من و دخترم در سِت پیش روی موتر نشستیم. در ست پشت سر چهار نفر، سه مرد و یک دختر جوان نشسته بودند. راننده همه را خواهرزاده میگفت و با یکی از مردان پشت سر از طریق آینهی جلوی موتر به زبان محلی صحبت میکرد. پنج دقیقه بود راه افتاده بودیم که دخترم بیتابی کرد و برای سرگرمکردن او به راننده گفتم: «موترتان تَیپ دارد؟» گفت: «ها تیپ دارم اما چِیپ ندارم. بلوتوث میشود. بگیرید از تلفونتان با بلوتوث موسیقی بگذارید.» من تلفونم را به ترمیم داده بودم. راننده از مردان پشت سر پرسید، دو نفر آنان گفتند که در تلفونشان موسیقی ندارند. مردی که پهلوی دختر جوان نشسته بود تلفون خود را وصل کرد و آهنگ بیمزهای را پخش کرد که چند دقیقه جریان ذهنم را به هم زد. بعدا آهنگی از «فرهاد دریا» گذاشت: «از جلگهی نور و علف، از چشمهساران آمدی…». تازه آرامشی به ذهن خستهام رسیده بود که موتر توقف کرد. راننده فحشِ نثار مستریای کرد که موتر را ترمیم نکرده به دست او داده بود. گفت:«یک رینج چهارده نیاز است.» دو پسر جوان کنار سرک بودند و به آنان گفت: «یک رینج ۱۴ اگر پیدا کنی، مره میخری». بعد از پنج دقیقه تاخیر با یک رینج چهاردهای عاریتی کار خود را راه انداخت و حرکت کردیم.
من آن روز برای تداوی دخترم از ولسوالی به مرکز ولایت آمده بودم. هنگام برگشت شوهرم جایی کار داشت و من ناگزیر باید راه چند ساعته را بدون محرم میرفتم. شوهرم من و دخترم را به بندر ولسوالی رساند. با رانندهی موتری که در صف منتظر نوبتش بود صحبت کرد، عذر خود را گفت که چرا نمیتواند زن و دخترش را خودش شخصا به خانه برساند و تاکید کرد که اگر در راه طالبی ایستاد کرد و محرم خواست، خود راننده مسوولیت ما را به دوش بگیرد. راننده هی میگفت:« اول به خدا، دوم به من بسپارید. خواهزاده و همشیرهای قیامتیام باشد.»
راننده خطالب به من گفت: «همشیره! وقتی که رانندگی را شروع کردم یک نلغه بچه بودم.» اصطلاح «نلغه بچه» را طوری ادا میکرد که دهنش آب میافتاد. «همشیره تو هم خواهرزادهام هستی. من ناموس مردم را مثل ناموس خودم میدانم. مثل خودت هزاران زن و دختر مردم را شب و روز به مقصدشان رساندهام. من یک بچهای بودم که ریش و بروت نداشتم که رانندگی را شروع کردم.»چشم چپم را اندکی به سمتش متمایل کردم که ببینمش، از نیمرخ به رابین ویلیامز شباهت داشت. من حجاب سیاه به تن داشتم و طوری حجاب را رعایت کرده بودم که تنها چشمهایم پیدا بود که آن را هم به کار نمیبردم، به پیش روی خود چشم دوخته بودم.
