فرشته*، ۱۸ ساله، دختر اهل افغانستان است که یک سال قبل با خانواده‌اش قاچاقی به ایران رفت و در جنوب تهران ساکن شد. او تازه داشت برای کانکور آماده می‌شد که طالبان دانشگاه‌ها را به روی دختران بستند و مانع شرکت آنان در کانکور شدند.

این دختر جوان با خانواده‌ی چهارنفره‌اش به ایران سفر کردند. بعد از ورود به ایران، فرشته در یک مغازه‌ی پارچه‌فروشی در جنوب تهران و برادرش در یک کارگاه خیاطی در شهر قم مشغول به کار شدند. با شروع روند اخراج مهاجران فاقد اسناد اقامتی، برادر فرشته از تردد در شهر خودداری و درصورت نیاز با موتور دربستی سفر می‌کرد تا با نیروهای پلیس روبه‌رو نشود. او در طول هفته تنها یک‌بار به خانه می‌آمد. فرشته می‌گوید: «بعدازظهر جمعه، هجدهم ماه جوزای امسال، برادرم با یک موتور دربستی به سمت خانه می‌آمد که نیروهای پلیس ایران از او مدرک شناسایی خواستند. چون مدرک شناسایی نداشت، او را دستگیر کردند و به اردوگاه بردند.»

 فردای آن روز، پدر و مادرش که از ماجرا باخبر شدند، به اردوگاه رفتند، اما هرچه تلاش کردند نتوانستند پسرشان را رها کنند.

فرشته می‌گوید: «مادرم تذکره‌ی برادرم را نشان داد و گفت که پسرم تنها ۱۴ سال دارد و کودک است؛ اگر او را رد مرز کنید آن‌سوی مرز تنها چه کار کند؟ اما هیچ‌کس صدایش را نشنید. آنان فقط می‌گفتند اگر مدرک شناسایی دارد بیاورید ورنه رد مرز می‌شود. فردای آن روز برادرم را دیپورت کردند.» حالا که برادرش رد مرز شده، بار تأمین مخارج زندگی بیش‌ازپیش بر دوش او افتاده است. فرشته می‌گوید: «قبل از دیپورت، برادرم ماهانه ۷ میلیون معاش می‌گرفت، چون کودک بود و نمی‌توانست زیاد کار کند. اگرچه معاشش کم بود، ولی باز هم کمک بزرگی بود و با درآمد ۸ میلیون تومانی من، خرج خوردوخوراک و کرایه‌خانه جور می‌شد، ولی حالا نمی‌دانم چطور هزینه‌های خانواده را تأمین کنم.»

این دختر جوان انتخاب زیادی در بازار کار ایران ندارد. او روزانه ۱۰ ساعت برای معاش بسیار ناچیزی در یک مغازه فروشندگی می‌کند: «تقریباً نصف معاش یک کارگر ایرانی را به من می‌دهند. از دیگر حقوق‌ها همچون حق بیمه، حق اولاد و حق سنوات برخوردار نیستم. من هم وقتی که بار می‌آيد پارچه‌ها را جابه‌جا می‌کنم، هم با مشتری صحبت می‌کنم، و هم پارچه‌ها را می‌فروشم. بعضی شب‌ها به خاطر جابه‌جایی پارچه‌های سنگین بازوهایم تا صبح درد می‌کنند.»

زبیده*، ۲۱ ساله، در یک مغازه‌ی لباس‌فروشی در شهر مشهد فروشنده است. او در سن هشت سالگی از ولایت غور به ایران رفته است. این دختر جوان فرزند بزرگ خانواده‌ای شش‌نفره است و با توجه به فشارهای اقتصادی که مهاجران افغانستان در ایران با آن مواجهند، مجبور است پدر سالخورده‌اش را در تأمین نفقه‌ی خانواده یاری رساند.

