بادهای ملایم پاییزی گردو‌خاک را در جاده‌های شهر مزارشریف به رقص درآورده است. زنانی با برقع‌های رنگ‌باخته‌ی‌شان زیر آفتاب سوزان در خیابانی منتهی به روضه‌ی منسوب به حضرت علی، بساط‌هایی از لباس‌های دست‌دوم که بوی فقر و کهنگی می‌دهند را روی پلاستیک‌ پهن کرده‌اند. ره‌گذران با بی‌اعتنای عبور می‌کنند و لباس‌ها هم‌چنان چشم‌به‌راه دستی‌ست که پارچه‌ای را لمس کند و چند افغانی بپردازد. 

در میان ردیفی از زنان که همه در تلاش فروختن یک لباس دست‌دوم است، زنی کهن سالی نشسته‌ست. قامتش خمیده، دست‌هایش ترک‌خورده و خط‌های صورتش شبیه به دفترچه‌ای پر از یادداشت‌های تلخ زندگی‌ست. گردو‌خاک میان چین‌های برقع‌ رنگ و رو رفته‌اش جا خوش کرده و مرجان در حال مرتب‎کردن لباس‌ها و چشم‌به‌راه مشتری‌ست. 

عقربه‌های ساعت نزدیک به ۱۱:۴۵ ظهر را نشان می‌دهند و مرجان ترپال زمختی را بالای سرش کشیده تا اندکی از نور شدید آفتاب در امان بماند. ناداری و فکری پر از تلاش برای پیداکردن نان، سبب شده که حساب سن‌وسال از دست برود، می‌گوید که پنجاه‌وچند سالش شده است.

شوهر مرجان وفات کرده و اکنون او سرپرستی خانواده‌ی پنج‌نفره را بر عهده دارد که باید همه‌ی مصرف‌های آن‌را با این قامت خمیده، فراهم کند. 

«مرجان هستم، بیوه‌ی پنجاه‌وچند ساله. هشت سال می‌شود این کار را می‌کنم.» صدایش آرام اما پر از شکوه است. افزون بر رنج نان، یک پسرش از ناحیه‌ی پا دارای معلولیت است و مرجان باید از او نیز، مراقبت کند.

با آن‌که این زن کهن‎سال از بام تا شام و همه‌روز در تلاش پیداکردن لقمه نانی‌ست؛ اما با آن‌هم نمی‌تواند همه‌ی هزینه‌ی زندگی را فراهم کند. این وضعیت سه فرزندش را برای تکدی‌گری به خیابان‌های مزارشریف کشانیده است. پس  از پایان روزهای دشوار کاری، بارها مرجان با دستان خالی به خانه بازگشته و همه‌ی اعضای خانواده شب را با شکم گرسنه به بسترهای خواب‌شان‌ رفته‌اند. «روزهایی می‌شود که خانه هیچ چیز نداریم. اگر آرد داریم، نمک نیست؛ اگر نمک هست، صابون نیست. حتا برق خانه‌ام را قطع کرده‌اند، چون پولش را پرداخت نکردم. شب‌ها در تاریکی می‌گذرد.»

مرجان دستش را نشان می‌دهد که استخوان‌هایش شکسته و درست جوش نخورده‌ است. «نمی‌توانم لباس‌شویی مردم را کنم. چشمم هم خراب است و داکتر گفته باید عملیات شود؛ پول از کجا کنم؟»

او هر روز در کنار همین خیابان با امید کوچک بساط پهن می‌کند؛ اما مأموران شهرداری و پارکینگ‌داران، به گفته‌ی خودش، بارها بساطش را جمع کرده‌اند. به گفته‌ی مرجان، مأموران از آنان «اخاذی» می‌کنند و در صورت پرداخت پول به زنان اجازه داده می‌شود که در کنار خیابان به دست‌فروشی ادامه بدهند. «می‌گویند بیست-بیست افغانی بدهید. من تا هنوز ده افغانی کار نکرده‌ام، از کجا کنم بدهم؟ اگر ندهم، ترپال را پرت می‌کنند روی جاده.»

