۲۳ جولای، چاشت روز چهارشنبه پدرم به خواب ابدی رفت، خبر مرگاش ضربهی سختی بود و حالا حس میکنم که دیگر حادثهی نمانده است که مرا تکان دهد، کرخت شدهام و یک غم سنگین به قلب و ذهنم نشسته است. در این سه هفته ذهنم به کودکیام و در خاطرات پدرم غرق شده و به وضوح از هفت سالگیام پدرم را به یاد میآورم که با وجود داشتن سمت بلند حکومتی، خودش دست من و خواهرانم را گرفته به مکتب برد و ما را شامل مکتب ساخت. نوشتن الفبا را خودش آموزش داده و کارخانگی مرا میان مشغلههای دشوار حکومتی انجام میداد. صنف سوم میتوانستم بخوانم و پدرم برای خواندن عنوان کتابهای که خودش میخواند برایم جایزه تعیین کرده بود. عنوان کتاب و نام نویسنده را که درست میخواندم برایم ده افغانی میداد و اینطوری تشویق میشدم که بیشتر تلاش کنم و کلمات را به اشکال عجیبی بخوانم. حالا میتوانم بفهمم که چرا برای خواندن عنوان کتابها جایزه گذاشته بود، پدرم میخواسته به آن طریق مرا به نام کتابها و نویسندهها آشنا سازد و در من علاقه انگیزد.
وقتی که به دوره لیسه رسیدم پدرم کارهای حکومتی را ترک کرده و معلم شده بود. معلمی که همهی حواس خود را به دخترهایش گذاشته بود و از آن همه توجه گاهی خسته میشدم و ازش میخواستم که این همه نگران ما نباشد اما او رسالتی داشت که باید به آن رسیدگی میکرد. حالا بعد از مرگاش این را میدانم که از او چند دختر مانده که سواد دارند و میتوانند زندگی را به دوش بکشند و روی پای خود بایستند. وقتی که آمادگی کانکور میگرفتم از من میپرسید که به کدام مضمون به آمادگی بیشتری نیاز دارم و برای آن مضمون یک معلم پیدا میکرد، مرا به خانهاش میفرستاد و تاکید میکرد که آن مضمون را خوب بیاموزم. بعد از کانکور برایش گفتم که سوالات بخش فیزیک را خوب حل نکردهام که باعث شد به تشویش شود و مرا ملامت کرد که چرا فیزیک را با وجود داشتن یک معلم خوب صحیح یاد نگرفتهام.
وقتی که نتیجهی کانکور اعلان شد من در رشتهی اقتصاد کامیاب شده بودم که آن وقت همه میگفتند یکی از رشتههای خوب است، پدرم در دل خوشحال بود اما به من گفت باید در رشتهی انجنیری کامیاب میشدی. چند بار هم پرسید که نمرهی من به کدام یک از بخشهای انجنیری برابری میکند که تبدیل کنیم اما من علاقمند انجنیر شدن نبودم و پدرم اصرار داشت که در شهرهای مثل کابل و مزارشریف دخترانی را دیده که انجنیرهای خوبی بودهاند و او هم آرزو کرده که دخترش انجنیر باشد. وقتی که من به دانشگاه رفتم از دور مراقبم بود و خودش باز هم در سنگر همیشگی خود مانده و به دروس خواهرهایم رسیدگی میکرد.
همینطور بعد از فراغت از دانشگاه او بود که فرصتهای کاری را جستجو میکرد و مرا به امتحان میبرد. گاهی چادری به سر میکشیدم و گاهی هم چپن سیاه میپوشیدم و او پای ثابت همهی امتحانهای بود که من سپری میکردم و مرا به سفرهای بین ولایت و ولسوالی همراهی میکرد و از آن همه سعی و تلاش بخاطر من/ما خسته نمیشد. وقتی که تصمیم گرفتم ولسوالی را دوباره به خاطر ادامهی تحصیل ترک کنم مانع من نشد و خودش مرا تا کابل همراهی کرد و حتی یک مقدار پول به دستم داد تا یک کمپیوتر بخرم.
سالهای ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ که من در کابل مصروف درس و کار بودم ولسوالی ما آماج حملهها و جنگهای سنگین میان طالبان و جمهوریت بود که در یکی از جنگهایی که در کوچه ما رخ داد یک مرمی از کنار گوش پدرم گذشته بود و آن باعث شد که وحشت کنم و با وجود نداشتن یک معاش کافی، من و برادرم از پدر خواستیم که خانه را به کابل بیاورد. او هم استقبال کرد و یک خانه را با چهار راس گاو، گوساله، مزرعه، درختها، انبار غله، هیزمخانه و همه چیز را رها کرده و با بعضی وسایل سبک به کابل آمدند و تازه سه سال میشد که در کابل آرمیده بودیم که جمهوریت سقوط کرد و پدرم در هفتهی اول سقوط همهی باروبنه را بست و پس به خانه رفت و برای من گفت:« تو نیز میتوانی به من پناه بیاوری.»