او نیز مانند فرشته، هر روز از ساعت هشت صبح تا هشت شب یک‌سره در حال گفت‌وگو با خریداران، جابه‌جایی بسته‌های سنگین لباس و صفاکاری یک مغازه‌ی ایرانی است. در طول دوازده ساعت کار روزانه، تنها یک ساعت برای استراحت و صرف غذای چاشت رخصت دارد. با وجود تحمل این حجم کار، معاش ماهانه‌اش هفت میلیون تومان، معادل با ۱۱ هزار و ۶۱۰ افغانی، است ـ کارگر ایرانی می‌تواند با شش ساعت کار در روز این مقدار پول را به دست آورد.

زبیده با اسناد موقت اقامت توانسته تنها تا صنف دوازدهم درس بخواند، اما اجازه‌ی ادامه‌ی تحصیل به او داده نشده است. پدرش ۵۰ سال دارد و کارگر انبار ضایعات پلاستیکی است و به‌خاطر کمردرد شدید نمی‌تواند کارهای سنگین انجام دهد. از همین‌رو، زبیده از چهار سال پیش برای کمک به پرداخت هزینه‌های زندگی خانواده‌اش وارد بازار کار شده است.

زندگی زبیده مثل هزاران مهاجر افغانستانی دیگر، متأثر از گسترش موج مهاجرستیزی در ایران و سختگیری دولت این کشور نسبت به کار و اقامت مهاجران فاقد مدارک رسمی، شده است. او حالا در کنار محرومیت از تحصیل و تحمل کارهای شاق با مزد اندک، مجبور است خودش را از دید نیروهای انتظامی ایران نیز دور نگه‌دارد. این فشار مضاعف او را به مشکلات عصبی مبتلا ساخته است.

مغازه‌ای که این دختر مهاجر از دو سال قبل به این‌سو در آن مشغول به کار است، در بازاری نزدیک به «حرم امام رضا»، زیارتگاه امام هشتم شیعیان در مشهد، قرار دارد. براساس محدودیت‌هایی که در ماه جدی ۱۴۰۲ از سوی مقام‌های ایران بر اتباع خارجی وضع شد، هیچ کارگر خارجی حق ندارد در شعاع سه کیلومتری این زیارتگاه به کار گماشته شود. زبیده توضیح می‌دهد: «از پارسال سختگیری در مورد حضور اتباع خارجی در اطراف حرم شروع شد، ولی امسال «افغانی‌بگیر» بسیار زیاد شده؛ در حدی که پلیس یا بازرس‌های وزارت کار داخل پاساژها می‌گردند و اگر افغانستانی‌ ببینند، او را دستگیر یا جریمه می‌کنند.»

وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی ایران به صاحبان مغازه‌ها و شرکت‌های صنعتی هشدار داده است که اگر شهروندان خارجی را بدون مجوز کار استخدام کنند، روزانه یک میلیون و ۲۰۰ هزار تومان جریمه خواهند شد. زبیده که اسناد رسمی اقامت و جواز کار در ایران ندارد، با صاحبکارش توافق کرده که هرگاه بازرس‌های وزارت کار وارد مغازه شوند، او مغازه را ترک کند و اگر شناسایی شود، جریمه‌ی ناشی از تخلف صاحبکارش را نیز بپردازد: «هفته‌ی قبل حدود ساعت ۱۱ قبل از ظهر بود که یکی از همکارانم در اول بازار با تلفن بهم اطلاع داد بازرس‌ها آمده‌اند برای سرکشی. من همان موقع مشتری داشتم. به مشتری که یک خانم مسن بود، گفتم اگر بازرس‌ها داخل مغازه شدند، من طوری وانمود می‌کنم که انگار دختر او هستم و با هم برای خرید آمده‌ایم. او قبول کرد و آن روز با همکاری آن خانم، بازرس‌ها متوجه نشدند که من اینجا فروشنده هستم و گذشتند، ولی گاهی مجبور می‌شوم یک یا چند ساعت از بازار بیرون بروم تا بازرس‌ها بیایند و بروند.»

