وقتی درس میخوانم، فکر میکنم از این دنیا جدا میشوم و به جایی میروم که نه مادرم درد دارد، و نه خواهرهایم گرسنهاند. کتابهای «مهارت زندگی صنف سوم» و «زبان دری صنف چهارم» را که از دختر همسایه قرض گرفتهام بسیار دوست دارم.
من نازنین، نه سال دارم و از ولایت قندهارم. پدرم، عبدالودود، چهار سال پیش در یک حادثه ترافیکی جان داد. آن وقت من پنج ساله بودم. بعد از فوت پدرم، زندگی ما کاملاً زیر و رو شد. من دختر بزرگ خانوادهام. سه خواهر کوچکتر از خود دارم؛ فریبا هفت ساله، رخساره چهار ساله، و سمیرا که تازه دو ساله شده است.
بعد از مرگ پدر، مادرم با برادر شوهرش ازدواج کرد، اما آن مرد دچار بیماری روانی بود و حالا هم ناپدید شده است. هیچکس نمیداند که او کجاست. مادرم زلیخا ۳۵ ساله است، ولی مثل زنهای پیر راه میرود. همیشه از درد کمر شکایت دارد. میگوید سالها کار سنگین کرده تا ما گرسنه نمانیم. حالا هم دیسک کمر دارد و گاهی مجبور میشود خودش قالین بشوید. او از وقتی پدرم مُرد، در خانههای مردم کار میکند و لباس، قالین و لحاف آنان را میشوید. وقتی دیگر نتوانست کار کند، نوبت به من رسید.
مادرم گاهی نان خشک خانگی میپزد برای مردمی که در خانههایشان نان نمیپزند، یا چیزی ساده میدوزد مثل لباسهای طفلانه، اما پول آن خیلی کم است. گاهی از این طریق ۲۰۰ الی ۳۰۰ افغانی بدست میآورد.
از وقتی مادرم دیگر نمیتواند کار کند، من کار را شروع کردهام. هر روز صبح ساعت پنج از خواب بیدار میشوم، چادرم را طوری میپوشم که صورتام دیده نشود، و به خانههای مردم در قریه میروم. در بعضی خانهها لباس میشویم، در بعضی قالین یا لحاف. قالین و لحاف را تنها نمیتوانم بشویم، و مادرم هم با من میآید یا با چند زن دیگر همکاری میکنم. اما لباسشویی را خودم به تنهایی انجام میدهم.
در یک روز عادی، چند ساعت در خانههای مردم کار میکنم. باید آب سنگین را از تشناب ببرم وسط حویلی، قالین را زیر آفتاب بشویم، و همهچیز را دوباره جمع کنم. در تابستان، گرما تا ۴۱ درجه میرسد و دستانام میسوزد، اما باید ادامه بدهم. در بدل این کار، گاهی فقط نان خشک یا آرد میگیرم. فقط یک خانه ماهانه ۳۰۰ افغانی میدهد. تمام درآمد ماهانهام کمتر از ۷۰۰ افغانی است. این پول برای خرید چای و صابون هم کافی نیست.
خانه ما یک اتاق گِلی در گوشهای از قریه است. نه برق داریم، نه آب نلکشی. سقف خانه را با چادر کهنهای پوشاندهایم تا آفتاب داخل نیاید. باید بعد از کار روزانه به خانه برگردم و نان تیار کنم، خواهرهایم را بخوابانم و به کارهای دیگر خانه برسم. گاهی که خیلی خسته باشم، در گوشه اتاق روی یک بالش کهنه دراز میکشم و به سقف خیره میشوم و به آرزوهایم فکر میکنم.
سه سال به مکتب رفتم، اما در صنف چهارم درس را ترک گفتم. باید کار میکردم. با وجود این دست از یادگیری نهکشیدم. چند ماه به مدرسه دینی رفتم و به خواندن و نوشتن ادامه دادم. حالا گاهی که دختر همسایه وقت داشته باشد، پیش او میروم. او معلم است و برایم کتاب قرض میدهد و درس میدهد. بعضی شبها که همه خواباند، زیر نور کمرنگ چراغ دستی، کلمات را آهسته میخوانم و احساس میکنم که ذهنام پرواز میکند.
بزرگترین ترسام این است که طالبان مرا هنگام کار ببینند. در قندهار، کار زنان و دختران ممنوع است. اگر ببینند، دستگیر میکنند. یکبار من و مادرم به طرف خانهای میرفتیم، نزدیک چهارراهی دو مرد موترسایکلسوار که واسکت سیاه و تفنگ داشتند، وقتی مرا دیدند بهطرفام آمدند. یکی از آنها گفت: «این دختر چرا در سرک است؟ نمیفامی که منع است؟» مادرم خواست چیزی بگوید، اما آن یکی با خشم گفت: «بار دیگر دیدیمتان، میبَریمتان!» از آن روز به بعد احتیاط میکنیم و از راههای خلوت میرویم.
بعضی مردان محل هم ما را آزار میدهند. یکبار، وقتی از خانهای بیرون میشدم، یکی از مردهای قریه گفت: «این دختر چرا به خانههای مردم میرود؟ ناموس کسی نیست؟» من چیزی نهگفتم و تیز از کنارش گذشتم. نمیخواهم کسی به مادرم چیزی بگوید یا مانع کار ما شود.
آرزو میکنم مادرم جور شود، دوباره راست راه برود و برای ما نان گرم پخته کند.


