وقتی کودک بودم، رویای سیاستمدار شدن در سر داشتم. با اشتیاق به گفتوگوهای سیاسی گوش میدادم و امیدوار بودم روزی وارد سیاست شوم تا برای عدالت مبارزه کنم. اما زیر فشار خانواده، در انستیتوت قابلگی ثبتنام کردم تا قابله شوم.
اما با روی کار آمدن طالبان در سال ۲۰۲۱، به جنبش اعتراضی زنان پیوستم. در کنار زنانی چون فرح مصطفوی و ژولیا پارسی به خیابان آمدیم، حلقههای کتابخوانی مخفی برگزار کردیم و دست به اعتراضات کوچک زدیم. در چندین تظاهرات شرکت کردم. بعد از یک ماه، انستیتوت دوباره باز شد، من در امتحان شرکت کردم و در یک شفاخانه خصوصی وظیفه گرفتم. جنبش زنان اما برایم اولویت شده بود: روزها در سازماندهی اعتراضات مشارکت داشتم و شبها کار میکردم.
اما طالبان به محل کارم آمدند. از ترس امنیت جانی، وظیفه را ترک کردم و شش ماه در خانه ماندم. در سال ۲۰۲۳ دوباره در یک شفاخانه دیگر وظیفه گرفتم. در شب اول عید قربان، پس از ختم شیفتم حوالی ساعت ۹ شب، در پل خشتی طالبان جلوم را گرفتند. خواستند تیلفون و تذکرهام را بدهم. ندادم و فرار کردم. با موتر دنبالم کردند، اما موفق نشدند بازداشتم کنند.
بعدتر، زمانی که تمنا زریاب پریانی در آلمان دست به اعتصاب غذایی زد، برای حمایت از او دست به اعتراض زدیم—و خودمان هدف قرار گرفتیم. طالبان همکار ما، ندا پروانی را که دوماهه باردار بود، بازداشت کرد. ژولیا پارسی را نیز بهخاطر سوزاندن عکس ملا هبتالله در مقابل دوربین، همراه با پسرش بازداشت کردند. من پیشتر هم چند بار تهدید شده بودم. دوستی هشدار داد که طالبان خانهی تمنا را تلاشی کردهاند. با وجود مخالفت خانوادهام، در اعتراض به بازداشت ژولیا شرکت کردم.
و همان روز بود که مرا گرفتند.
هنگامیکه به پلهها نزدیک شدم تا به محل قرار برسم، جنگجویان طالبان مرا محاصره کردند. گفتم: «من کاری نکردهام، فقط آمدهام همکارم را ببینم.» توجه نکردند. با دنده برقی به دستم زدند، با تفنگ به پشتم کوبیدند، سرم را لتوکوب کردند و دستانم را از پشت زولانه کردند. کیسه سیاه روی سرم انداختند.
مرا در صندوق موتر انداختند. گریه و فریاد میزدم. گفتند: «اگر صدایت را بلند کنی، باز هم میزنیمت.» پرسیدند: «تو منیژه هستی؟» گفتم بلی. گفتند برایشان اطلاع رسیده که من با جبهه مقاومت کار میکنم. من انکار کردم.
مرا به اتاقی بردند با یک میز، دو چوکی و تشناب. خواستند تیلفونم را باز کنم. نپذیرفتم. خانوادهام را تهدید کردند. با آنهم مقاومت کردم. دو ساعت مشاجره کردیم. بعد با برق شوکم دادند. بیهوش شدم.
وقتی بههوش آمدم، دوباره دستهایم را زنجیر کردند و مرا به اتاقی دیگر بردند تا ژولیا را نشانم دهند. خواستم با او در یک اتاق باشم، اجازه ندادند. یک ماه در سلول انفرادی با نظارت ۲۴ ساعته نگهداری شدم. اتاق یک کلکین داشت. مجبور بودیم پیش چشم دوربین لباس عوض کنیم. غذا و دسترسی به تشناب محدود بود. هر روز بازجویی، لتوکوب، تحقیر و شکنجه میشدم.
میخواستند اعتراف کنم که دیگر هرگز اعتراض نخواهم کرد، و نام اعضای جبهه مقاومت، مکانهایشان و منابع مالیشان را بدهم. من چیزی برای گفتن نداشتم. ۱۶ روز تمام با شوک برقی، لتوکوب و تحقیر شکنجه شدم. اجازه تماس با خانوادهام را نداشتم. نمیدانستم کجا هستم.
