در سرک ۲۳ در ادمونتون قدم می‌زدم، موسیقی گوش می‌دادم و سرم را بالا گرفته بودم؛ همان‌طور که در کابل سرم را بالا می‌گرفتم. یک موتر پولیس از کنارم گذشت، اما من از ترس نلرزیدم و بی‌خیال به راهم ادامه دادم. 

به آسمان خاکستری بالای سرم نگاه کردم، به افق و آخرین شعاع باقی‌ماندهٔ آفتاب. از خود پرسیدم: «آیا من به این‌جا تعلق دارم؟» پاسخ‌ام، بلی بود. ساعت ۹:۳۰ شب بود و من تنها راه می‌رفتم. کسی مرا دشنام نمی‌داد. کسی از من نمی‌خواست که به کشورم برگردم. من آزاد بودم.

آن‌جا معنی واقعی حس تعلق را فهمیدم. تعلق یعنی داشتن سقفی بالای سر، راهی برای درآوردن لقمه‌ نانی حلال و آزادانه قدم زدن در کوچه‌ها در هر ساعتی از شب و روز، بدون ترس از بازداشت، و بدون ترس از اخراج. تعلق یعنی این‌که بدانی کسی نمی‌تواند حضورت را زیر سوال ببرد.

من هشت سال است که در کانادا زندگی می‌کنم و این‌جا معنی واقعی راحتی و رفاه را درک کرده‌ام. این‌جا حقوقم مراعات می‌شود، و با من مثل هر شهروند کانادایی دیگر رفتار می‌شود. در سال ۲۰۲۲ شهروند کانادا شدم. همان سال که قلبم برای افغانستان و بازگشت نکبت‌بار طالبان به قدرت درد می‌کرد، برای اولین بار تجربه می‌کردم که حق داشتن یعنی‌چه.

در سه سال گذشته با پاسپورت کانادایی سفر کرده‌ام و هرگز نگران گرفتن ویزا یا ایستادن در صف طولانی بازرسی نبوده‌ام. گاهی فکر می‌کنم با این آزادی آن‌قدر خو گرفته‌ام که فراموش می‌کنم از کجا آمده‌ام. امروز می‌خواهم آشکارا از آن‌چه کانادا به من داده است، قدردانی کنم.

پناهنده بودن آسان نیست. گاهی دهه‌ها یا حتی نسل‌ها طول می‌کشد تا آدمی حس تعلق به کشوری جدید پیدا کند. من دو بار پناهنده شده‌ام. اما امروز با افتخار می‌توانم بگویم که به کانادا حس تعلق دارم. این‌جا را کشور خودم می‌دانم.

این حس تعلق را زمانی پیدا کردم که در انتخابات اخیر، کانادایی‌ها فرصت داشتند به حزبی رای دهند که رهبری شبیه دونالد ترامپ داشت. اما آن‌ها به این حزب مهاجرستیز نه گفتند. نخست‌وزیر پیشین کانادا، ژان کریچن در همایش حزب لیبرال در مارچ ۲۰۲۵ گفت: «کانادا سرزمین آزادی است، سرزمین فرصت‌ها، سرزمین بخشش، سرزمین بردباری، سرزمین ثبات و حاکمیت قانون.» من به عنوان پناهنده‌ای از افغانستان که حالا شهروند کاناداست، گفته‌های او را تایید می‌کنم. کانادا اکنون خانه من است، جایی است که اکنون به آن حس تعلق دارم و برای شگوفایی آن تلاش خواهم کرد.

این حرف‌ها را از مقام پناهنده‌ای می‌زنم که می‌داند کانادا به او چه داده است، پناهنده‌ای که قبلاً طعم تلخ پناهندگی در ایران را چشیده‌ است. خوب می‌دانم که حس تعلق نداشتن یعنی چه؛ خوب می‌دانم که «افغانی کثافت بودن» چه معنایی دارد، «افغانی غیر مجاز» و «اتباع» بودن.

