اسم من سما است. در یکی از ولایات زون مرکزی افغانستان زندگی می‌کنم. تا صنف دوازدهم درس خوانده‌ام. پیش از آن‌که طالبان بیایند، من آرزوهایم را از دست داده بودم و بعد از مکتب فرصت اندیشیدن به دانشگاه و ساختن زنده‌گی مستقل نیافتم. ۱۸ سال سن داشتم که اتفاقات بد و طالبانی در نتیجه باورهای سنتی حاکم بر خانواده و عقب‌مانده‌گی‌های اجتماعی در زندگی من آغاز شد. پسر خاله ام خواستگارم بود و خاله‌ام را به خواستگاری روان می‌کرد. شوهر خاله‌ام شیعه بود و همین‌طوری فرزندان خاله‌ام نیز شیعه بودند. خاله‌ام به خواست پسرش مصرانه به خانه ما می‌آمد و با هر بار درخواست از پدرم جواب رد می‌شنید. پدرم می‌گفت: «من خون خود را آلوده نمی‌کنم.» منظورش این بود که ازدواج من حنفی مذهب با یک پسر جعفری مذهب، باعث می‌شود که خون پدرم آلوده شود. همین‌طوری از خاله‌ام اصرار بود و از پدرم انکار. بارها خواستم که با پدرم صحبت کنم اما هر بار لت‌وکوب شدم و غیر از من مادرم نیز لت‌و‌کوب شد. پدرم هردوی ما را لت‌و‌کوب می‌کرد. اصلا حق اعتراض نداشتیم. پدرم قبل از سقوط جمهوریت دگروال بود و در کابل کار می‌کرد. او تحصیل کرده است. من اصلا توقع این را نداشتم که پدرم با دستان خودش زندگی من را تباه بسازد. زندگی یک دختر به یک قهر پدر بسته است. اگر پدر قهر شود و بخواهد لج کند. همان یک لج کردن‌اش باعث می‌شود که یک دختر تا آخر عمرش بدبخت شود. پدرهای ما گمان می‌کنند که آنها حق تمام و کامل بر این دارند تا سرنوشت دختر خود را تباه بسازند.

یک روز در میانه‌ همین خواستگاری‌های خاله‌ام، پدر به خانه آمد و اعلام کرد که مرا به پسری خودش انتخاب نموده نامزد کرده است. کاملا غافلگیر شده بودیم. هیچ چاره نداشتیم اگر اعتراض می‌کردم مادرم هم با من یکجا لت‌و‌کوب می‌شد. پسر در ایران بود. هفت سال نامزد بودیم. هفت سال مثل یک دور طولانی شکنجه سپری شد. از پشت تلفون با من بدرفتاری می‌کرد و باعث آزار و اذیت‌ام می‌شد. بارها از اخلاق بدش شکایت کردم و از پدر خواستم که نامزدی مرا فسخ کند، اما فایده نداشت. این نامزدی ادامه پیدا کرد تا این‌که او از ایران به وطن بازگشت. به قدری از جانب نامزدم اذیت شده بودم که حاضر بودم بمیرم تا عروس او شوم. اقدام به خودکشی کردم. دوا خوردم و رگ دست‌هایم را با شیشه بریدم. بعد از بی‌هوشی خانواده‌ام مرا به شفاخانه برده و نجاتم داده بودند. بعد از ماجرای خودکشی راه دیگری برایم باقی نمانده بود. با اجبار آماده شدم که عروسی کنم. روز عروسی پدرم به دامادش گفت که مرا با لباس عروس تحویل‌اش می‌دهد و با کفن تسلیم می‌شود. برادران و پدرم هم‌دست بودند. هیچ یکی از آنان نمی‌خواست حرف‌های مرا بشنود. آن‌ها مرا فروخته و در بدل پول دریافت کرده بودند.

بعد از عروسی شوهرم طلاهای مرا فروخت. وقتی اعتراض کردم با بوکس به دهنم کوبید. تا یک ماه دندان‌هایم درد می‌کرد. طلاهایم را فروخته و گفت که قرض‌اش را می‌پردازد. بعد از یک سال من پی بردم که به من خیانت می‌کند. با زن‌های متعدد رابطه داشت و همیشه مشغول خوش‌گذرانی و عیاشی بود. حق اعتراض نداشتم. احمق هم نبودم که متوجه پیرامون خود نشوم. همه چیز را می‌دیدم و رنج می‌کشیدم. روزی او را با یک زن دیدم و آن‌جا بود که تحمل نتوانستم و تنهایی به حوزه امنیتی طالبان مراجعه کردم. در حوزه به من گفتند که مرا شیطان فریب داده است. این شکایت من باعث می‌شود که خانه‌ام خراب شود. گفتند که هر مردی این کارها را می‌کند، زن نباید اعتراض کند. نباید شکایت کند. من گفتم خواستم که از شوهرم تحقیق کنند. آنها شوهرم را احضار کردند، اما هیچ مدرکی برای اثبات زنای او نبود. شوهرم به طالبان گفت که من دیوانه شده‌ام و یا هم خواب دیده‌ام. و این‌گونه در محکمه هم من ملامت شدم. مرا به گروه امر بالمعروف سپردند و آن‌ها ساعت‌ها به گوشم تبلیغ کردند که باید حقوق شوهر را رعایت نمایم.

بعد از محکمه به خانه برگشتیم، و شوهرم دم دروازه تا سرحد مرگ لت‌و‌کوبم کرد، از دروازه بیرون انداخت و گفت که دیگر در آن خانه جا ندارم. به من گفت که آزادم هرجا که خواستم بروم. خانه خواهرم رفتم و بعد از دو هفته اطلاع یافتم که شوهرم همه وسایل‌ خانه مشترک ما را فروخته و به ایران رفته است. حیران مانده بودم که به کجا بروم. دیگر خانه هم نداشتم که به آن پناه ببرم. به خانه پدرم رفتم، اما پدرم اجازه نداد که آن‌جا زندگی کنم. حالا حیران و سرگردان، معلق میان زمین و آسمان مانده‌ام. گاهی می‌گویم کاش خانه امنی باشد که به آن پناه ببرم و شب‌هایم را آن‌جا سپری کنم، اما هیچ آدرسی را بلد نیستم که مراجعه کنم. عاقبت اعتراض به خیانت‌های شوهر از من یک زن بی‌خانه و بی‌سرپناه ساخته است. پدر و برادرانم در شروع گفته بودند که مالک بعدی من شوهرم است، ولی شوهر نیز مرا رها کرده است. حالا چند شب است، نزدیک موتر‌ها یا در گوشه‌های کوچه‌ها می‌ خوابم. روزانه بعضی آدم‌ها فکر می‌‌کنند معتاد یا گدایم، و برایم نان می‌‌دهند. اما شب‌ها جایی برای رفتن ندارم. هر لحظه ترس از تجاوز جنسی و بازداشت از سوی طالبان دارم. به کجا بروم و چه کار کنم؟

* این روایت را خبرنگار زن‌تایمز بعد از گفتگو با سما که اسم مستعار است، از زبان او نوشته است.

Leave a comment