آن روز صبح وقتی زن سوار موتر شد در رادیو برنامه «آموزشی» پخش می‌شد. گرداننده و مهمانش که هردو مرد بودند، در مورد تربیت اطفال صحبت می‌کردند. گرداننده گفت: «به نظر شما راه اصلاح طفل بازی‌گوش چیست؟» مهمان برنامه پاسخ داد: «زدن! چند تا سیلی صحیح، کار صدتا نصیحت را می‌کند.»  زن مسافر با چهره‌ای متعجب و عصبانی به زنی که پهلویش نشسته بود گفت: «می‌گوید بزن!» راننده موج رادیو را عوض کرد. در موج بعدی یک طالب مشغول شرح فواید تهجد بود. زن به اطراف جاده نگاه کرد تا شاید چیز زیبایی به‌چشم بخورد و حالش را بهتر کند. چشمش به ساختمان‌های بلند و گران‌قیمت خورد و به‌یاد آورد که توانایی اجاره حتی یک اتاق را در این خانه‌ها ندارد.

از چهارراهی هنگرها به گولایی دواخانه و از آنجا به دارالامان رفته بود. خسته بود. هوا گرم بود. نفس‌سوخته پشت دروازه مدتی ایستاد تا دروازه را به رویش گشودند. داخل رفت. برایش یک گیلاس آب یخ دادند. آب را نوشید، می‌خواست بنشیند اما جا نبود. یکی جای خودش را رها کرد و گفت تا وقتی جایی برای‌تان تنظیم می‌شود اینجا بنشینید. زن نشست و هم‌کاران سر سخن را با او گشودند. دختری پرسید: «اولادا خوب است؟» زن جواب داد که فقط یک فرزند دارد. به همکار دیگری رو کرده پرسید: «چرا مردم ما می‌گویند اولادها؟ یعنی هر زن که ازدواج کرد باید سه چهارتا به دنیا بیاورد؟» دختر گفت: «بله ذهنیت اشتباهی میان مردم ما شکل گرفته و متاسفانه به این زودی‌ها هم ختم شدنی نیست.» شاید آن دختر سوال‌های زیادی به پرسیدن داشت ولی با دیدن واکنش سرد زن سوال‌هایش را ادامه نداده بود. شاید او می‌خواست بپرسد چند سال است که ازدواج کرده‌اید؟ چرا فقط یک فرزند دارید؟ دیر ازدواج کردید؟ چه باعث شد که دیر ازدواج کنید؟ فرزند دومی‌تان را چه وقت بدنیا می‌آورید؟ کی از بچه‌تان نگهداری می‌کند؟… هیچ کدام این سوالات متداول را نپرسیده بود، اما زن شنید که می‌گوید: «چند سال ازعروسی‌تان میشه؟» زن با اشاره‌ای دست جواب داد و مشغول کار شد.

روز به نصف نرسیده بود و زن از شرایط کار پرسید. برایش گفتند که حاضری‌اش از ساعت ۹ صبح تا ۵ عصر است. زن گفت: «موقع استخدام گفتید کار پارت تایم است.» برایش گفتند: «بله همین طور است. در قرارداد، شما پارت تایم‌اید اما نظر به حجم کار ما مجبوریم که شما را فول‌تایم در دفتر داشته باشیم.» زن عصبانی نشد. ناامید هم نشد، چون بدتر از این نوع شرایط کار را قبلا از سر گذرانده بود اما آن وقت‌ها مادر نبود. یک دختر مجرد و سبک بود. به‌اندازه حالا اضافه وزن هم نداشت. زن گفت:« پس در قسمت معاش هم تجدید نظر کرده‌اید؟» در جواب‌اش گفتند:«نه! متاسفانه دفتر ما بیش از این امکانات ندارد. نهایت معاشی که ما می‌توانیم پرداخت کنیم مقداری است که در اول به شما گفته شده بود. البته شما اختیار دارید این شرایط را بپذیرید یا رد کنید. می‌توانید از این کار منصرف شوید. ما این حق را به شما می‌دهیم.» زن در جواب گفت:«چه خوب! شما به من حق می‌دهید که منصرف شوم، اوضاع را هم که خوب می‌دانید. کِلک افگار گیر کرده‌اید. می‌دانید که دیگر کار نیست. پیدا کردن کار ماه‌ها چه که سال‌ها طول می‌کشد. موقع استخدام یک چیز می‌گویید ولی موقع کار چیز دیگر. قراردادتان یک چیز می‌گوید اما عمل‌تان چیز دیگر.» برایش گفتند: «ما کوشش می‌کنیم همراه شما مراعات کنیم. همین حالا هم همراه شما زیاد مراعات شده است.» زن گفت: «شما به من گفتید که مدرک من، درجه تحصیل و تجربه من به موفقیت پروژه دفترتان موثر بوده است و حالا که برنده شده‌اید این‌طوری برخورد می‌کنید؟» کسی برایش جوابی نداد. زن دلش تنگ شد. حالش گرفته شد. در میان دوراهی مانده بود. با فقر یک قدم فاصله داشت. همیشه فاصله‌اش با فقر آخرین معاشی بود که از آخرین کارش دریافت می‌کرد.