شش ساله بودم که پدر و مادرم از افغانستان به ایران فرار کردند. تقریباً هشت سال در آن‌جا زندگی کردیم. آن سال‌ها سخت‌ترین سال‌های زندگی‌ام بودند. زندگی در ایران به من آموخته بود که حتی ارزش تنفس هوایی را که نفس می‌کشیدم، نداشتم. در خیابان‌های ایران طعم سرکوب وشرمساری به خاطر «افغانی» بودن را تجربه کرده‌ام. در صف نانوایی تحقیر شده‌ام. زنان ایرانی در صف نانوایی می‌گفتند «افغانی کثافت، چرا برنمی‌گردی کشورتون؟» به من می‌گفتند که برای زندگی در آن‌جا باید شکرگزار و قدردان باشم.

نتیجه این شد که حقارت را پذیرفته بودم. «افغانی کثافت» در من نهادینه شده بود. باور کرده بودم که «افغانی» بودن، مایه‌ی شرمساری است. خودم را لایق زندگی در ایران نمی‌دانستم، و کودکی بودم بی‌کشور، شرمسار و همیشه در ترس. ترس از لت‌وکوب، ترس از اخراج به سرزمینی که زیر کنترول طالبان بود، به سرزمینی که والدین‌ام از آن گریخته بودند.

وقتی پدرم برای بازدید از اقوام ما سفر می‌کرد، مرا با خود می‌برد. حتی در آن زمان، «افغانی بگیر» واقعیتی وحشتناک بود. وظیفه‌ام این بود که اگر پدرم را پولیس ایران دستگیر کرد، گریه کنم. باید آن‌قدر گریه می‌کردم که دل پولیس ایران به رحم می‌آمد و از اخراج پدرم صرف‌نظر می‌کرد. در آن روزها با دیدن هر پولیس، با گذشتن از هر ایستگاه بازرسی، از ترس می‌لرزیدم و گریه می‌کردم. 

یک روز با برادرم در راه خانه بودیم که سه مرد جوان ایرانی راه ما را گرفت. یکی از آن‌ها سیلی محکمی به صورت برادرم زد. من می‌لرزیدم، گریه می‌کردم و التماس می‌کردم. یکی از آن‌ها گفت: «خدا بهت رحم کرد که خواهرت باهاته، وگرنه نمی‌ذاشتیم بری.»

قبل از این اتفاق،‌ داستان یک پسر مهاجر افغانستانی را شنیده بودم که مردان ایرانی کشته و جسدش را در همان ساختمانی که در آن کار می‌کرد،‌ سوختانده بودند. ماه‌ها از ترس خوابم نمی‌برد. می‌ترسیدم آن‌ها دوباره برادرم را پیدا کنند و خدای نکرده، او را بکشند. از آنچه ممکن بود برای برادرم، برای پدرم و برای خودم رخ دهد، کابوس می‌دیدم.

در محل زندگی ما دو برادر دوقلوی هم‌سن من، همیشه مرا به قصد آزار و اذیت دنبال می‌کردند. من کودکی‌ام را در ترس و فرار گذراندم. هر شب آرزو می‌کردم ایرانی باشم. فارسی را با لهجه ایرانی صحبت می‌کردم، و می‌خواستم کسی نفهمد که مهاجری از افغانستان‌ام. با آهنگ معین، لیلا فروهر و منصور می‌رقصیدم و برنامه کودک «عمو پورنگ» را تماشا می‌کردم. می‌خواستم کسی نفهمند که من از افغانستان‌ام، اما زنان ایرانی در صف نانوایی همیشه می‌دانستند که من کجایی‌ام.

در تمام سال‌هایی که در ایران زندگی کردم، تنها یک نفر با من مهاجر مهربان بود، و او معلم نهضت سوادآموزی‌ام بود. من «مهاجر افغانی» حق رفتن به مکتب را نداشتم. مادرم پیش مدیران مدرسه گریه و التماس کرد، ولی همه نه گفتند. گفتند که «افغانی» اجازه درس خواندن ندارد. آخر مادرم با تلاش بسیار یک صنف نهضت سوادآموزی پیدا کرد که زنان بزرگ‌سال ایرانی در آن درس می‌خوانند. معلم آن‌جا به من و خواهرم اجازه داد در صنف‌اش بنشینیم و سواد خواندن و نوشتن بیاموزیم. هنوز صورت لاغر و درازش را، مقنعه سیاه‌اش را به یاد دارم. اسم‌اش فرشته عرب‌پور بود و دختری داشت به نام سپیده. گاهی او را هم به صنف می‌آورد، و من برای خوشحال کردن او هر کاری می‌کردم.

