محمد‌امیر توسلی، پیلوت پیشین نیروی هوایی افغانستان، تنها چهار روز پس از دریافت برگه اخراج از ایران، روز یک‌شنبه ۲۸ ثور، در مشهد خود را به آتش کشید و جان باخت. او یکی از هزاران مهاجری بود که از ترس جان، از سلطه طالبان گریخته و به ایران پناه آورده‌اند. اما ایران پناه‌اش نداد.

صد‌ها کیلومتر دورتر، در جنوب‌غربی تهران، پشت در‌های بسته‌ی اردوگاه عسکرآباد، گل‌نساء کارت اقامت همسرش را بالا گرفته و با صدای بغض‌آلود فریاد می‌زند: «اگر همسرم برگردد، طالبان او را خواهند کشت. او نظامی حکومت قبلی بود… چرا کسی صدای ما را نمی‌شنود؟»

او می‌گوید شوهرش را ظهر روز گذشته بازداشت کرده‌اند: «سازمان ملل برای حمایت از ما به دولت ایران کمک مالی می‌دهد، اما از آن سهمی به ما نمی‌رسد. همسرم در حکومت قبلی نظامی بود و باید تحت حمایت قرار بگیرد. سازمان ملل فهرست این افراد را به ایران تحویل داده است.»

زنی، درحالی که دست دختر معلول‌اش را گرفته است سراسیمه وارد سالن می‌شود و فریاد می‌زند: «پسرم را صبح در راه مدرسه گرفتند، کجا باید بروم؟ این هم کارت اقامت‌اش!» صدای‌اش می‌لرزد و در چشم‌های‌اش وحشت موج می‌زند. اما پشت غرفه کسی نیست تا به انبوه مراجعان پاسخ بگوید و به وضعیت آنان رسیدگی کند.

یک مینی‌بوس سرخ پر از بازداشتی از راه می‌رسد. در لحظه‌ی باز شدن درِ اردوگاه، مادری نگران تلاش می‌کند نشانی از پسرش بیابد: «پسر یازده‌ساله‌ام را گرفته‌اند. دیروز ریختند داخل کارگاهی که کار می‌کرد و دست‌گیرش کردند. خودش نه تلفن دارد، نه شماره‌ای بلد است. فقط صاحب‌کارش زنگ زد و خبر داد.»

در وبسایت کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان در ایران خبری از این کودکان نیست. در این وبسایت نوشته شده است که به «لطف سیاست‌های مترقی و فراگیر» دولت جمهوری اسلامی، به پناهندگان امکان دست‌رسی به آموزش، صحت و فرصت‌های معیشتی داده شده است. ادعایی که با واقعیت پشت در‌های اردوگاه عسکرآباد و خیابان‌های جنوب تهران، زمین تا آسمان فرق دارد. کودکی ده یازده ساله با مشت‌های کوچک‌اش بر دیوار آهنی اردوگاه می‌کوبد. صدای‌اش به فریاد می‌رسد: «مرا هم بفرستید افغانستان. خانواده‌ام را دیپورت کرده‌اید، من این‌جا تنها چه کنم؟ » کسی پاسخ‌اش را نمی‌دهد. درِ آهنی، همچنان بسته می‌ماند.

بازداشت‌ها را اغلب ماموران لباس‌شخصی، بدون حکم قضایی و با یورش‌های ناگهانی به خانه‌ها، کارگاه‌ها و محل‌های کار انجام می‌دهند. هیچ‌کس، حتی آن‌هایی که مدارک قانونی دارند، از خطر بازداشت در‌امان نیست. به گفته ناظران، طرح اخراج گسترده‌ی ۲ میلیون و ۲۰۰ هزار مهاجر افغان، بزرگ‌ترین موج دیپورت در تاریخ جمهوری اسلامی است. فعالان حقوق بشر و جامعه‌شناسان هشدار می‌دهند که این اخراج میلیونی هزاران نفر را در معرض بازداشت، شکنجه یا حتی اعدام توسط طالبان قرار خواهد داد.