بعد از ۱۶ روز، اجازه تماس تلفنی دادند. فهمیدم در ریاست ۴۰ هستم. پدرم، برادرم و شوهر خواهرم آمدند. فقط پنج دقیقه، آنهم در حضور طالبان، ملاقات کردیم. پس از ملاقات، طالبان آنها را لتوکوب کردند. دست پدرم شکست و به شفاخانه منتقل شد. فردای آن روز رهایش کردند، اما برادرم و شوهر خواهرم یک هفته زندانی بودند. به آنها اتهام زدند که با جبهه مقاومت ارتباط دارند و پرسیدند چرا من عکس احمد مسعود را نشر کردهام.
پس از یک ماه در بخش تحقیق، به زیرزمین منتقل شدم؛ جایی که ژولیا، ندا و پریسا هم بودند. طالبان فقط برای اعتراض نه، بل برای رفتن به کلپ ورزشی، آموزش در کورس خانگی یا حتی ایجاد یک بزنس کوچک بدون اجازه هم زنان را بازداشت میکردند.
یک ماه دیگر هم آنجا ماندم. فکر کردم بیگناهیام ثابت شده. اما سرانجام مرا مجبور به اعتراف دروغین کردند. متنی پشتو آوردند و شخصی آن را برایم دیکته کرد: که گویا برای پول، رفتن به خارج و همکاری با جبهه مقاومت اعتراض کردهام. من همه را انکار کردم. گفتند: «همین را بگو، وگرنه یک سال زندانی میشوی.» اعتراف را ضبط کردند و گفتند اگر پس از آزادی با رسانهها صحبت کنم، ویدیو را نشر میکنند.
مرا به زندان پلچرخی بردند. هزاران زن آنجا زندانی بودند. اتاقها تاریک و پرازدحام بود. بعضی زنان زیر فشار روانی و شکنجه خودکشی میکردند. عدهای عقلشان را از دست داده بودند. شبها برق میرفت و زندان در تاریکی مطلق فرو میرفت. گزارشهایی از تجاوز وجود داشت. برخی زنان باردار میشدند.
در نخستین جلسه محکمه، وکیل نداشتم. فقط من بودم و قاضی طالب. وقتی گریه کردم، گفتند: «اگر گریه کنی، فکر میکنیم دروغ میگویی.» مرا دوباره به زندان بردند. خانوادهام را امیدوار کردند که جلسه بعدی آزاد میشوم. اما در جلسه دوم، قاضیای از خوست آوردند که خشنتر بود. وقتی خانوادهام شکایت کردند، قاضی تفنگ را بهسوی مادرم گرفت و گفت: «او را هم زندانی کنید. هر که از منیژه حمایت کند باید زندانی شود.» مادرم از فشار بیهوش شد.
بدون حتی یک پرسش، حکمی را به پشتو خواندند: یک و نیم سال حبس. گفتم: «من جنایتکار نیستم. فقط حق تحصیل خواستهام.» با اجبار از من اثر انگشت گرفتند و دوباره به زندان بردند.
در رمضان، فرمان عفو آمد. اما برای شاملشدن، پنج هزار دالر خواستند. شرطهایی هم گذاشتند: اعتراف در رسانههای طالب، پذیرش حکم محکمه، و ضمانت سه عضو خانواده که کشور را ترک نکنم، علیه طالبان چیزی نگویم، و با آنها همکاری کنم.
گفتند اگر نپذیرم، ۲۰ سال زندانی یا اعدام میشوم و خانوادهام نابود خواهد شد.
برای نجات جانمان، پذیرفتیم.
در تاریخ ۷ اپریل ۲۰۲۴ آزاد شدم. یک هفته بعد، ریاست ۴۰ دوباره تماس گرفت. از ترس بازداشت دوباره، تیلفونها را شکسته و شبانه فرار کردیم. به قندهار رفتیم، با قاچاقبران تماس گرفتیم، و پس از پنج روز گرسنگی، خستگی و ترس، از مسیر اسپینبولدک به پاکستان گریختیم.
اکنون بیش از یک سال است که بدون مدرک در پاکستان زندگی میکنیم—همیشه زیر سایه اخراج. نه ویزه داریم، نه سرپناه، نه حمایت. پدرم فلج شده و اخیراً سکته مغزی کرده. مادرم فشار خون بالا دارد و دایماً خوندماغ میشود. خودم عفونت مثانه دارم و سر و پشتم از ضربهها هنوز درد میکند.
به «فرانتلاین دفندرز» درخواست دادم، اما گفتند فقط خودم را میپذیرند، نه خانوادهام—در حالیکه آنها بهخاطر تهدید طالبان همراه من فرار کردهاند. به امریکا درخواست دادم، اما با برگشت ترامپ، روند پذیرش مهاجران متوقف شد.
امیدی نمانده است.