اولین نوشته‌ام را در همان‌ صنف نوشتم: «مادرم، وطنم» عنوان اولین انشایی بود که در آن صنف نهضت سوادآموزی نوشتم. نوشته‌ام در مورد لتنگی‌هایم برای بازگشت به افغانستان بود. وقتی آن را در صنف خواندم، یادم می‌آید که اعظم خانم و معصومه خانم که هم‌صنفی‌هایم بودند، با معلمم گریه کردند.

انگار همان صنف بود که زندگی مرا تغییر داد. در آن‌جا، برای اولین بار حس کردم که سزاوار رفتار انسانی‌ام. فرشته عرب‌پور، تنها زن ایرانی بود که مرا نه مهاجر «افغانی»، بلکه به چشم یک دانش‌آموز می‌دید. او تنها کسی بود که به من مهاجر «افغانی» احترام گذاشت و اجازه داد در صنف‌اش بنشینم و رویای کسی‌شدن را در سر بپرورانم. در همان صنف تصمیم گرفتم کسی شوم تا روزی برایش بنویسم و بگویم که چقدر محبت و مهربانی او به یک دختر مهاجر، زندگی‌اش را تغییر داد. بگویم که محبت او به یک «افغانی» به هدر نرفته بود. او هیچ‌ وقت به من نگفت «ببین افغانی، ما چقدر با تو خوبیم!»

من برایش نامه‌های زیادی نوشته‌ام که هرگز نفرستادم. راست‌اش را بخواهید، آدرس او را ندارم و نمی‌دانم که آیا هنوز زنده است یا نه. اما اگر زنده باشد، امیدوارم این نوشته به دست‌اش برسد، امیدوارم بداند که محبت‌اش به یک دختر «افغانی» به هدر نرفته است. می‌خواهم بداند که محبت و مهربانی‌اش، زندگی مرا تغییر داده است.

حتی حالا هم، ترومایی که در ایران تجربه کردم،‌ زنده و تازه است. هر بار که خبری از وضعیت مهاجران افغانستانی در ایران می‌خوانم، خاطرات تلخ کودکی‌ام، خاطرات زندگی در ترس و حقارت برایم زنده می‌شود.

وقتی جنگ میان ایران و اسرائیل آغاز شد، بی‌وقفه اخبار را دنبال می‌کردم. یک سوال ذهن‌ام را رها نمی‌کرد: چه اتفاقی برای مهاجران افغانستان در ایران خواهد افتاد؟

جنگ میان ایران و اسرائیل شاید تمام شده باشد، اما برای مهاجران افغانستانی در ایران، جنگ را پایانی نیست. این جنگ، جنگ بم و راکت نیست که ساختمان‌ها را تخریب کند، بلکه جنگ فرسایش روزمرهٔ کرامت انسانی است. جنگی‌ست که آدمی را از چشم خودش پایین می‌اندازد، و به جایی می‌برد که دیگر خودش را انسان و لایق حقوق انسانی نمی‌بیند و در پی توجیه ظلمی‌ست که هر روز بر او روا داشته می‌شود.

اما حالا، این جنگ شکل تازه‌ای به خود گرفته است: جاسوسی برای اسرائیل. شمار زیادی بازداشت شده‌اند، لت‌وکوب شده‌اند و مجبور به اعتراف. یک دانشجوی افغانستانی در فیس‌بوک نوشته است که پولیس ایران او و دوست‌اش را که برای تعمیر کیبورد کمپیوتر بیرون رفته بودند، دستگیر و به اتهام همکاری با موساد، برهنه، توهین و تحقیر کردند. یکی دیگر نوشت که مربی باشگاه‌اش به او گفته است: «تمام مهاجران افغانستان جاسوس‌اند و باید دستگیر شوند.» یک خبرنگار ایرانی هم گویا ادعا کرده که دو میلیون جاسوس در میان مهاجران غیرقانونی افغانستان اند.