هدیه متولد ایران است و مدارک اقامت دارد. شوهر این زن جوان چهار روز پیش بازداشت شده، و او درحالی که روبه‌روی دروازه اردوگاه عسکرآباد روی زمین نشسته است، می‌گوید «ماموران ما را دشنام توله‌سگ‌ها و تخم‌سگ‌ها‌ داده از سالن بیرون کردند. خیلی بی‌شرمانه برخورد می‌کنند. به زنان هم دست‌درازی می‌کنند. بار قبل شوهرم را با وجود ارایه مدارک، به‌شدت لت و کوب کردند. حتی به هم‌وطنان ایرانی‌شان هم رحم نمی‌کنند. یک‌بار هم‌کار ایرانی‌ام را که کد ملی هم داشت، بازداشت کردند و به اردوگاه بردند.»

بیشتر بازداشتی‌ها از قوم هزاره‌اند. در میان جمعیت، پسر جوانی چند بوتل آب معدنی و پیاله کاغذی در دست دارد و به افراد تشنه آب می‌دهد. نام‌اش هارون* است. او می‌گوید: «ما ساکن یک کشور اروپایی هستیم. با ویزای گردش‌گری به ایران آمدیم؛ برای عمل چشم مادرم و دیدار خانواده. برادرم دی‌شب هنگام بازگشت به محل اقامت‌مان بازداشت شد. عکس ویزای‌اش را در گوشی‌اش نشان داده، اما ماموران نپذیرفته‌اند.»

مادرش که عینک آفتابی به چشم دارد، طاقت از کف می‌دهد و با صدایی بلند فریاد می‌زند: «این است رسم مهمان‌نوازی؟ آمده بودیم گردش، به کشوری که سال‌ها در آن زندگی کرده بودیم!» هارون با نگرانی تلاش می‌کند مادر را آرام کند تا برادرش بدون دردسر آزاد شود.

پسر نوجوانی که در سایه ایستاده، ‌امید نام دارد. پدرش را که کارت اقامت دارد در طول دو هفته گذشته، برای دومین‌بار بازداشت کرده‌اند. خانواده‌اش مبلغی را در بانک سرمایه‌گذاری کرده‌اند تا طبق یکی از طرح‌های دولت، بتوانند اقامت بگیرند: «گفتند ۱۵۰ میلیون تومان سرمایه‌گذاری کنید تا کارت اقامت بگیرید. ما انجام دادیم، طرح متوقف شد. حالا پول‌مان بلوکه شده و بلاتکلیف مانده‌ایم. »

او با تعجب و گلایه می‌افزاید: «هفته‌ی گذشته دو ایرانی را هم رد مرز کرده بودند. این‌قدر سیستم ناکارآمد است. حتی یک مرد ایرانی کر و لال را، سه سال پیش به افغانستان فرستادند. خانواده‌اش بعد از سه سال پی‌گیری او را پیدا کردند و بازگرداندند.»

در آهنی باز می‌شود حدود بیست سی نفر آزاد می‌شوند. مادر‌ها بچه‌های‌شان را که آزاد شده‌اند بغل می‌کنند. بقیه که هنوز کسان‌شان داخل‌اند، نشانی عزیزان خود را از آزادشدگان می‌گیرند. خیلی از آزادشدگان گپ نمی‌زنند تا مبادا دردسری برای‌شان خلق شود: «نه نه نه، فقط می‌خواهیم برویم.»

سه نوجوان تازه آزاد شده، در زمینی خاکی مقابل اردوگاه‌ ایستاده‌اند. هر سه در ایران متولد شده‌اند. آن دو تا صنف هشتم یا نهم درس خوانده‌اند، اما با آغاز آموزش مجازی در دوران کرونا چون پول خرید تلفن همراه و اینترنت نداشتند، از تعلیم باز ماندند. آنان اکنون کارگرند بارها بازداشت شده‌اند.

یکی از آن‌ها می‌گوید: «این چندمین بار است که مرا بازداشت می‌کنند. امروز هفت صبح، هنگام رفتن به محل کارم، در ‌ایست بازرسی گرفتار شدم. کارت اقامت داریم اما به‌صورت غیرقانونی ما را بازداشت می‌کنند.»