پشت بساط مرجان فقط چند پیراهن و شلوار نیست؛ روایت زنی‌ست که خیابان را به محل کار بدل کرده، چون هیچ جای دیگری برایش باز نیست.

در میان دست‌فروشان، فریحه نیز لباس‌های دست‌دوم می‌فروشد. پیش‌رویش لباس‌های رنگارنگ منظم چیده شده است. او سه ماه پیش به این‌جا آمده تا در کنار زنان دیگر بتواند برای فرزندانش نان‌آوری کند. 

او می‌گوید که کرایه‌ی دکان‌ها در مزارشریف بلند است و او توان پرداخت آن‌را ندارد، به همین دلیل مجبور شده که در کنار سرک دست‌فروشی کند. «دکان نداریم. کرایه زیاد است. همین‌جا بساط می‌کنم. لباس‌ها را از مردم می‌خرم، هر کدام را از ۳۰ تا ۱۲۰ افغانی. بعد می‌فروشم شاید ۲۰۰ یا ۲۵۰.»

فریحه لب‌خند می‌زند؛ اما نگرانی‌اش را نمی‌تواند پنهان کند. او نیز از مأموران شهرداری شکایت دارد و می‌گوید که برای ادامه‌ی کار مجبور است به آنان همه‌روزه پول پرداخت کند. «هر روز باید آماده باشیم که بساط را جمع کنیم. طالبان گاهی می‌آیند و می‌گویند ۳۰۰ افغانی بدهید. اگر ندهیم، می‌دوانند ما را.»

چند قدم دورتر، دختری نوجوان کنار بساطی از لباس‌های کودکانه ایستاده است. باد میان چادر گل‌دارش می‌وزد و آن‌را میان دندان‌هایش محکم گرفته و چشمانش خریداری را جست‌وجو می‌کند که لباس دست‌دوم خریداری کند.

نسرین ۱۲ ساله و باشنده‌ی شهر مزارشریف، مرکز ولایت بلخ است. فقر و معلولیت پدر او را از هشت‌سالگی به کنار خیابان کشانده تا با شانه‌های کوچکش بار سنگین هزینه‌ی خانواده را حمل کند. 

در صدای کودکانه‌اش که تجربه‌ها‌ی زندگی بزرگش کرده، اندوه و رنج موج می‌زند و می‌گوید که بخاطر کمک به پدر از مکتب‌رفتن نیز، محروم شده است. فقر به نسرین فرصت داده که تنها یک سال تجربه‌ی دانش‌آموزی را داشته باشد. «صنف اول مکتب رفتم. بعد پدرم گفت باید کمک کنم. دیگر مکتب نرفتم. حساب پول را یاد دارم، ولی خواندن و نوشتن بلد نیستم.»

نسرین، به دوردست‌ها چشم دوخته و از رویاهایی می‌گوید که میان هیاهوی خیابان و فقر، گم شده است. او نیز، مانند میلیون‌ها کودک دیگر می‌خواهد به مکتب برود، درس بخواند تا به گفته‌ی خودش بتواند در آینده زن باسوادی باشد؛ اما اکنون ناچار است به دور از بازی‌های کودکانه و مکتب، در کنار خیابان به فکر یک قرص نان باشد.

خانواده‌ی نسرین ده نفره است. خرج روزانه‌ی همه از همین بساط، فراهم می‌شود. «روزانه تا ۵۰۰ افغانی کار می‌کنیم. کرایه خانه‌مان دو هزار افغانی است. اگر یک روز بازار خراب باشد، همه‌مان گرسنه می‌مانیم.»

صدای بوق‌ موترها، گرد، خاک و بوی عرق در هوا پیچیده است. زنانی در کش‌مکش پول خُرد هستند. یکی با مشتری چانه می‌زند، دیگری پولی را در دست دختربچه‌ای می‌گذارد و می‌گوید: «بگیر، شماره‌اش را سیل کن.» 