در ایران، متاسفانه نژادپرستی ساختاری و عمیق است. روشنفکران، فیلم‌سازان، استادان دانشگاه و خبرنگاران هم در آن شریک‌اند. در سال‌های اخیر می‌بینم که جامعهٔ ایرانی علیه مهاجران افغانستان بسیج شده اند. از آینده و مصبیتی که در راه است می‌ترسم.

در برخی رسانه‌های ایرانی خوانده‌ام که گویا قسمت‌هایی از تهران را مهاجران افغانستانی «اشغال» کرده‌اند. حتی ایرانیان ساکن غرب و منتقد جمهوری اسلامی‌ ادعا کرده‌اند که مهاجران افغانستان با رژیم ایران علیه ملت ایران همکاری می‌کنند. کبری رضایی را به یاد دارید؟ همان زن ۲۶ ساله مهاجر که توسط مردی ایرانی با بی‌رحمی کشته و تکه‌تکه شد؟ سنگ‌علی را چطور؟ کارگر روزمزدی که مردی ایرانی به بهانهٔ کار با خود برد و دیگر هرگز برنگشت؟ او را با کوبیدن سنگ به سرش کشتند.

ما این دو نام را می‌دانیم چون خانواده‌های‌شان مدرک داشتند و توانستند به پولیس مراجعه کنند. اما هزاران مهاجر افغانستانی بدون مدرک در سایه‌ی ترس و وحشت زندگی می‌کنند. حتی اگر ناپدید یا کشته شوند، خانواده‌های‌شان احساس می‌کنند که حق ندارند به پولیس مراجعه کنند. از دستگیری می‌ترسند، از اخراج می‌ترسند.

به‌تازگی با اقوامم در ایران صحبت کردم. ترس را در صدای‌شان حس می‌کردم. گویی فکر می‌کردند هر کلمه‌ای که می‌گویند شنیده می‌شود. نمی‌خواستند حرف بزنند. نمی‌خواستند برایشان دردسر درست شود. حتی مرد مهاجر افغانستانی که دکان‌اش غارت و خودش با چاقو زخمی شده بود، حاضر نشد صحبت کند. گفت خطرناک است. اگر حرف بزند، ممکن است سراغ‌اش بیایند. ممکن است اخراج شود.

در بسیاری از مناطق ایران، مهاجران افغانستانی اجازه زندگی و کرایه گرفتن خانه را ندارند. حتی خرید نان خشک هم برای‌شان ممنوع است. دکان‌ها بنر «ورود افغانی ممنوع» نصب کرده‌اند. روز پنج‌شنبه هفته گذشته مقام‌های ایرانی اعلام کردند تمام «اتباع غیر مجاز افغانی» به افغانستان اخراج خواهند شد.

این قانون نژادپرستانه و سرکوب‌گر رژیم ایران توسط شهروندان عادی ایرانی اجرا می‌شود. می‌ترسم این اتهامات جاسوسی جرقه‌ی آخر باشد برای اخراج‌ و سرکوب جمعی مهاجران افغانستانی.

نمی‌دانم معلم‌ام، فرشته عرب‌پور، کجاست. اما می‌دانم اگر امروز زنده باشد به‌خاطر راه‌دادن مهاجر افغانستانی به صنف‌اش مجازات خواهد شد. مطمین‌ام هنوز کسانی مثل او در ایران وجود دارند، و هنوز انسان‌هایی هستند که برای دفاع از کرامت و حقوق انسانی خطر می‌کنند. امیدوارم آنها زنده بمانند و با مهربانی و محبت،‌ چهره‌ی نژادپرستانه ایران را تغییر دهند. 

زهرا نادر، مدیرمسئول زن‌تایمز است.

Leave a comment