من، صوفیا* ۲۶ ساله، یک سال پیش از روی کار آمدن طالبان، از رشته ژورنالیزم دانشگاه هرات فارغ شدم. پس از آن، در یک رسانه صوتی شروع به کار کردم و بعد در رسانههای تصویری نیز مشغول به کار شدم. پیش از آمدن طالبان، برنامهها خوب پیش میرفت و همه چیز بهسامان بود. هر روز به دفتر رادیو میرفتم و روزانه بین یک تا یکونیم ساعت برنامه داشتم. اما با ورود طالبان، اوضاع بههم خورد و بسیاری از خبرنگاران، از جمله همکاران من، کشور را ترک کردند.
یک سال و دو ماه از حکومت طالبان گذشته بود، روزی چهار نفر طالب وارد دفتر ما شدند. من در حال خواندن شعری از مولانا جلالالدین بلخی و معرفی او بودم. وقتی آنها وارد شدند، ساعت سه بعد از ظهر بود و هیچ خانم دیگری جز من در دفتر حضور نداشت. احساس بدی داشتم و فکر کردم شاید بهخاطر من آمدهاند. در همان زمان، دو مرد دیگر نیز در دفتر بودند. آنها دروازه استدیو را با لگد زده داخل شدند، و مرا از استدیو بیرون کرده گفتند که کار زن در رادیو حرام است و بعد از آن با دل شکسته خانهنشین شدم. معاش من ماهانه پنجهزار افغانی بود و سه ماه حقوقام بر گردن رسانه باقی ماند که هنوز پرداخت نشده است. گفتند شرایط تغییر کرده و ما مثل گذشته امکانات مالی نداریم. چندین بار تقاضای پرداخت حقوق خود را کردم، اما نپذیرفتند. برای گرفتن حقام به هیچ ادارهای مراجعه نکردم، زیرا میدانم که در اداره حاکم کار و شکایت زنان ارزشی ندارد.
بعد از آن در خانه بودم، اما سعی داشتم که کار دیگری برای خود دست و پا کنم. برای ساختن چینل یوتیوب و خلق درآمد ایده و انگیزه داشتم، اما مبایل خوب و کمره نداشتم. از یک دوستی مقدار ۲۸ هزار و ۵۰۰ افغانی قرض کردم و یک کمره، مایک و پایه خریدم تا مستقلانه کار کنم.
بعد از خرید کمره ساعت ۹ صبح برای عکاسی به یک مکان تاریخی رفتم. ناگهان دو مرد پشت سرم ایستادند و پرسیدند: «نمیدانی که اینجا متعلق به مردان است و خانمها حق ورود ندارند؟» گفتم که تنها برای گرفتن چند عکس آمدهام. آنها مرا به جاسوسی برای رسانههای مخالف متهم کردند. کارت خبرنگاریام را نشان دادم، اما نپذیرفتند و از من خواستند موبایلم را بدهم. گوشی را باز کردم و همه فایلها را نشان دادم. حتی به گالری عکسهای شخصیام وارد شدند. سپس از من خواستند دوربینام را تحویل دهم. گفتم: «میدهم، اما لطفاً دوربین را پس بدهید، چون تازه آن را خریدهام و پولاش را قرض گرفتهام.» گفتند: «زیاد حرف نزن.» دوربین را وارسی کردند. پس از آن گفتند: «این چه پوشش و استایلی است؟ ما مسلمان هستیم.» گفتم: «همه ما مسلمانایم. لباس من مشکلی ندارد. مانتو و لباس بلند پوشیدهام و حتی ماسک زدهام.» اما گفتند که زبانبازی میکنم. هماندم دوربین را بلند کردند و به زمین کوبیدند، دلام بود چیغ بزنم و گریه کنم اما گریه و چیغ وضعیت را برای خودم بدتر میکرد.
آنها به پشتو و فارسی صحبت میکردند و من نیز به هر دو زبان با آنها گفتوگو میکردم. کلمات زشت و فحشهای زیادی به پشتو نثارم کردند. وقتی دوربین را شکستند، گفتم: «اگر آن را شکستید، لطفاً تکههایش را بدهید.» یکی از آنان تکهها را برداشته، داخل دستمال گذاشت و با خود برد. من راه طولانی را به دنبالشان رفتم، اما سوار تاکسی شدند و رفتند. هنگام تعقیبشان گفتم به ریاست امر به معروف شکایت میکنم. گفتند: «دستات باز است، هر جا میخواهی برو»
مدت ۲۸ روز کامل به اداره امر به معروف مراجعه کردم. روز اول گفتند: «برای چه آمدی؟» و تأکید کردند باید با چادر بیایم. گفتند عریضه بنویس، من نوشتم. مامور دم در گفت: «این کارت بیفایده است.» پاسخ دادم: «پول دادم برای دوربین، و آن را شکستهاند.» به بخش آمریت اجرایی رفتم و کار عریضهام اندکی پیش رفت. مامور گفت: «محرمات کو؟ کسی همراهات نیست؟ برای چه آمدهای؟» گفتم: «برای پیگیری کامرهام آمدهام.» گفت پیگیری میکنیم. پس از آن بارها مراجعه کردم و هربار به دروغ گفتند که پیگیری میکنند. روزی یکی از آنان برایم گفت: «نمیدانیم کدام مامور این کار را کرده. همه لباس سفید و لونگی میپوشند و میگویند امر به معروفاند، چطور پیدا کنیم؟»
روزی دیگر پرسید که آیا نامزد داری؟ چون دوستانم قبلاً برای شکایت به این اداره رفته بودند و تجربیاتشان را با من شریک کرده بودند، گفتم: «بله، در ایران است.»
سپس یکی از ماموران گفت: «حیف که نامزد داری وگرنه خودم با تو ازدواج میکردم.» گفتم: «من برای این موضوعات نیامدهام؛ دوربینم شکسته و دنبال حقام هستم.» سپس گفت: «شمارهات را بده، اگر افراد را پیدا کردیم خبر میدهیم.» بعد از مدتی، هر شب برایم پیام میفرستاد و میگفت: «دوستات دارم.»
هر روز را حساب میکردم. تا روز بیستوهشتم بارها با گریه به اداره رفتم و برگشتم. روز بیستوهشتم گفتند: «دختر، برو دنبال کارت و فکر کن اصلاً کمره نداشتی.»