راننده بدون وقفه صحبت میکرد: «در زمان جمهوریت عجب دورانی داشتم. موتر طالب رَ سوار میشدم از نزد افراد جمهوریت میگذشتم سلاح و مهمات گرفته و با تبدیل کردنموتر دوباره برمیگشتم، بوی هم نمیبردن. مهمان خانهی خود ر دو حصه ساخته بودم. یک حصه به طالب و یک حصه به افراد جمهوریت. چاره نبود. اقتضای روزگار چنین بود.» با صدای خفهای میخندید. به پشت سر اشاره کرد و یکی از آن مردان جوان را خطاب قرار داده گفت: « اونه جوانی که پشت سر ما نشسته، خواهرزادهام، همو طالب است. عجب مجاهدی بود. اصلا از تیزی این جوان برایتان نگویم. نام جنگ که برده میشد این جوان ر زمین و آسمان جای نمیداد. تفنگ که هیچ، خود همین جوان هم به یک گلولهای آتشین مبدل میشد.» از ته دل قهقهه زد و از آن جوان خواست که خودش قصه کند. من با شنیدن اینکه مردان پشت سر طالب هستند و راننده هم با آنان آشنا و همدست است به وحشت افتاده بودم. نفسم بند آمده بود و نمیدانستم با آن همه حجاب و پارچههایی که تنم را پوشانده بودم دیگر کجایم را بپوشانم. اینکه از راننده خواسته بودم موسیقی بگذارد، بلای جانم میشد. از ترس زیاد دستهایم کرخت شده بود. با آن هم سعی میکردم خودم را راحت بگیرم و نشان ندهم که از آنان ترسیدهام. من از آینهی جلوی موتر به مردان پشت سر نگاه کردم. چیز خاصی در ظاهر آن مردان نبود. فقط یکی از آنان یک کلاه قندهاری به سر داشت که آن را حالا افراد عادی نیز سر میکنند.
به فرمایش راننده آن مرد کلاهقندهاری به صحبت شروع کرد. حس میکردم حالا طنابی دور گلویم میاندازد. «وله هر چیز از خود وقت داشته، جنگ هم از خود زمان داشته که آدم نمیفهمیده» راننده دوباره با صدای خفهای خندید و گفت: «قریب شهید شده بود. خودش میخواست شهید شود. هر روز نماز جنازهای خود را میخواند. غسل کرده، خود ر به کفن پیچیده به جنگ میرفت اما زنده ماند. خوب شد زنده ماندی و دیدی که عاقبت جنگهای تان جیب چه کسانی را پر میکند. اگه مرده بودی حالا به نامت یک ترانه هم خوانده بودن» طالب از پشت سر بدون اینکه بخندد با صدای که تحکم از آن پیدا بود در مورد رفقای خود حرف زد. «همهشان ر بیآب کردم. به همهشان گفتم که ما به خاطر این روزها نجنگیده بودیم. ما به خاطر قصر و موترهای زره نجنگیده بودیم.» راننده دوباره آن خندهای ابلیسانهای خود را از سر گرفت: « دیدی؟ هی دویدی، جنگ کردی، جهااااااد کردی، آخرش هم برت چیزی نرسید. مردم چهار زن هم گرفتن اما به تو یکی هم نرسیده است.» طالب از پشت سر جواب داد: « چطور متوجه نیستی. مه از کجاها پس گشتم و خانه میآيم.» راننده دوباره همان خندهی شیطنتآمیز را از سر گرفت: «زن گرفتی؟ زن که است کافر ر مومن میسازد. ببینید که طالب یاغی ر به خانه میآورد.» اینجا من با وجود وحشتی که سر تا پایم از آن میلرزید طاقت نیاوردم و گفتم: «شما چطور از خواهرزادهی خودتان خبر ندارید که زن گرفته است یا نه؟» عجب باجرات شده بودم، هرچند که گردنم از آن طناب نامریی هنوز احساس خفهگی میکرد. راننده گفت «همشیره! هرکس که سوار موتر من شود، اگه مرد جوان باشد خواهرزادهام است، اگه زن جوان باشد همشیرهام. این قانون ما رانندهها است. کی میگه راننده طایفه خوب مردم نیست؟»