هنگام بازگشت به خانه شهر شلوغ شده بود. ترافیک سنگین شده بود. کارته چهار کافه‌های رنگارنگ داشت. زن نه دوستی داشت که همراهش کافه برود نه پولی داشت که به چای و کیک کافه‌ها صرف کند. کرایه راهش از خانه تا دفتر و از دفتر تا خانه پول یک ساندویچ آن کافه‌ها می‌شد. دوستان، همکاران و آشنایان سابق را به یاد آورد که همه رفته بودند. جز خودش هیچ کسی دیگر در کابل باقی نمانده بود. خودش تنها در تنهایی پل سرخ و کارته چهار رها شده بود. بی‌پول و بی‌دفاع. آن قدر بی‌دفاع که حتی نتوانسته بود با عصبانیت و با زدن دروازه، آن دفتر فریب‌کار را ترک کند. معاش کم و ساعات طولانی کار را تحمل کرده بود تا شاید بتواند آخر ماه خانه‌ای کرایه کند، پسرش را به کودکستان بسپارد و نیازهای اولیه زندگی‌اش را برآورده سازد. اما می‌دانست که معاشش بسنده نخواهد بود. زن به موترها نگاه می‌کرد. جاده‌ها از موتر پر بود. زن با خود گفت: «چه می‌شد روزی صاحب موتر می‌شدم؟ این همه مردم پول از کجا می آورند که موتر می‌خرند؟»

 با بدن خسته و ذهن آشفته به خانه رسید و پسرش با دیدن او دق دل خود را خالی کرد؛ جیغ زد، سرش را به صورت مادر کوبید، و داد و فغان راه انداخت. در خانه از کار تازه‌اش پرسیدند. او شرایط کار را به شوهرش گفت. شوهرش گفت: «نرو! همین حالا پیام بگذار و بگو کارتان ارزانی خودتان!» زن سکوت کرد. شوهرش دوباره و سه باره گفت نرو، و به آن دفتر و صاحب‌دفتر دشنام داد. زن بسیار فکر کرد. انتخاب دیگری نداشت. به آن معاش ناچیز نیاز داشت و باید به کارش ادامه می‌داد.

روز بعد تازه به اداره رسیده و لپتاپ خود را باز کرده بود که گفتند:‌ «شما را رییس صاحب خواسته است.» زن نزد آن رییس صاحب رفت. رییس صاحب گفت: «کارها به کجا رسیده؟» زن توضیح داد. رییس صاحب پرسید: «قبلا کجا کار می‌کردید؟» زن جاهایی را که قبل از سقوط جمهوریت کار کرده بود نام گرفت. رییس صاحب از این‌که زن جاهای خوبی کار کرده و از پس کارهای دشواری برآمده بود تعجب کرده بود. زن اضافه کرد: «من روزنامه‌نگاری هم می‌کنم.» این جمله آخر سودمند نبود. رییس صاحب آشفته شد و گفت: «چی؟ تظاهرات می‌کنید؟ مقصد در بین زن‌هایی که تظاهرات می‌کنند کسی از دفتر من دیده نشود.» زن بلافاصله گفت: «من تظاهرات نمی‌کنم. به نظر من کار کردن در این شرایط مبارزه خوبی است تا اعتراض علنی و…» دنباله حرف خود را نگرفت و با خود گفت: «چرا این کلمات را اینجا حرام می‌کنم؟» رییس صاحب با تاکید گفت:«باید اسرار دفتر ما جایی شریک ساخته نشود.» زن سکوت کرد. از نزد رییس برگشت و در لپ‌تابش نوشته «یک صندلی از آن خود، سرگذشت گلی ترقی» را خواند. گریه نکرد اما اندوهی در دلش نشست. او بسیار درس خوانده و کار کرده بود، ولی هنوز اتاقی از خود نداشت و چوکی‌اش هم از خودش نبود.

Leave a comment