سحر هشت سال دارد و نگران آینده مادر و دو برادر کوچک‌تر از خودش است. او می‌گوید می‌ترسد که مبادا در زمستان پیش‌رو مادرش نتواند زغال بخرد و اتاق کوچک‌شان سرد بماند. ذهن سحر درگیر بی‌خانگی و کرایه خانه نیز است. او می‌ترسد که مبادا روزی شوهر خاله‌اش قهر شود و آنان را از خانه بیرون کند. می‌گوید: «آن‌وقت کجا برویم؟» سحر آرزو دارد که برادر پنج ساله‌اش مثل پسران دیگر بایسکل داشته باشد. آرزو دارد که کاش پدرش زنده می‌بود. از مادرش آموخته است که آدم باید به سرنوشت خویش قانع باشد. ولی سحر نمی‌تواند به آن‌همه محرومیت قانع شود. نگرانی از آینده خود، مادر و دو برادرش ذهن او را رها نمی‌کند.

مادر سحر شب و روز چرخ خیاطی را می‌چرخاند تا سحر لباس گرم داشته باشد، لباس مکتب و کتابچه و قلم داشته باشد؛ دو پسرش گرسنه نباشند و در زمستان مقداری زغال برای گرم کردن صندلی خریده بتواند. سحر و مادرش با تفاوت سنی ۳۰ سال در گردابی گیر افتاده‌اند که چندین دهه قبل با جنگ‌های خونین و یا شاید بسیار پیش‌تر از آن آغاز شده بود. مادر سحر به دخترش آموخته تا به سرنوشت خود راضی باشد، ولی درعین‌حال دست از تلاش برای نجات بر نمی‌دارد. او با چرخ خیاطی می‌کوشد بخشی از رنج‌های تحمیلی را از دوش خود و خانواده‌اش کم کند. با این‌حال می‌داند برای آن‌که چرخ زندگی با سختی کم‌تر بچرخد و ترس امروز و فردا آدم‌ها را از پا نیندازد، باید محیطی برای کار و حمایتی از سوی خانواده و اجتماع وجود داشته باشد. به‌ويژه دختران و زنان در جامعه طالبانی و پر از محدودیت به حمایت پدر، برادر و یا نهادی نیازمندند. شاید در ذهن همه زنان و دختران گرفتار افغانستان، به‌خصوص آنانی که بی‌سرپرست اند و یا خود سرپرستی خانواده را به‌عهده دارند، این سوال تلخ تکرار گردد که زنان این سرزمین چگونه می‌توانند به حداقل حقوق و آرامش برسند؟

نادیه تحصیلات عالی دارد. قبل از سقوط جمهوریت معلم ریاضی در یک لیسه ولایت فراه بوده است اما بعد از آن‌که طالبان دروازه مکاتب لیسه و متوسطه را به‌روی دختران بستند نادیه نیز مثل خیلی از هم‌مسلکانش خانه‌نشین شد. او بیوه است. شوهرش عسکر بود و در جنگ با طالبان کشته شده بود. او نه شوهر دارد، و نه شغل. یک چرخ خیاطی دارد که آن را از صبح تا شب می‌چرخاند تا فرزندان‌ یتیم‌اش گرسنه نمانند. نادیه غیر از سحر هشت ساله، دو پسر پنج ساله و دو ساله دارد. فرزندان‌اش از او سراغ پدر را می‌گیرند. دخترش می‌داند که پدر دیگر برنمی‌گردد اما پسران هنوز منتظر پدرند و تصور می‌کنند روزی او با هدایای فراوان به‌خانه خواهد آمد و آنان را غافلگیر خواهد کرد. وقتی که محمد پسر پنج ساله نادیه از او می‌پرسد که پدر چه وقت برایش بایسکل می‌آورد، نادیه اشک‌های خود را دور از نگاه پسر پاک می‌کند و آهسته با نجوا می‌گوید، پدرت دیگر نمی‌آید. یاسین پسر دو ساله نادیه درک چندانی از بود و نبود پدر ندارد.

نادیه در یک اتاق تاریک در کنج حویلی خواهرش فاطمه زندگی می‌کند. برای یک اتاق و گوشه‌ای از حویلی او دو هزار افغانی کرایه می‌پردازد. خیاطی تنها وسیله درآمد نادیه است. کار دشواری است. روز و شب‌اش پشت چرخ خیاطی گم می‌شود. او تنها رها شده و کسی را برای کمک ندارد. سازمان‌های امدادرسانی برای نادیه کاری نکرده‌اند، چون او دست‌اش به آن سازمان‌ها نمی‌رسد.

نادیه زمانی را به یاد می‌آورد که معلم بود و دختران زیادی را درس می‌داد، دخترانی که او امیدوار بود آینده روشنی خواهند شد. حالا هم نادیه و هم آن دختران سرشار از آرزو در خانه‌ها زندانی شده‌اند. رنج نادیه اما بسیار بیشتر است. او صاحب سه فرزند است، شوهرش را از دست داده و کارش را نیز. فاطمه خواهر نادیه اولاد ندارد. او دوست دارد نادیه را حمایت کند ولی صلاحیت این‌کار را ندارد. مثل اکثر زنان افغانستان، او نیز بدون اجازه شوهر کاری نمی‌تواند. فاطمه فرزندان نادیه را مثل اولاد خودش دوست دارد اما برای رسیدگی به نیازهای آنان، کاری نمی‌تواند.

نادیه دست از آرزوهایش نکشیده است. گاهی پشت چرخ خیاطی در خاطرات معلمی غرق می‌شود و به‌یاد می‌آورد که چگونه دختران دانش آموز به او چشم امید دوخته بودند و درس‌های ریاضی را از او می‌آموختند. نادیه می‌گوید تا وقتی که توان دارد دست از کار نخواهد کشید و  نخواهد گذاشت فرزندان‌اش دست نیاز به کسی دراز کنند. او می‌گوید می‌داند که تنها نیست و زنان زیادی در شرایط مشابه او یا سخت‌تر از آن به‌سر می‌برند. هزاران زن در سال‌های اخیر شوهران‌شان را از دست داده و یا تنها رها شده‌اند. در نتیجه سرپرستی خانواده به دوش آنان افتاده است، درحالی که فرصت‌های شغلی و آزادی‌های حداقلی گشت‌وگذار نیز از آنان گرفته شده است. نادیه آرزو دارد روزی قادر شود از زیر بار فقر و بی‌کاری بیرون شود و آن وقت از دیگر زنان بی‌سرپرست حمایت کند.

سحر، دختر نادیه بیشتر وقت‌ها نگران و خاموش است. او در سنی که باید مشغول سرگرمی و تفریح باشد، درگیر نگرانی‌های امروز و فردای خانواده شده است. نادیه سعی دارد دخترش افسرده نباشد، اما دختر خوردسالی که پدر ندارد، مادرش بیکار شده و او مجبور است در کارهای خانه و مراقبت از برادرانش با مادر همکاری کند، ناخواسته دچار غصه‌هایی می‌شود که بر خانه آنان سایه انداخته است.

Leave a comment