وقتی در مورد به رسمیت شناختن و حفاظت از حقوق جامعه رنگین‌کمانی در افغانستان صحبت می‌کنم، گاهی فکر می‌کنم از ناممکن‌ها سخن می‌گویم. چطور ممکن است رژیمی که حتی حق حضور زنان در اجتماع را نمی‌پذیرد، حقوق اعضای جامعه رنگین‌کمانی را به رسمیت بشناسد یا به آن احترام بگذارد؟

این یک پرسش قابل تامل است. اما آنچه می‌خواهم با شما شریک سازم، دلیل حمایت من از جامعه رنگین‌کمانی و انتخاب شخصی‌ام برای ایستادن در کنار آنان است.

من همیشه چنین دیدگاهی نداشتم. من در یک خانوادهٔ مسلمان به دنیا آمده‌ام و در شهر کابل بزرگ شده‌ام؛ شهری که حتی پیش از تسلط طالبان، حضور زنان را با اکراه تحمل می‌کرد. در چنین فضای تنگ‌نظرانه‌ای بزرگ شدم و مثل بسیاری‌ها، نسبت به جامعه رنگین‌کمانی دیدگاه منفی داشتم.

در حلقهٔ دوستان و آشنایان‌ام، کسی را که آشکارا عضو جامعه رنگین‌کمانی باشد، نمی‌شناختم. شاید کسانی بودند، اما هیچ‌گاه هویت‌شان را بیان نکردند. حتی نمی‌دانم اگر یکی از دوستان‌ام در آن زمان هویت واقعی‌اش را با من شریک می‌ساخت، چه واکنشی نشان می‌دادم. احتمالاً واکنشی پر از ناآگاهی و نفرت.

یک روز در کوته سنگی، زنی ترنس را دیدم، زنی قد بلند، با کت‌شلوار نیلی و کفش بی‌پاشنه. او برای خودش شال می‌خرید. من از کنارش که رد شدم، نگاهی پر از نفرت و انزجار به او انداختم. نگاهی که تا آن روز به هیچ انسان دیگری نداده بودم.

عصبانی بودم. عصبانی از این‌که چرا او حق داشت در همان سرکی قدم بزند که من، به‌عنوان یک زن در آن قدم می‌زدم. هرگز آن لحظه و آن نگاه‌ام را فراموش نکرده‌ام. راست‌اش بخواهید، هنوز به خاطر آن لحظه شرم‌سارم. 

در آن زمان هیچ اطلاعی از جامعه رنگین‌کمانی نداشتم. نه چیزی خوانده بودم و نه کسی را می‌شناختم. فقط نفرتی در ذهن‌ام کاشته شده بود که از ناآگاهی می‌آمد. بعدها فهمیدم که نفرت، اغلب زاده جهل و بی‌سوادی است.

منظورم از سواد، سواد خواندن و نوشتن نیست. منظورم بی‌سوادی فکری و ناآگاهی است. بی‌سوادی به این مفهوم که پیش از آن‌که چیزی بدانم، نظر داشتم و پیش از آن‌که بفهمم، قضاوت کرده بودم. وقتی انسان شروع به یاد گرفتن می‌کند، وقتی به فهمیدن رو می‌آورد، کمتر به نفرت پناه می‌برد.

آن نفرت در وجود من از کجا آمده بود؟ از جامعه‌ای به شدت ضد هم‌جنس‌گرایان و رنگین‌کمانی‌ها که تبعیض و سرکوب را با زبان دین توجیه می‌کرد. به ما گفته بودند که جامعه رنگین‌کمانی در اسلام وجود ندارد، یعنی حرام است، ممنوع است، از غرب آمده‌ تا مسلمانان را گم‌راه کند. گفته بودند که این یک «انتخاب» است، یا نتیجه تبلیغات ضد دین. می‌گفتند ریشه این ممنوعیت، این گناه به داستان قوم لوط در قرآن بر می‌گردد. هیچ‌گاه آن داستان را به فارسی نخوانده‌ام، شاید به عربی خوانده باشم، ولی چیزی نفهمیده بودم. اما این موضوع مهم نبود. پیام جامعه روشن بود: باید نفرت بورزیم.

به‌جز آن صحنه در کوته سنگی، کسی را که آشکارا عضو جامعه رنگین‌کمانی باشد، ندیده بودم. اما یک‌بار در دانشگاه، هم‌صنفی‌ام از کتابی نام برد که ادعا می‌کرد زنان همجنس‌گرا دیگر زنان را «جذب» یا استخدام می‌کنند. آن زمان این حرف مرا ترسانده بود با وجود این که آن ادعا غیرقابل باور به نظر می‌رسید. ولی در آن دوران، هر آن‌چه در کتاب چاپ شده بود، برای ما دانشجویان حقیقت علمی به حساب می‌آمد. برداشت من از جامعه رنگین‌کمانی چنین سطحی و محدود بود.

