من خبرنگار تبعید شده افغانستان در ایران هستم. تجربه‌های تلخ تحقیر و تبعیض را در این سه سال و اندی در این کشور چشیدم که مزه‌اش دردناک، پر از افسردگی و سرخوردگی است. در جریان جنگ ایران و اسراییل بی‌پناه تر از گذشته شده‌ بودیم، چون نه جایی برای پناه داشتیم و نه می‌توانستیم از تهران به شهرهای دیگر برویم. تنها مکان امن خانه بود که با حملات شبانه و یا هم روزانه احساس می‌کردیم که در کوچه بغلی انفجارهای بمب بی‌وقفه جریان دارد و قرار است خانه‌ها را یکی پس از دیگری ویران کنند. صدای آژیر خطر اصلا نمی‌شنیدیم، اما صدای مهیب انفجار، تجربه تلخ انفجار میدان هوایی کابل و حملات انتحاری افغانستان را زنده می‌کرد. فعلاً آتش‌بس شده و زندگی به‌تدریج به‌حال عادی بر می‌گردد، ولی هنوز ترس از سرگیری جنگ وجود دارد، و رفتار دولت ایران با مهاجران سخت‌گیرانه‌تر شده است. گویا قرار نیست که فرزندان ما آرامش داشته باشند. در روزهای جنگ دختر و پسرم جرات نزدیک‌شدن به پنجره کوچک خانه را نداشتند و همیشه در کنج اتاق و دور از پنجره می‌نشستند. من، خانم‌ام و دو فرزند ما در زندان خانه گیر افتاده بودیم.

از در و دیوار ایران تبعیض علیه پناهندگان افغانستان می‎بارد و متاسفانه نفرت از پناهندگان افغانستان این روزها خیلی بیشتر شده است. به نقل از رسانه‌های داخلی، پلیس چندین «اتباع افغانستانی» را به جرم همدستی با اسراییل، در ساخت بمب‌های انفجاری، ساخت پهپاد و انتقال با وانت، بازداشت کرده‌اند. به همین دلیل، پلیس با جدیت دست به کار شده است تا اخراج اجباری افغانستانی‌ها را شدت بخشد. آنان در هرجا و مکانی حضور پر رنگ دارند. در حالی که شهر تهران تقریبا خالی از سکنه شده است، اما پناهندگان افغانستان که مدرک ندارند، دستگیر می‌شوند. هرچند اکثرا خواهان اخراج بدون قید و شرط اتباع افغانی‌اند.

سومین روز جنگ اسراییل و ایران بود. سر کار رفته بودم. در مارکتی که من آن‌جا کار می‌کنم، اکثر دکان‌ها لباس‌های مردانه و زنانه می‌فروشند. در کنار قصه جنگ و نگرانی‌های آن، برخی‌ها در مورد دست داشتن افغانستانی‌ها در انتقال پهپادهای اسراییل صحبت می‌کردند. حتا می‌گفتند که پلیس در شهر ری یک کارگاه را کشف کرده است که افغان‌ها آن‌جا پهپاد درست می‌کردند. مو به تن‌ام سیخ شده بود و آن‌چه را می‌شنیدم باور نمی‌کردم. از مغازه بیرون نمی‌رفتم و حتا با افرادی که چشم آشنا بودند نیز صحبت نمی‌کردم. به این فکر می‌کردم که آیا چنین چیزی امکان دارد؟ ساعتی نگذشته بود که دیدم پلیس ۱۱۰ یک جوان افغان را دست‌بند زده با خود به سوی پاسگاه پلیس می‌برد. چند فرد دیگر نیز او را دنبال می‌کردند. من و همکاران‌ام نگاه می‌کردیم و به شدت ترسیده بودم. صاحب کارم که ترس را در چهره من مشاهده کرده بود گفت که چیزی نیست. حتما آن فرد دست به دزدی زده است. اما واقعیت چیزی دیگری بود. افرادی او را به چنگ پلیس انداخته بودند. دلیل‌اش این بود آن جوان در مورد جنگ اسراییل و ایران صحبت کرده بود.

احساس می‌کنم، عده‌ای برای این که چهره مهاجران را بیشتر زشت معرفی کنند، هر اتفاق بد را به اتباع افغانستان ربط می‌دهند. به همین دلیل برخی جریان‌ها دست به دسیسه می‌زنند. این افراد از مهاجران افغانستان برای انتقال پهپاد، یا هم دیگر کارهای خلاف سوءاستفاده می‌کنند تا چهره مهاجران را بیشتر زشت نشان دهند و خراب‌کاری‌های خود را به نام «اتباع بیگانه» ختم کنند. مثلا قتل یک دختر به نام الهه حسین نژاد را در اوایل می‌گفتند که کار اتباع است. اما خیلی زود مشخص شد که قاتل ایرانی است. در کنار آن گاهی شاهد جنایات اتباع ایرانی علیه افغان‌ها هستیم مثل قتل فجیع کبرا رضایی، اما این فجایع مثل حوادثی که افغان‌ها در آن‌ها دخیل‌اند، جدی گرفته و پی‌گیری نمی‌شوند.

 شرایط رفت و آمد برای افغانستانی‌ها در تهران و دیگر شهرها به‌شدت سخت شده است. احساس می‌کنم که دیگر جایی برای ماندن در این کشور نمانده است و باید دوباره به افغانستان برگردم؛ کشوری که در آن‌جا ممکن بدست طالبان به زندان بروم یا هم اتفاق‌های ناگواری دیگری رخ دهد. هرچند با آغاز جنگ اسراییل و ایران فکر می‌کردم که برنامه اخراج اجباری مهاجران به تعویق افتاده است، اما با گمانه‌زنی این که مهاجران افغانستان با گروه‌های ضد دولتی هم‌دستی دارند، بازداشت مهاجران بدون مدرک شدت یافته است. با آن‌که اکثر مهاجران خودشان آماده رفتن به افغانستان‌اند. ولی همه در بی‌سرنوشتی به سر می‌برند. خیلی از افراد و خانواده‌ها برگه‌های خروج دریافت کرده و آماده‌اند تا کشور ایران را ترک کنند. در حالی که بیشتر آنان نه پول پیشکی خانه خود را گرفته‌اند و نه می‌توانند وسایل خانه را در چنین وضعیت انتقال دهند. البته مکان امن و فرصت ادامه کار زندگی در این‌جا نیز برای‌شان میسر نیست.

من و خانم‌ام درگیر نگرانی‌های بسیار درمورد آینده خود و خانواده‌ایم. آخرین باری که نهادهای حامی خبرنگاران پاسخ ایمیل‌ام را داده بود، گفته بوند چو در این سه سال اخیر خبرنگار نبوده‌ام آنان همکاری نمی‌توانند. اکنون با دلهره و ترس از بازداشت در تهران مانده ایم.

Leave a comment