از قدیم گفته‌اند که گذر زمان باعث التیام زخم‌ها می‌شود، اما در افغانستانی که طالبان فرمانروایی می‌کنند و دختران و زنان را از حقوق انسانی محروم ساخته‌اند، این مَثل صدق نمی‌کند. در این سرزمین، گذر زمان نه‌تنها التیامی برای زخم‌ها نیست؛ بلکه نشتری است بر زخم‌های هزاران دختر جوانی که در خانه‌ها زندانی شده‌اند.

تا پیش از سقوط نظام جمهوریت، من مانند هزاران دختر دیگر یک زندگی ساده را با آزادی‌های اندک تجربه می‌کردم. اسم من مهناز* است و هنگام سقوط کابل ۱۹ سال عمر داشتم و تازه در دانشگاه کابل راه یافته بودم. آن زمان بزرگ‌ترین دغدغه‌ی ذهنم این بود که بتوانم هم‌گام با زنان جهان و جوامع پیشرفته، در راستای توسعه‌ی فردی، اقتصادی و اجتماعی گام بردارم.

روز پانزدهم اگست سال ۲۰۲۱؛ نزدیک ظهر، مثل هر روز دیگر منتظر موتر حَمله‌ی دانشگاه بودم. کمی از زمان معمول گذشته بود. به راننده تماس گرفتم، اما شماره‌اش خارج از دسترس بود. خواستم به یکی از دختران موتر زنگ بزنم که ناگهان زنگ مادرم آمد. او با عجله گفت از خانه بیرون نروم، چون تمام کابل پر شده از افراد مسلح طالبان. باور نکردم. به یکی از دوستانم که نزدیک دانشگاه کابل زندگی می‌کرد تماس گرفتم و از وضعیت پرسیدم. گفت: «اگر مرگ را دوست داری، برو دانشگاه!» خواهرم که بزرگ‌تر از من بود، صبح به دانشگاه رفته بود و تا آن زمان خبری از او نبود. برایش زنگ زدم، جواب نداد. اکثر اعضای خانواده در بیرون بودند و تماس گرفتن با هرکدام‌شان دشوار بود. آن روز شوم، تا نزدیکی‌های عصر همه اعضای خانواده با هزار مشکل و پیاده‌روی خودشان را به خانه رساندند.

یک سال و اندی زندگی در زیر پرچم طالبان فلاکت‌بارترین روزگار زندگیم را رقم زد؛ روزگاری که امید دیگر معنایی نداشت و مسیرها به دره‌ی سکوت ختم می‌شد. تا آن هنگام تنها گام موفق من ورودم به دانشگاه کابل بود، اما با بسته شدن درب دانشگاه‌ها، آن هم کم‌کم خاک‌خورده می‌شد. چندی بعد دانشگاه‌ها دوباره بازگشایی شدند، اما پرسش این بود که چرا فقط دانشگاه‌ها باز شده‌اند و مکتب‌ها نه؟

پاسخ این پرسش در دسمبر ۲۰۲۲ روشن شد؛ وقتی دانشگاه‌ها دوباره بسته شدند. ما دختران دانشجو بازی‌چه‌ای بیش در دستان طالبان نبودیم. آن روزها، دوره امتحانات سمستر خزانی بود و فقط یک امتحان باقی مانده بود. شب قبل، خبرهای تأییدنشده‌ای به دست‌مان رسید که فردا امتحان برگزار نمی‌شود و قرار است دانشگاه‌ها بسته شوند. اما کسی باور نکرد، هرچند دور از تصور هم نبود. به هر ترتیب، فردا صبح به دانشگاه رفتیم، اما اجازه ورود نمی‌دادند. به دروازه‌ی انجنیری رفتم که معمولاً توجهی به آن نمی‌شد. با عذر و زاری وارد دانشگاه شدم، دخترها اندک در اطراف دیده می‌شدند. به صنف رفتم؛ فقط هفت یا هشت نفر نشسته بودند. استاد، امتحان را زودتر از زمان مقرر برگزار کرده بود. با عجله ورق امتحان را گرفتم و در کمتر از ده دقیقه امتحان دادم. در جریان امتحان، استاد می‌گفت: «فقط عجله کنید. حتی به پارچه سفید هم نمره می‌دهم. فقط اگر گیر بیاییم، مشکل‌ساز می‌شود.»

پس از آن روز، سرنوشت هم‌صنفانم به سرعت تغییر کرد. بسیاری ازدواج کردند، چون امیدی برای ادامه تحصیل نداشتند. برخی دیگر هم راهی ایران شدند و در کارگاه‌های خیاطی با مزد ناچیز کار می‌کنند. در همین زمان بود که من نیز پس از یک سال تحمل زندگی در جامعه‌ای که برای نیم نفوس آن متوقف شده بود، تصمیم گرفتم شانس خود را با مهاجرت از افغانستان، در پاکستان امتحان کنم.