اما وقتی به کانادا آمدم و فرصت مطالعه پیدا کردم، با اعضای جامعه رنگین‌کمانی دوست شدم، کسانی با من روایت زندگی‌شان را شریک ساختند، دنیایم تغییر کرد.

پس از آن، تلاش کردم با افراد جامعه رنگین‌کمانی افغانستان در ارتباط شوم. وقتی داستان زندگی آنان را شنیدم، اشک ریختم. من دریافتم که آنان نه تنها از سوی جامعه و طالبان، بلکه از سوی خانواده‌های‌شان هم شکنجه شده‌اند. پدرانی که فرزندان خود را تهدید به مرگ کرده‌اند یا خواسته‌اند آن‌ها را بکشند. همه رنگین‌کمانی‌هایی که در افغانستان به دنیا آمده و بزرگ شده‌‌اند، همه روایت یک‌سان از زخم‌های عمیق جسمی و روانی دارند، زخم‌هایی که اغلب نزدیک‌ترین‌ افراد خانواده به آنان زده‌اند. 

طالبان نیز از نفرت جامعه نسبت به رنگین کمانی‌ها، استفاده می‌کنند و بدون ترس از واکنش مردم به سرکوب این جامعه می‌پردازند. جنایات طالبان علیه رنگین‌کمانی‌ها چه با فرو ریختن دیوار بر سرشان، و چه تجاوز و شکنجه در زندان، توسط جامعه حمایت و هم‌یاری می‌شود. 

تصور کنید که در افغانستان رنگین‌کمانی به دنیا بیایید. از همان لحظه، هویت‌تان منبع خطر است و حضورتان غیرقانونی. نمی‌توانید عاشق شوید. اجازه ندارید با کسی که دوستش دارید، ازدواج کنید. وجودتان نادیده گرفته می‌شود و جامعه در صدد سرکوب و حذف شما، و اعمال انواع خشونت لفظی، جسمی و جنسی علیه شماست. در افغانستان امروز، اگر شما عضو جامعه رنگین‌کمانی باشید، جایگاه‌تان در پایین‌ترین رده‌ی اجتماعی قرار دارد. انسانیت‌تان انکار می‌شود. خشونت علیه شما نه تنها پذیرفته شده، بلکه مشروع شمرده می‌شود.

من که زن‌ام هرگز نمی‌توانم احساس آنان را درک کنم. ولی بارها با شنیدن سرگذشت رنگین‌کمانی‌ها اشک ریخته‌ام.

تنها سخن از خشونت عمومی جامعه نیست، بلکه حتی آن‌هایی که خود را روشنفکر و مدافع حقوق بشر و زنان می‌دانند، در این خشونت سهم می‌گیرند. بسیاری از آنان، وقتی صحبت از جامعه رنگین‌کمانی می‌شود، نه تنها سکوت می‌کنند، بلکه عصبانی یا ناراحت می‌شوند.

برخی از همین صداهای به‌ظاهر مترقی به من گفته‌اند که «فعلا وقت صحبت از جامعه رنگین‌کمانی نیست». می‌گویند این موضوع ما را از مسایل اصلی منحرف می‌کند. می‌گویند باید برای یک افغانستان آزاد و دموکراتیک تلاش کنیم که در آن «حقوق همه» تضمین باشد. اما در تعریف آن‌ها از «همه»، اعضای جامعه رنگین‌کمانی جایی ندارند.

در زن تایمز، تمرکز ما بر نقض حقوق بشر است، به‌ویژه نقض‌ حقوق زنان و جامعه رنگین‌کمانی، چون این دو گروه، آسیب‌پذیرترین قشر جامعه هستند. 

من با قاطعیت بر خلاف نظر کسانی که می‌گویند «فعلا وقت‌اش نیست»، می‌گویم دقیقاً فعلا وقت‌اش است. اگر واقعاً به حقوق بشر، یعنی به کرامت انسانی و امنیت برای همه باور داریم، باید مبارزه را از حقوق کسانی شروع کنیم که همیشه نادیده گرفته شده‌اند. تنها زمانی که حقوق آسیب‌پذیرترین‌ قشر جامعه تضمین شود، می‌توان امید داشت که حقوق همه تامین خواهد شد.

برای همین است که من نمی‌توانم از حقوق بشر بگویم و از حقوق جامعه رنگین‌کمانی چشم بپوشم. و برای همین است که من از حقوق جامعه رنگین‌کمانی حمایت می‌کنم.

زهرا نادر، مدیرمسئول زن‌تایمز است.

Leave a comment