شش روز پس از شروع جنگ ایران و اسرائیل، از خوابگاه دانشجویی دانشگاه بیرون شدم تا جای امن‌تری بروم. خانه یکی از دوستانم قم بود. رفتم آنجا و شبی را گذراندم. صاحب خانه آمده بود و می‌گفت شما باید بروید چون سپاه اذیت می‌کند، و تعدادی از افغان‌ها را به جرم جاسوسی برای موساد گرفتار کرده‌اند. رفتم و چند روز دیگر خانه فامیل و دوست سپری کردم. می‌خواستم افغانستان بروم، اما پول نداشتم. بانک‌ها پول نقد نمی‌دادند، تکت اتوبوس به آسانی میسر نمی‌شد و اگر میسر می‌شد دو تا سه برابر قیمت اصلی بود. نمی‌شد رفت و نمی‌شد ماند. هر طرف می‌چرخیدی برچسب جاسوس می‌خوردی، هم از طرف دولت و هم از طرف مردم ایران. استثناها که همیشه وجود دارد، ولی بیشتر رفتارها خصمانه و ضد مهاجر بود. خلاصه در ۵ سرطان در قم با یکی از دوستانم که دانشجو است، بیرون رفتیم.  کیبورد کامپیوترش مشکل داشت. در نزدیکی حرم معصومه، پیش مارکیت قدس دوست دیگری هم با ما ملحق شد. ترمیم‌گاه‌ها بسته بود. رفتیم مسجد امام حسن تا کامپیوترش را چارج کند. بعد از چند لحظه برگشتیم و در این مدت چندین بار بازرسی شدیم و تمام شد.

ساعت ۱۲ تکسی گرفتیم که برویم، باز پولیس گرفت. مدارک و کمپیوتر را چک کردند و یکسره دشنام می‌دادند. یکی از ماموران به من گفت که گزارش شده از صبح تا حالا از مردم اطلاعات می‌گیری، و با اشاره به دوستم می‌گفت: «این سومین نفر است که ازش اطلاعات گرفتی». مرا سوال پیچ می‌کرد تا بهانه‌ای بیابند. بعد از لحظه‌ای سوال و دشنام از ما خواستند که گوشی‌های تلفون خود را خاموش کنیم.

لپ‌تاپ‌های ما را گرفتند. داخل موتر نشانده به سوال‌پیچی ادامه دادند. از جواب‌های ما ظاهرا چیزی دل‌خواه بدست‌شان نمی‌آمد. مامور سیلی سبکی به صورتم زد. وقتی دستی به قصد بی‌حرمتی و توهین و تحقیر طرف آدم بلند می‌شود، دیگر مهم نیست که حکم بخورد یا سبک. از آن سیلی بسیار اذیت شدم.

 بالاخره دو نفر از ما را به کلانتری بردند و یکی از ما به خانه‌اش برگشت. همه ماموران کلانتری ما را توهین می‌کردند. بعد ما را به اتاق کوچکی برده و آن‌جا لخت کردند. پس از اذیت و آزار بسیار ما را به اتهام جاسوسی موساد همراه با نامه‌ای به بخش اطلاعات سایبری فرستادند.

در مسیر راه از هر یکی از ما مبلغ یک میلیارد تومان خواستند تا آزاد شویم. دوست‌ام گفت ما اگر این‌قدر پول داشتیم این‌جا نبودیم و ما را به اطلاعات سایبری بردند. آن‌جا کارمندی به من گفت: «فیلم‌هایت هنگام گرفتن اطلاعات از مردم بیرون شده، اگر اعتراف نکنی ضرر می‌کنی.» در پاسخ گفتم: «اگر چنین فیلمی از من بیرون شده، نشانم بدهید، من جرمم را می‌پذیرم.» آن‌ها اصرار می‌کردند و جواب من نیز همان بود. بالاخره از چک گوشی و لپ‌تاپ چیزی گیرشان نیامد و ما را آزاد کردند.

در تمام آن چند ساعت که در بازداشت بودیم، سناریوهای گوناگون از رد مرز گرفته تا اعدام در ذهن ما خطور می‌کرد. ماموران می‌گفتند که ما می‌توانیم هزار دلیل برای نگه‌داشتن و مجازات‌تان جور کنیم. با وجودی که می‌فهمیدیم چیزی در لپ‌تاپ و گوشی‌‌های ما نیست، اما به قول ماموران «افغانی بودن» دلیل کافی بود.

زندگی برای مهاجر و آواره در ایران همین است. البته من و دوستم آواره و مهاجر نبودیم. ما اقامت تحصیلی داشتیم. ولی به کارت دانشجویی و اسناد اقامتی ما هیچ توجه نداشتند.

روز ششم سرطان با همان دوست و برادرم طرف تهران آمدیم. در ایست بازرسی تهران، یعنی جنوب عوارضی قم-تهران، نزدیک دانشگاه اهل‌بیت که من دانشجوی آن هستم، ما را پایین کردند. با چک مدارک و گوشی و لپ‌تاپ چیزی گیرشان نیامد. یکی از ماموران که چشمان‌اش چون کاسه‌ی خون بود، هرچه کلمات رکیک و زشت در ذهن داشت به ما نثار کرد.

به آن مامور گفتم: «با حراست دانشگاه ۱۰ قدم فاصله داریم، برویم از آن‌جا بپرسیم که آیا من دانشجوی این دانشگاه هستم یا خیر.» او در جواب‌ام گفت: «افغانی جاسوس حرف نزن.»

به یک مامور دیگر گفتم ما را توهین نکنید، اگر مجرمیم به بازداشت‌گاه ببرید. او از همراهش خواست که ما را توهین نکند و بگذارد برویم. ولی آن مامور دست از سر ما بر نمی‌داشت. بعد به عکس‌های خانوادگی ما گیر داده بود، حتی به عکس نیمه‌کاره‌ای که از مکتب محله ما در افغانستان در تلفون داشتم، گیر داده بود. بعد دستور داد که اشغال سرک را جمع کنیم، و آخر سیلی‌کاری کرده رها نمودند.

این دو اتفاق را به طور نمونه نوشتم تا بدانید که این روزها بر افغان‌ها در ایران چه می‌گذرد. زندگی افرادی که اقامت قانونی دارند و آنانی که فاقد اقامت قانونی‌اند تفاوت چندان ندارد. آنچه این روزها در ایران جریان دارد، صرفا اخراج افغان‌ها نیست بلکه نژادپرستی بسیار فجیع و عریان است. فاجعه بشری تمام عیار جریان دارد.

الهام اسدی نام مستعار است.

Leave a comment