داستان «بگذار برایت بنویسم» اثر ناهید مهرگان در شهر هرات و در دور اول حاکمیت طالبان اتفاق افتاده است. در آن رمان زندگی چند زنی روایت شده که جهانشان به وسعت یک حویلی است. آنان طوری به آن حویلی گره خوردهاند که اگر به شهرهای بزرگ و زیبای جهان برده شوند با پای خود پس به چاردیواری که ناهید مهرگان به آن «کوتی» میگوید برمیگردند. راوی داستان زنی است که تا پایان اسمی از او برده نمیشود. همهی تلاش راوی این است که بگوید الناز دست به خودسوزی زد. این را زمانی میفهمیم که داستان به آخرین سطور خود رسیده است. الناز در شروع دختر پرشور است و در وسط باغچهی حویلی جال والیبال دارد، میخواهد داکتر شود. او در میانهی خفقان حضور طالب عاشق میشود. اما راوی گویا به خاطر تماشای روزگار الناز به دنیا آمده است. او هرنوع خوشی و کامیابی را به خاطر خودسوزی الناز پس میزند و برای تنبیه خود از آلمان به کوتی برمیگردد تا زندگیاش آنجا و به سان زندگی زنان آن کوتی به آخر برسد.
در این کوتی چهار زن زندگی میکنند. راوی، مادرش، الناز و مادر الناز. مادران راوی و الناز خواهرند و پدرانشان برادر. سمیرا مادر الناز زن نمونه افغان است و زندگیاش با خشونت دوامدار شوهر سپری میشود. بند بند تن او از ضربه لگدها و مشتهای شوهرش درد میکند، اما ریسمان وفاداری را از گردن خود باز نمیتواند. او فرصت مادری فرزندان خود را ندارد. سالها قبل مردی دلاش را ربوده و با تعقیب رد آن مرد به کوتی رسیده و آنجا خطبهی نکاح را خواندهاند. اما رابطه آنان عاشقانه نمانده و زن پس از آن دایم تحقیر و لتوکوب شده است. خواهرش شاهد آن عشق بوده و حالا هر بار تحقیر و شکنجه میشود، با اندوه میپرسد: «تو باز هم عاشق میشوی؟»
حاکمیت طالبان زندگی الناز را نیز متاثر ساخته است، ولی آنچه او را به خودسوزی کشانده چیزی ریشهدارتر از حضور طالبان است. الناز ساعاتی قبل از خودسوزی از شوهرش شکایت میکند و میگوید عین پدرم است: «کسی مرا نجات نداد، همانطور که کسی مادرم را نجات نداد.» او در شب اول عروسی از شوهرش خشونت دیده، دستهایش زخمی است، و حالا یک روز پس از عروسی میخواهد خود را آتش زند.
راوی در جریان داستان چند جای میگوید که باز صدای سمیرا است که لت میخورد، اما کسی را حوصلهی میانجیگری نیست. سمیرا از نوجوانی تا دمپیری از شوهرش لت خورده اما پناهگاه و دادرسی ندارد. آخر الناز دختر این زن نیز در همان حلقه خشونت گرفتار میشود و مرجعی برای دادخواهی ندارد و از بیپناهی دست به خودسوزی میزند. پدر الناز بسیار تندخو و فحاش است، و از دشنامهای رکیک به دخترش ابا ندارد.
در انترنت گزارشها و خبرهای زیادی از خودسوزی زنان هرات وجود دارد، از جمله این عنوان از خبرگزاری جمهور: «۸۶ درصد خودسوزی زنان در کل افغانستان در هرات اتفاق میافتد». این گزارش در سال ۱۳۹۰ نوشته شده و در آخر گزارش از زبان مقامهای محلی هرات آمده است که در آن سال ۸۶ مورد خودسوزی زنان ثبت شده و بیش از ۵۰ درصد این زنان جان خود را از دست دادهاند.
زنان در هرات به دلایل ازدواجهای اجباری، خشونت خانوادگی، عدم دریافت کمک و حمایت از سوی دولت و جامعه دست به خودسوزی میزنند. بالا بودن نرخ خودسوزیها حکایت از تضاد بین خواستها و انتظارات زنان از یکسو و سنتهای دستوپاگیر از سوی دیگر دارد. آگاهی زنان در نتیجه زندگی شهری و تعلیم افزایش یافته، ولی نظام سنتی خانواده و روابط مردسالارانه اصلاح نشده است. از اینرو خودسوزی دختران و زنان اعتراض بسیار پرهزینه به محیط بسته و روابط مردسالارانه است.
مرگ فاجعهبار الناز، دختر کاکایش راوی داستان را بیش از پدر، شوهر، برادر و کاکای او متاثر کرده بود. برادر الناز که از او کوچکتر است در حاکمیت طالبان قربانی تجاوز جنسی شده و بعد به صف همان متجاوزان پیوسته است. سمیرای خشونتکشیده، عاقبت بدون پسر و دختر تنها مانده است. او در تنهایی قرآن میخواند، ناله میکند، و از شوهرش میترسد. در آن کوتی دو مرد، پدر راوی و پدر الناز زندگی میکنند. پدر راوی مردی بیتفاوت است، به اتفاقات واکنش نشان نمیدهد، و به قول دخترش همه روزه سر کار میرود و بیحرف و قصهی به خانه برمیگردد. با آمدن طالبان او ظاهر خود را طالبانی میسازد. پدر الناز مرد زور و غیرت است، ظاهرش را تغییر نمیدهد، و از حویلی بیرون نمیرود. بیرون نرفتن از حویلی او را از قبل خشنتر و بد زبانتر میسازد.
در دور اول حاکمیت طالبان مکتبها و دانشگاهها به روی زنان بسته است، حمام زنانه بسته است، و زنان در شهر هرات اجازه ندارند بدون چادری تردد کنند. راوی و الناز به یک صنف تعلیمات صحی پنهانی ثبت نام میکنند. آنها با چادری در مسیر خانه و صنف تعلیمات صحی رفتوآمد میکنند، و گاهی برای رد گم کردن از طالبان ترکاری و سودای خانه را از راه میخرند. مردی که عاشق الناز میشود، در ظاهر انسان خوب و ایدهآل دختران جوان مینماید. او رفتار رسمی و محترمانه دارد، تحصیل کرده است، رموز کار و زندگی را میفهمد، اما به الناز میگوید در صورتی با تو ازدواج میکنم که شوق داکتر شدن و پوشیدن لباس عملیاتخانه به سرت نزند.
از سویی بعد از امارت اول طالبان، مردی از آلمان به خواستگاری راوی میآید. آن مرد خلاف شوهر الناز، در شب عروسی به راوی میگوید چون اضطراب داری بهتر است که امشب استراحت کنی. راوی مهربانی شوهرش را بهدیده شک میبیند. او تا آن زمان از مردان زندگیاش جز خشونت، دشنام و تحقیر ندیده است و باورش نمیشود که شوهری در شب عروسی به همسرش بگوید برو آرام استراحت کن تا اضطرابت رفع شود.


