هردوی ما در شفاخانه منتظر نوبت‌ایم. بغل دست‌ام نشسته است. آرام آرام متوجه حضور هم می‌شویم و با هم سر صحبت را باز می‌کنیم. با دل‌خوری حکایت می‌کند: «قبل از به قدرت‌ رسیدن طالبان، همسرم وظیفه داشت، من نیز وظیفه داشتم. از زندگی راضی بودیم و دست ما به دهن‌مان می‌رسید. فردای سقوط حکومت، هردو خانه‌نشین شدیم. سه روز را در میدان هوایی گذشتاندیم. احوال آمده بود که خیلی راحت می‌شود از افغانستان رفت. با هزاران مشقت روزها منتظر بودیم، هیچ‌وقت به اندازه‌ی آن‌روزها توهین نشده بودم. اما آخر هیچ نصیبم نشد.»

مکثی کوتاه کرد و ادامه داد: «سه ماه گذشت و تمام پولی که برای روز مبادا نگه داشته بودم خرج شد. ناچار شدیم و تمام اسباب خانه را فروخته، قاچاق سمت ایران حرکت کردیم. ۱۶ روز در راه بودیم. هوا سرد بود و ما گشنه و تشنه؛ دور و برمان دشت‌ و دمن بود. از دو فرزند دوگانگی‌ام، یکی بخاطر آب و هوای سرد، سخت مریض شده بود. او فقط یک سال داشت. سختی‌های راه بدن نحیف‌اش را خسته کرده بود. هنوز هم نگاه بی‌حال و معصوم‌اش پیش چشمانم است. دستان‌ کوچک‌اش را باوجود دست‌کش، یخ زده بود. دستان‌اش را روی صورتم گذاشتم تا کمی گرم شود اما فایده‌ای نداشت، هوا سرد‌تر از این حرف‌ها بود. با گریه و زاری سمت همسرم رفتم، چنان عذر می‌کردم، گویا جان فرزند ما دست او بود. مدام‌ تکرار می‌کردم ”چی می‌شود، کاری کن“. بعد از مدتی چشم‌های معصوم و رنج‌دیده‌اش را بست، و دیگر باز نکرد. در آن بیابان، جسد فرزند روی دستم مانده بود. رو به آسمان فریاد می‌زدم. مغز مغز استخوانم می‌سوخت. همسرم می‌کوشید آرامم کند، اما فایده‌ای نداشت. همسرم همان‌جا دل‌بندم را دفن‌ کرد و به ناچار به راه خود ادامه دادیم. فرزندان‌ دیگری نیز داشتیم.»

با یادآوری این خاطره، اشک چشمان‌اش را فرا گرفت و قطره اشکی مانند مروارید از صورت زیبایش سُر خورد. سعی می‌کرد بغض گلویش را قورت بدهد: «ما آن‌روز برای همیشه تکه‌ای از قلب‌مان را به خاک سپردیم و حتی از دوباره دیدن مزارش مطمئن نبودیم. مسیر پرخطر بود و دزد داشت. سرانجام به ایران رسیدیم. با مشقت بسیار و در حدی که تهدید به خودسوزی کردم، عاقبت توانستیم وارد سازمان ملل شویم و ثبت نام کنیم. در ایران زندگی نسبتاً آرامی داشتم. اما همسرم به یک‌باره تصمیم بازگشت به افغانستان را گرفت. وقتی دوباره برگشتیم، حس عجیبی داشتم. گویا شهر دیگر آن شهری نبود که من سالها در آن زیسته بودم.»

«با بدبختی و تیره‌روزی زندگی می‌کردیم، تا آن‌که بعد از مدتی سازمان ملل با ما به تماس شد، از ترس آن‌که سازمان ملل نداند به افغانستان برگشته‌ایم، با عجله و بدون ضیاع وقت، با پول قرض دوباره روانه‌ی راه قاچاق شدیم. اما این‌بار همه چیز فرق داشت. من روی دیگر این قضیه را ندیده بودم.»

«بعد از آن‌که دوباره به ایران مقیم شدیم، ساعت ۱۱ شب قبل از روز ملاقات ما با دفتر سازمان ملل، پولیس ما را دست‌گیر کرده و به حوزه انتقال دادند. شوهرم را لت و کوب کردند. در کانتین‌های کوچکی که مواد فاسد را آن‌جا گذاشته بودند، یک‌و‌نیم شبانه‌روز در قید بودیم و ساعت ۱ شب دوم ما را به اردوگاه ده‌پیاله انتقال دادند. تمام تلفن‌ها و اسناد را از ما گرفتند تا مبادا با کسی در تماس شویم. در آن محل شاهد وضعیت‌های بسیار سخت و افراد گوناگون بودیم. کسانی بودند که به پا و دست‌شان زنجیر بسته بود و مدت‌های طولانی از خانواده‌های خود در مانده بودند. حدود ۲۵ روز آن‌جا ماندیم. زن‌ها روی حویلی، زیر آفتاب و باران و مردها در اتاق‌های تنگ و تاریک، روزها و شب‌ها را می‌گذراندیم.»

«با بی‌چاره‌گی توانستیم بعد از حدود یک‌ماه زندان، با خانواده‌ها تماس بگیریم و ناامیدتر از قبل به افغانستان بازگردیم. این بار زنده‌گی کاملاً فروپاشیده بود. باید دوباره از صفر شروع می‌کردیم. حالا هرچه تلاش می‌کنیم، سر سوزنی زنده‌گی ما تغییر نمی‌کند. در ملک خود حتی کوچک‌ترین نیازهای بچه‌ها را نمی‌توانیم مهیا کنیم. از این بابت عذاب وجدان می‌کشیم.»

تمام آن مدتی که صحبت می‌کرد، روی قلبم احساس سنگینی می‌کردم. دستم را روی دستان‌اش گذاشتم. با گریه پرسید:«می‌دانی حالا که فکر می‌کنم، سخت‌تر از دفن آن دل‌بندم، لکنت گرفتن این فرزندم (به کودک خورد‌سال‌اش اشاره کرد) آزارم می‌دهد. وقتی که پلیس‌ها لت و‌ کوب‌اش می‌کردند، هیچ‌کاری نتوانستم بکنم. او بعد از آن‌روز و تجربه‌ی چنان ترسناک، لکنت زبان گرفته است. ما حتی هزینه‌ی تداوی‌اش را نداریم. ما خود و وضعیت کنونی حکومت را عامل این وضعیت می‌دانیم و فقط به آینده‌ و مشکلاتی که باید با آن دست و پنجه نرم کند، فکر می‌کنیم.»

با صدای مردی که نام‌اش را می‌خواند، هر دو از عالم خود برون آمدیم. او رفت و من با درمانده‌گی و تاسف از این وضعیت، به سرنوشت تک تک افزادی که این‌روزها را تجربه می‌کنند، فکر کردم.

Leave a comment