لشکرکشی امریکا و متحداناش به افغانستان کمتر بهجنگ و بیشتر به جشن نظامی و دیپلوماتیک میماند. ماموریت ظاهری آن لشکرکشی مبارزه با تروریزم بود، ولی از شعارها و رفتار صاحبان لشکرها پیدا بود که بهبهانه جنگ با تروریزم، هیجان ناشی از «فتح» جهان و پیروزی «لیبرال دمکراسی» در برابر «کمونیسم» را نیز تخلیه میکردند. آنان در پایان رویارویی طولانی برنده شده بودند، و احساس میکردند که کشمکش تاریخی بر سر نظام سیاسی و اداره جهان به پایان رسیده و زمان آخرین پاککاریها و استقرار نهایی دمکراسی امریکایی است.
افغانستان که آخرین سنگر داغ جنگ نیابتی «دمکراسی» و «کمونیسم» خوانده میشد، مناسبترین جای چنان جشن بود. در آن میله برندگان، رهبران حکومت مورد حمایت امریکا در افغانستان نیز احساس میکردند که بازیگر مهم شدهاند. توهم بزرگی، نفوذ و قدرت در بیشتر مسوولان حکومتی افغانستان آشکار بود. از موتر، خانه، چپن، نشست و برخاست، و سخنرانیهای آنان تکبر میریخت. کرزی که در مقایسه به برخی حریفان داخلی آدم متواضع بهنظر میرسید، در سایه پول فراوان و قدرت بیرقیب امریکا و ناتو خود را بازیگر عرصه بینالملل تصور میکرد. این توهم در سخنرانیهایش آشکار بود. مثلا در سال ۲۰۱۳ برای آنکه نقش خود و جایگاه افغانستان را در عرصه بینالملل گوشزد کند، در مصاحبهای گفت اگر «این مظالم در بورکینه فاسو هم رخ میداد، اعتراض میکردم». بورکینه فاسو کشور افریقایی نسبتا گمنام و منزوی است. در آن سالها کرزی از شناختهترین نامها در رسانههای بینالمللی بود، ولی نام رییس دولت بورکینه فاسو را شاید عدهای از خبرنگاران مشهور رسانههای بینالمللی نمیدانستند. کرزی ظاهرا حق داشت خود و کشورش را بسیار مهمتر از بورکینه فاسو بداند، چرا که در مرکز توجه جهان بود. اما پس از آنکه جامعه جهانی سایه حمایتهای سیاسی و مالی خود را از سر کرزی و دوستانش برچید، از رییس جمهور تا مارشال و امپراتور و رهبر همه بیپناه شدند، و کشور به دامن گروه تروریستی سقوط کرد که آشکارا با آزادی، حقوقبشر، تعلیم و دمکراسی میجنگد. حالا در بورکینه فاسو اکثریت مردم نان بخور و نمیر دارند و عاید سرانهشان دوچند افغانهاست، و مهمتر از آن دختران بورکینه فاسو به مکتب میروند و کرزی جشن فراغت دخترش را از صنف ششم با اندوه برگزار میکند.
رهبران خلقی و پرچمی نیز در سایه تانک و روبل شوروی خوابهای انترناسیونالیستی میدیدند و از نقش خود در عرصه بینالملی لاف میزدند. ترکی را تیوریسن کمنظیر و نابغه شرق میخواندند، و اگر مثل ملا هبتالله چند سالی دوام میآورد شاید گزیده سخنان و «رهنمودهای انقلابی» او تکثیر و به زبانهای دیگر ترجمه میگردید تا کارگران جهان از او بیاموزند!
کرزی در چانهزنیهایش با امریکا برسر ادامه حمایتهای آنکشور در لویه جرگه ماه عقرب ۱۳۹۰ گفته بود که افغانستان شیر است، و امریکا باید با این کشور مثل شیر برخورد کند. ملت ما شایسته رفتار محترمانه جهان است، ولی حاکمان بیش از شیر یا حتی روباه به گرگهای شکاری، قاطرهای باری و گوسفندهای قربانی میمانند.
حالا نوبت ملا هبتالله و امارتاش رسیده تا توهم رهبری جهان اسلام و امارت مسلمین را در سایه توافقنامه دوحه در سر بپروراند. تکبر و خودبزرگبینی ملا هبتالله بدتر از ترکی و کرزی است. او در خلای ناشی از پایان شرمآور جشن پیروزی «تاریخی» امریکا و ناتو، بهقدرت رسیده است و تصور میکند که در یک گردنه تاریخی مهم ایستاده و مسیر حرکت ملت افغانستان و مسلمانان جهان را تعیین میکند. در پیامها و فرامین او این توهم آشکار، و بارها خطاب به جنگجویاناش گفته است که چشم مسلمانان دنیا به شما دوخته شده است، و قدر این پیروزی را بدانید!
ملا هبتالله و همدستاناش دچار توهم پایهگذاری عصری جدید در تاریخ اسلاماند، و هنگام قیچیکاری نصاب تعلیمی، سانسور کتابها و مدرسهسازی دانشگاهها تصور میکنند که الگوی فکری برای جهان اسلام معرفی میکنند.
ملا هبتالله رهبران مذهبی جهان اسلام را جدی نمیگیرد و امارتاش را بینیاز از همکاری و رهنمایی آنان میخواند. برای نمایش «استقلال علمی» مثلا عیدها را متفاوت از همسایهگان و مراجع اسلامی معرفی میکند. امسال کشورهای اسلامی از جمله پاکستان، ایران، ترکیه و عربستان سعودی روز جمعه، ۶ جون را عید گرفتند اما ملا هبتالله یک روز بعد را عید اعلام کرد تا صاحب رای، متفاوت و مستقل بهنظر برسد.
او مدعیست که مسلمانترین جنگجویان را در اختیار دارد و در جهاد علیه یهود و نصارا پیروز شده است. حتی گفته میشود که او و اطرافیانش نقش طالبان را در جهان اسلام با عثمانیها و عباسیها مقایسه میکنند. از اینرو گمان نمیرود آنان از گذشته افغانستان بیاموزند، و در اثر فشار اجتماعی و چالشهای حکومتداری تن به واقعیتها بدهند. به نظر نمیرسد که ملا هبتالله از توهم ماموریت جهانی رها شود و بپذیرد که بازیگر تعیینکننده نیست، ابزار لازم برای بقای امارتاش را ندارد و هرگاه شرایط منطقه و جهان ایجاب کند یکشبه از تخت خواهد افتاد.
ملا هبتالله شاید هرگز نپذیرد که جهان اسلام او را جدی نمیگیرد، مردم افغانستان او را رهبر نمیبینند، و با معیارهای امروز او عالم نه بلکه کمسواد است. او شاید زمانی متوجه بیبنیادی امارتاش شود که مثل «نابغه شرق» یکی از نزدیکان دست به گلویش بگذارد، یا مثل همولایتی «شیر»اش با تغییر موضع بازیگران خارجی موسیچه شود. امارت غراضه ملا هبتالله در جمپوجل سیاسی بعدی فرو خواهد پاشید. ولی آیا ملت افغانستان از این اتفاقات خواهد آموخت؟