زبیده هرچند شرایط دشوار و یک‌جانبه‌ی صاحبکارش را «سوءاستفاده» توصیف می‌کند، اما مجبور به پذیرش این شرایط است. او علاوه می‌کند: «اگر به کار ادامه ندهم، پدرم به تنهایی نمی‌تواند از پس مخارج خانه، کرایه‌خانه، شهریه‌ی مکاتب خواهر و برادرانم برآید و شاید مجبور شویم خواهر و برادرانم را از مکتب بیرون بیاوریم. من نمی‌خواهم آنان بی‌سواد بمانند و به همین دلیل به غیر از مقدار کمی که برای هزینه‌ی رفت‌و‌آمدم نیاز است، همه‌ی معاشم را سر هر ماه به پدر می‌دهم.»

سمانه، ۱۷ ساله، با خانواده‌اش در شهر قُم زندگی می‌کند. او به‌تازگی به‌دلیل تن‌ندادن به خواسته‌های جنسی صاحبکارش از شغل فروشندگی اخراج شده است: «با اینکه من در کار فروش بسیار حرفه‌ای‌ام، ولی چون قبول نکردم با او صمیمی شوم مرا اخراج کرد.» این دختر جوان در ایران زاده شده و حدود چهار سال پیش، زمانی که دانش‌آموز صنف هفتم مکتب بوده، به‌دلیل مشکلات اقتصادی درس را ترک کرده و وارد بازار کار شده است. این دختر جوان مهاجر اضافه می‌کند که در صورت داشتن مدارک رسمی اقامت، می‌توانست علیه صاحبکارش شکایت کند، اما حالا دست‌وپای او و خانواده‌اش بسته است و جرأت ثبت شکایت نزد پلیس را ندارند.

سمانه در این فروشگاه روزانه ده ساعت کار می‌کرد و ماهانه ۶ میلیون تومان، معادل حدود ۱۰ هزار افغانی، معاش داشت. او قبلاً در فروشگاه‌های مختلفی فروشنده بود، اما حالا خانواده‌اش به‌علت بدرفتاری و افزایش سودجویی‌های کارآفرینان ایرانی از دختران جوان مهاجر و مهاجرستیزی، به او اجازه نمی‌دهند که به کار فروشندگی ادامه دهد. پدر سمانه مصروف کار ساختمانی است و ماهانه بین ۱۶ تا ۱۷ میلیون تومان، معادل حدود ۲۶ تا ۲۷ هزار افغانی، درآمد دارد که مخارج یک خانواده‌ی پنج نفره در ایران را کفایت نمی‌کند.

سمانه چون دیگر نمی‌تواند بیرون از خانه کار کند، تصمیم گرفته است پرستار خانم پیر صاحبخانه‌اش باشد و آن خانم ایرانی با توجه به کار سمانه تصمیم خواهد گرفت که ماهانه چه مقدار از پول کرایه‌‌خانه‌ی آنان را کاهش دهد.

در مناطق مختلف تهران، مشهد، اصفهان، فارس و دیگر شهرهای ایران بنرهایی نصب شده است که به مهاجران افغانستانی مهلت داده تا پایان ماه سنبله و در مواردی تا پایان ماه میزان سال ۱۴۰۳ خانه‌های خود را ترک کنند و به کشورشان برگردند. در این بنرها از شهروندان ایران خواسته شده که خانه، دکان، موتور و دیگر اموال خود را به مهاجران افغانستانی کرایه ندهند و از استخدام ایشان خودداری کنند.

فعالان حقوق زن اما تشدید مهاجرستیزی در ایران را ناشی از فقدان حکومت مشروع و پاسخگو در افغانستان می‌دانند. طاهره ناصری، فعال حقوق زن، درباره‌ی افزایش فشار کاری و روانی بر دختران مهاجر در ایران می‌گوید: «شاید تنها علتش همین باشد که ما دولت پاسخگو در افغانستان نداریم. برعکس، جنایت‌ها و خشونت‌های طالبان بیشتر زنان را آسیب‌پذیر ساخته است. ما می‌بینیم که زنان و دختران با خانواده و حتی بدون خانواده به گونه‌ی قانونی و یا غیرقانونی به کشورهای همسایه پناهنده می‌شوند.»

شکیبا رهیاب* نام مستعار خبرنگار افغانستانی در ایران است.

*به دلایل امنیتی، اسامی درج‌شده در این گزارش مستعارند.

Leave a comment