پرچالش‌ترین مرحله در مسیر مهاجرت، برایم جمع‌آوری اسناد و مدارک تعلیمی و تحصیلی بود. در ماه نوامبر ۲۰۲۲، همراه خانواده کابل را به مقصد اسلام‌آباد ترک کردم؛ به امید این‌که بتوانم از طریق کمک جامعه جهانی به یکی از کشورهای امن برسم. اما پس از ورود به پاکستان، متوجه شدم پرونده‌ی مهاجرتی من چندان برای سازمان‌های امدادرسان، به‌ویژه سازمان ملل، جالب نیست؛ چرا که من هیچ‌گاه به زندان طالبان پا نگذاشته بودم و یا فرد سرشناس در جامعه قبل از سقوط نبودم.

می‌خواستم هرچه زودتر زندگی‌ام را از منجلاب هدر رفتن زمان برهانم و به آرزوهای خاک‌خورده‌ی خود رنگ زندگی ببخشم. به این فکر می‌کردم که در پاکستان می‌توانم به برنامه‌های کوتاه‌مدتم رسیدگی کنم. زبان دوم یاد بگیرم، با تکنالوژی و استفاده بهتر آن آشنا و هماهنگ شوم، روی مهارت‌های ذهنی و فزیکی‌ام بیشتر تمرکز کنم. حالا پس از نزدیک به سه سال زندگی در پاکستان، متوجه می‌شوم همه‌چیز در این شهر غریب برخلاف آن‌چه است که من در پندار داشتم و زندگی برخلاف میل من در گردش است. 

به کتاب پناه برده‌ام و خود را در میان واژه‌ها غرق می‌کنم و کتاب‌ها را بارها و بارها ورق می‌زنم تا شاید جبران این سال‌های ازدست رفته‌باشد. چند باری هم به طور آنلاین کار بدون مزد برای نهادهای تعلیمی انجام دادم تا شاید بتوانم از رقت این روزگار کم کنم. ولی حالا که نزدیک به سه سال از عمرم را در پاکستان سپری کرده‌ام، به خوبی می‌دانم از قوانین سخت‌گیرانه‌ی دولت پاکستان برای مهاجران تا بحران‌های اقتصادی و اجتماعی، همه‌ دست‌‌به‌دست هم داده تا من از گذر زمان جا بمانم و یک بار دیگری درد عقب‌ماندگی را تا مغز استخوان حس کنم.

با خود می‌اندیشم همه این سال‌های تباه‌شده زندگی را چه کسی و چگونه جبران خواهد کرد. گذر زمان نه ‌تنها زخم محرومیت‌ام از آزادی، تحصیل و زندگی عادی را مرهم نکرده؛ بلکه به زخم ناسوری بدل شده که همه وجودم را می‌سوزاند. معتقدم قرار نیست زخمی‌هایی را که من به عنوان یک دختر افغان و دانشجو از گذر زمان خورده‌ام، گاهی درمان شود. قرار نیست سال‌هایی را که در این جوانی با محرومیت سپری کرده‌ام برایم برگردند. به خوبی می‌دانم که هیچ ‌کسی مسئولیت جبران این عقب‌ماندگی را نیز بر عهده نخواهد گرفت. برعکس طالبان که مسئول این همه بدبختی‌ها در زندگی من و هزاران دختر جوان دیگری هستند، هنوز هم فکر می‌کنند به خاطر جنسیت‌ام، من مقصر هستم؛ نه آن‌ها. 

این درد تنها درد من نیست و من تنها دختر جا‌مانده از زمان نیستم؛ بلکه هزاران دختر افغان در حال حاضر در افغانستان و کشورهای همسایه دست‌وپابسته به گذر زمان چشم دوخته‌اند و مانند مرده‌های متحرک به نفس‌کشیدن ادامه می‌دهند. این بدبختی در همین جا خلاصه نمی‌شود؛ آزارو اذیت پولیس، مشکلات اقتصادی، بی‌سرنوشتی و دور ماندن از درس و تعلیم از دردهایی است که من همه روزه آن را تجربه می‌کنم و چاره‌ی جز صبر و تحمل ندارم.

این روایت با نام مستعار مهناز نشر می‌شود تا امنیت راوی محفوظ بماند.

«این مطلب، که نخستین بار در ۲۷ اسد منتشر شده بود، به دلیل تغییرات فنی وب‌سایت موقتاً از دسترس خارج شد و اکنون بازنشر شده است.»

Leave a comment