نورا* را صدا زدم و گفتم: «مادرجان تو خانه بمان، من میروم از نانوایی نان بربری میگیرم و دوباره زود برمیگردم.» به صورتم خیره ماند و گفت: «مادر نمیشه مرا هم با خودت ببری؟» توضیح دادم ولی برایش قناعتبخش نبود. چشمان بادامیاش را هنوز به دهنم بسته بود که ازش کلمهای براید که بگویم بله بیا. من آخر دست کوچکش را گرفتم و بیرون شدیم. نورا شش ساله است و قشنگ حرف میزند.
آفتاب سوزان آن روز رباط کریم ایران مرا به یاد آفتاب سوزان مزارجان انداخت. یکباره دلم برای وطن و خانه و کاشانهام تنگ شد. با دخترم قدمزنان به کوچهی فرعی رسیدیم. ساعت را دیدم ۱۱:۳۰ قبل از چاشت بود. باید ساعت ۱۲:۰۰ چاشت به اعضای خانواده نان میبردم. دخترم همچنان از این تعریف میکرد که چند ماه بعد جشن تولدش را چطور جشن بگیرم. او برای خودش برنامههایی ریخته بود، اما من در آن وقت فقط به فکر نان خشک بودم که از نانوایی بگیرم. داخل کوچه که شدم، بیروبار بود. چند نفر نان میخریدند. شماری هم از دکانهای خوراکهفروشی مواد غذایی میخریدند/خریده بودند. از پیش روی موتر پراید سیاهی را دیدم. از پیش زنان و مردانی که داخل کوچه بودند عبور کرد و وقتی که نزدیک ما رسید، سرعت را بالا برد و با موترش به ما زد. من افتادم و نورا هم به تعقیب من به زمین افتاد. چشمهایم سیاهی میرفت و یکباره دست و پایم سست شد. بیشتر از خودم نگران نورا بودم. تا چشم طرف او برگرداندم، همان موتر از بالای پای دخترم گذشت. او چیغ بلندی زد. از جایم بلند شدم و نورا را بغل کردم. تمام مردان و زنان دور و بر ما جمع شدند. ما چیغ و فریاد میزدیم. زنی از همان پراید سیاه پایین شد. با سر و صورت مرتب و عینکهای سیاه دودی با کمال خونسردی گفت:« اشتباهی شد، یک لحظه حواسم پرت شد، بریک موتر کار نکرد و به شما خوردم.»
مردان و زنان ایرانی هم که بالای سر ما جمع شده بودند با کمال خونسردی فقط به ما زل زده بودند و هیچ عکسالعملی نشان نمیدادند. من فقط نورا را محکم به آغوش کشیده بودم و از این همه درماندگیهایمان قلبم شکسته بود. ترس تمام وجودم را گرفته بود. آن زن ایرانی ما را به داکتر شخصی سر کوچهی فرعی برد و فقط برای نورا یک تابلیت مسکّن خرید و گفت:« چیزیش نشده است» و ما را همانجا رها کرد. اما نورا از درد میپیچید.
وقتی سه سال قبل افغانستان را ترک کردم، به این فکر کرده بودم که جان خودم و چهار دختر و پسرم را نجات دادهام، اما اینجا فقط برای اینکه افغان هستیم ما را زخمی میکنند و با خونسردی تمام رد میشوند. داکتر هم ایرانی بود و درست توجه نکرد و گفت:«بروید، چیز خاصی نیست، خوب میشود.»
اما من به چشم خودم دیدم که پای دخترم زیر موتر شد. مطمین بودم پایش شکسته است. ولی به آنان چیزی نگفتم و به خانه برگشتم. دخترم هنوز از درد مینالید و گریه میکرد. شام وقتی پسرم رضا* و دخترانم به خانه آمدند با پسرم تصمیم گرفتیم که نورا را به شفاخانهی شخصی ببریم. وقتی آن جا رسیدیم به خاطر نداشتن بیمه و کارت ملی هزینهی آزاد باید پرداخت میکردیم که تنها بابت معاینه پنج صد هزار تومان پرداخت کردیم. از پای نورا عکس گرفتند، مچ پای نورا شکسته بود و داکتر پایش را گچ کرد و برایش دوا، پیچکاری و مسکّن نوشت، مبلغ شش میلیون تومان را همان لحظه پرداخت کردیم و وقتی به خانه برگشتیم ساعت ۱۱شب شده بود.
هزینهی تداوی دخترم زیاد بود و هنوز هم باید مصرف میکردم. پول دیگری پیشم نبود. از مردم جستوجو کردم، خانهی آن زنی که با موترش به ما زده بود را پیدا کردیم. من و لیلا* دختر ۲۱ سالهام به خانهی آن زن رفتیم. آخر کوچه بود. پایینِ خانهی بلندمنزل گوشی گذاشته بودند. با آن تماس گرفتیم. یک آقایی پایین آمد.
او وقتی شنید که من دنبال زنی هستم که با موترش از پای دخترم گذشته است، گفت: «خانم چرا دنبال درد سر میگردی؟ چرا به خانهام آمدی؟» گفتم، آقا هزینهی پای شکستهی دخترم را چه کسی پرداخت میکند؟ دختر من مچ پایش شکسته است و خانم شما برای دختر من فقط یک قرص پرستامول گرفته است.
دوباره حرفش را تکرار کرد و بدون اینکه حتا معذرتخواهی کند، گفت: «برو خانم پشت درد سر نباش، مملکت ما را سطل آشغال درست کردید، حالا اومدید حق هم میخواهید.»
لیلا سروصدا کرد و گفت: «هم خواهرم را با موتر زدید و هم توهین میکنید.» با سروصدای او آن زن نیز پایین آمد و به ما فحش داد، بعد وقتی دخترم میخواست چیزی بگوید، آن مرد سیلی محکمی به صورت لیلا زد. من میخواستم جلوش را بگیرم، باز سیلی محکم دیگر به گوش چپ دخترم زد و گفت: «گم شوید، کاری نکنید که بروم از تان شکایت کنم. شما افغانیهای بیمدرک.»
آن روز بعد از گفتوگوی ما همسایهها جمع شده بودند و هیچ کسی از ما دفاع نکرد، بلکه با نگاههایشان زمینگیر شدیم. دخترم را برداشتم و با غرور و قلب شکسته به طرف خانه حرکت کردیم.
بنا به دلایل امنیتی نامها مستعار انتخاب شده است*