در کنارشان، صدای زنی پشتون‌زبان شنیده می‌شود که به دری می‌گوید: «هله، هله پیسه بتین که ناوقت شد!» او مأمور جمع‌آوری پول است. زنان پول‌هایشان را می‌دهند، بدون این‌که جرئت اعتراض داشته باشند.

در میان دست‌فروشان، زنان و دخترانی‌ست که برای خرید لباس دست‌دوم به این‌جا آمده و لباس‌ها را به با دقت بررسی می‌کنند و با دست‌فروش بخاطر کم‌کردن قمیت آن در حال چانه‌زنی اند.

مروه امروز برای خرید لباس‌های دست‌دوم به این‌‌جا آمده و در دستش چند لباس کودکانه دارد. می‌گوید: «لباس نو در فروش‌گاه‌ها یک‌هزار و ۵۰۰ افغانی است. ما توان خرید نداریم. این‌جا با صد افغانی می‌گیریم. شاید دست‌دوم باشد؛ اما در این وضعیت اقتصادی، چاره‌ای نیست.»

او می‌گوید که نبود فرصت‌های کاری و فقر مجبورش کرده که لباس‌های دست‌دوم خرید کند. مروه می‌افزاید که دوست دارد لباس‌های نو خرید کند؛ اما باید به فکر پول غذا و دیگر مصرف‌ها نیز باشد و به همین خاطر این‌جا آمده است.

از روی پلاستیک یک دست‌لباس دخترانه‌ی سبز را بر می‌دارد و آن را بررسی کرده، می‌گوید: «نه تنها من، خانواده‌های زیادی همین‌طور اند. دست‌دوم می‌خریم چون مجبوریم. بعضی وقت‌ها هم چیزهای خوب پیدا می‌شود. ولی بعضی مردم بدرفتاری می‌کنند؛ می‌آیند بساط‌ها را زیر و رو می‌کنند، چیزی نمی‌خرند. این اذیت کردن است.»

بر اساس گزارش سازمان ملل متحد، بیش از ۲۲ میلیون نفر در افغانستان در سال روان میلادی به کمک‌های بشردوستانه نیاز دارند. زنان سرپرست خانواده، به‌ویژه در شهرهای بزرگ، از آسیب‌پذیرترین قشرها هستند. سطح مشارکت اقتصادی زنان بعد از سقوط جمهوری به پایین‌ترین حد رسیده و هزاران زن کارشان را از دست داده‌اند. این وضعیت بیش‌تر از هر زمان دیگر آنان را در فقر فرو برده است. 

با از بین‌رفتن فرصت‌های کاری، بسیاری از زنان و دختران به کارهای آزاد که تا هنوز برای‌شان به‌گونه‌ی مستقیم ممنوعیت وضع نشده، رو آورده اند. آنان تلاش دارند که از هر راه ممکن کار و کسب‌ درآمد کنند تا چرخ زندگی را به حرکت درآورند. 

خورشید به نیمه‌ی آسمان رسیده. گرما ۳۸ درجه را رد کرده و عرق از صورت مرجان می‌چکد. او بساطش را جمع می‌کند. در خریطه‌اش فقط یک نان خشک است. «نصفش را صبح خوردم، نصف دیگر را با آب گرم چاشت خوردم.»

مرجان به خانه‌ی کرایی  بازمی‌گردد که ماهانه سه هزار و ۵۰۰ افغانی اجاره‌اش است. برق خانه‌اش قطع شده، کولر و یخچال نیز ندارد. می‌گوید: «روزهایی بوده که دو روز کامل بچه‌هایم گرسنه مانده‌اند. این است زندگی من. دروغ نمی‌گویم، چون هیچ کمکی دریافت نمی‌کنم.»

نام‌های مصاحبه شونده‌ها در این گزارش به دلیل حفظ هویت، مستعار است. 

Leave a comment