او می‌گوید بازداشت‌شدگان را شب‌ها به زیرزمین اردوگاه که جای تنگ، تاریک و غیرصحی است منتقل می‌کنند، و گاهی افراد را آن‌جا مجازات بدنی می‌کنند: «یک‌بار، آن‌قدر یک پیرمرد را با پایپ لت کردند که دیگر از جای خود بلند نشد. در آن‌جا کسی جرات اعتراض ندارد. چون کوچک‌ترین واکنشی ممکن است به رد مرز فوری بینجامد، حتی اگر مدارک اقامت کامل باشد.»

یکی از آن سه جوان تازه آزاد شده می‌گوید: «برای آن‌که دیپورت شویم باید حدود سه میلیون تومان کرایه اتوبوس به دولت ایران بپردازیم. در غیر این صورت، شاید هفته‌ها یا حتی ماه‌ها در همان زیرزمین اردوگاه باقی بمانی.»

یک صاحب‌کار ایرانی مدارک کارگران افغان‌اش را آورده است تا آنان را آزاد کند. او می‌گوید: «کلی مامور لباس‌شخصی ریختند داخل کارگاه‌ام. هشت نفر را با خودشان بردند. نمی‌شد باهاشان حرف زد. وقتی اعتراض کردم، تهدید کردند که خودم را هم بازداشت می‌کنند. هرطور شده باید آزادشان کنم.»

صاحب‌کار ایرانی، به نام عادل می‌گوید: «هفته‌ی پیش ده‌ها مامور ریختند داخل کارخانه. یازده نفر از نیرو‌های‌ام را بردند. ده نفرشان را با مدارک شناسایی آزاد کردم، اما یکی‌شان که سرکارگر بود و نزدیک به بیست سال با خانواده‌ام کار می‌کرد، رد مرز شد.»

جان‌محمد، از دوازده‌سالگی در ایران زندگی کرده است. او این‌جا بزرگ شده، کار کرده و خانواده تشکیل داده است. حالا پس از بیست سال به او حکم ترک خاک داده‌اند. با صدایی آمیخته به درماندگی می‌گوید: «نمی‌دانم آن‌جا چطور باید زندگی کنم. هرچه بلدم برای زندگی در ایران است. مگر چه جرمی مرتکب شده‌ام که باید بروم؟»

او تنها دو روز فرصت دارد تا در  اداره مربوطه حاضر شود و تاریخ بازگشت به کشوری را که فقط یک‌سوم زندگی‌اش را در آن گذرانده، دریافت کند.

آرش نصر اصفهانی، جامعه‌شناس و پژوهش‌گر حوزه‌ مهاجرت، می‌گوید: «دولت ایران مدارک اقامتی بیش از دو میلیون مهاجر افغان را از اعتبار ساقط و از تمدید آن‌ها خودداری کرده است.»

به گفته او دولت ایران تاریخ ۱۵ سرطان را آخرین مهلت خروج مهاجران افغان از کشور تعیین نموده و اعلام کرده است که این روند تا حداکثر تا پایان ماه سنبله تکمیل خواهد شد. با توجه به این اعلان، باید انتظار افزایش برخوردهای خشونت‌آمیز و بازداشت‌های گسترده‌تر را داشت.

ساعت از دوی  بعد از ظهر گذشته و چهره‌ها خسته‌تر و نگاه‌ها آشفته‌تر شده است. جمعیت روبه‌روی اردوگاه حالا به بیش از دوصد نفر رسیده است. پیرمردی که خود را «دایی» معرفی می‌کند، می‌گوید که اهل پنجشیر است. او و پسرش در پنجشیر با طالبان جنگیده‌اند. او می‌گوید اگر پسرش به افغانستان برگردانده شود با خطر جانی روبه‌رو خواهد شد. اما، به گفته خودش، «انگار از خدای‌شان است که ما زودتر برویم تا طالبان کارمان را بسازند.»

*نام‌ها به دلایل امنیتی مستعارند.

Leave a comment