در این چهار سال سقوط بارها ذهناً و ظاهراً سقوط کردم و هر بار او بود که مرا از پرتگاه میکشید و چند باری هم خودش با پای خود از تخار به کابل آمد و مرا با خود خانه برد و آنقدر مراقبم بود که حالم بهتر شود و روزهایی که میدید در پشت کمره حالم خوب است خوشحال میشد و میگفت:«خوب معلوم میشوی» بعد لبخند میزد. وقتی که از مرز افغانستان عبور کردم و به پاکستان آمدم برایش زنگ زدم که گفت چرا خودت را مسافر کردی و چرا شما جوانها یک جا قرار نمیگیرید. ازم میخواست بنویسم و برای نوشتن بعضی ایدهها عجله داشت و میگفت همین حالا بنویس و میپرسید چرا تعلل میکنم، شاید هم حس کرده بود که زمان کم دارد.
در این ده ماه گذشته که مهاجر هستم بارها به خاطر رنجهای کوچکی برایش زنگ میزدم، میگریستم و از زندگی شکوه میکردم، کمک میخواستم و بعضا شاکی میشدم که چرا دستاش نمیرسد که وضع مرا بهتر سازد. همیشه فرض میکردم او بزرگترین حلال مشکلات است و با یک دَم میتواند همه چیز را راست و ریست کند. همیشه همان دخترکی شش ساله که پا جای پای پدر مانده و سعی کرده بود به اندازهی قدمهای پدر راه برود و همچنان منتظر بود که پدر بگوید:« آفرین به تو که عین یک مرد بزرگ قدم برمیداری.» وقتی شنیدم که مرُده نمیدانم به چه کسی گلایه میکردم و گفتم:«زندگی در خلال روزهای که با تمام قوا با او میجنگیدم پدرم را هم گرفت؟»
حالا به تلاشهای کوچک پدرم فکر میکنم که تاثیرات بزرگی روی زندگی من گذاشته و مرا از یک زن روستایی گاودوش به نویسندگی و روزنامهنگاری کشانده است. مرا تشویق میکرد مقالات جدیتری بنویسم و با استناد از کتابهای صحیح مقالهها را به روزنامهها بدهم. در افغانستان باسواد شدن یک دختر، نویسنده شدن یک دختر قطعاً که به کوشش چنین پدری بسته است که باسوادی دختراناش را رسالت خود بداند و از جان و دل برای آن مایه بگذارد.
پدرم میتوانست به جای معلم و مستقر شدن در یک مکتب دخترانه به دنبال کارهای بزرگی برود و برای خود مقام و ثروت کسب کند اما او به یک زندگی ساده و با درآمد معلمی اکتفا کرده و شب و روز به ما چشم دوخته بود تا درسهایمان را خوب بخوانیم. سه نفر ما مکتب را جهشی خواندیم، من سه سال را پیهم امتحان لیاقت دادم، یک خواهرم یک سال و یک برادرم هم یک سال که همه را خود پدرم بود که ترتیب و تنظیم میکرد و زمستانها صندلی ما تنها پاهای مان نه بلکه سرهایمان را نیز با درسهای ریاضی و مثلثات گرم میساخت.
افغانستان کنونی را با افغانستانی مقایسه میکنم که در آن پدرها دست باز برای این داشتند که به رویاهای دخترانشان بال و پر بدهند. پدرم رویاهای ما را زندگی میکرد و مثل رویاهای شخصی خودش برای آن تلاش میکرد و از کامیابیهای کوچک ما خوشحال میشد. همینطور هنوز هم پدران خوب زیادی هستند که بخاطر آموزش دختراناش مهاجرت میکنند و در کشورهای همسایه با وجود بارها رانده شدن پناه میگیرند تا دخترشان درس بخواند، یک دختر در کشورهای جنگزدهی مثل افغانستان به حمایت بیشتری نیاز دارد تا مکتب را تمام کند و به دانشگاه برود، هر دختر موفقی امروز پدرش را اولین حامی و قهرمان زندگیاش میداند چون که بدون حمایت پدرها ممکن نبود که دختران از قریههای دور به پایتخت و شهرهای بزرگ بروند و درس بخوانند.