قصهی طالب و راننده ادامه پیدا کرد. راننده میخواست نظر دو مرد دیگر را بداند. پرسید: «جنگ چطور یک چیز است؟» آن دو مرد از ترس طالبی که در پهلویشان نشسته بود به تتهپته افتادند و نمیدانستند که چه بگویند. مردی که پهلوی زن جوان نشسته بود و پیدا بود که محرم آن دخترجوان است ( دخترجوان طوری پهلوی محرم خود نشسته بود که حدس میزدم حتا صدای نفسهای خود را هم قید کرده است تا طالب چیزی از او متوجه نشود) محرم آن دخترجوان گفت: «جنگ یک چیز بسیار خطرناک است. کار هرکس نیست. میگن نی، کار هر بُز نیست خرمن کفتن.» میخو است با این حرفها از آن طالب که قبل از سقوط جمهوریت جنگجوی قهاری بوده، ستایشی کرده باشد. طالب نیازی به تحسینشدن نشان نداد، گفت: «همینجا، دقیقا همینجا بود که با افراد جمهوریت روبرو شدیم و جنگ دَر گرفت. دو نفر ما کشته دادیم و هشت نفر اونا کشته دادن.» به سمت یک مکتب اشاره میکرد. راننده وارد بحث شد « رفیقهایت که مردن باز به خانوادهیشان چیزی رسید؟ پول دادن؟ به خودت هم چیزی نرسید. حال این ر بگو که زنت ر دیدی؟ اگه ببینی که هیچ زیبا نیست و یکی بدتر و بدرنگتر و زشتتر از من باشد چه میکنی؟» طالب آرامش خود را حفظ کرد و جوابی در این مورد نداد. حرفهایش به همان سمتی رفته بود که آنجا جنگ درگرفته بود. «به مولوی صاحب زنگ زدم. گفتم میایم که پاس نمکتان ر بکنم. گفتم آخر و عاقبت ما همین بود؟ همین خورد و بُرد؟ به خدا مردم افغانستان روزهایی ر ببینن که در خواب هم ندیده باشن. قبلا اونا میخوردن حال اینا میخورن. جنگْ جنگِ خوردن بوده» راننده دوباره شروع کرد:« حال این ر بگو که زن و اولادها را گرفته ایران بروم یا همین جا باشم؟ به نظرت زنده میمانم؟ همشیره میفهمی تنها از منطقهی خودمان چند نفر در همین ده سال کشته شده است؟ ده هزار! ده هزار که هفت هزارش را بچههای نلغه حساب کن.» من با شنیدن آن همه اطلاعات عجیب و غریب و نشستن در موتری که یک طالب و یک همکار طالب با هم مشغول و بحث و گفتوگو بودند، طوری ذهن و بدنم از وحشت از کار افتاده بود که هیچ نمیدانستم چه میشنوم یا چه میگویم. اختیار خودم از دستم دررفته بود. هم میخواستم بیشتر بدانم و هم میخواستم هرچه زودتر به مقصد برسم و از آن فضای وحشتناک نجات پیدا کنم.
موتر دوباره به ناله افتاد. طالب و راننده پایین شدند. دو نفره رفتند که ببینند چه خبر است. راننده سر خود را داخل موتر کرد و گفت: «کاشکی یک رینج چهارده میداشتم. باز خرابی کرد. هی بر پدر همو مستری… یک بار بروم جزای او ر میدهم.» راننده و طالب کنار جاده ایستاده شدند و از هر موتری که میگذشت رینج چهارده میخواستند. بلاخره یکی توقف کرد و کمک کرد که موتر راه بیفتد. راننده پشت فرمان نشست. هوا گرم بود. باد مثل دَم تنور داغ بود.
طالب با همان صدایی که اصلا نمیشد فهمید که خواب است یا بیدار نطق خود را ادامه داد: «وله از این مملکت میروم. میروم به یک جایی که نان و آب باشه. ایران و ترکیه ر هم امتحان کردم. نفرهای اونجا ر هم طول و ترازو کردم. این دفعه به سمت مکه دلم است که بروم.» راننده میان نطق او پرید و گفت: «زنه چه میکنی؟ زن هم نان و آب میطلبد.» طالب باز هم در این مورد سکوت کرد. موتر به جایی رسیده بود که راننده باید تصمیم میگرفت اول چه کسی را به مقصد برساند. من دلم بود که اول طالب ر به مقصد برساند اما گفت: «اول همین همشیره را برسانم، بعدا هر کدام شما را در طول راه پیاده میکنم.» هیچ چیز نگفتم. آن جراتی که قبلا از راننده خواسته بودم که موسیقی بگذارد و جاهایی هم راننده را همراهی کرده بودم که از طالب سوال بیشتری بپرسد به یک بارگی از سرم رفته بود. به خود آمدم، چیزی نمانده بود که موتر وارد کوچهمان شود. سراسیمه از راننده خواستم که مرا سر کوچه پایین کند. گفت «درست است همشیره به ما هم خوب است که راهمان طولانی نشود. بخیر بروی همشیره، اگر همین خواهرزادههایم عجله نداشتند شما را تا پیش دروازه حویلیتان میرساندم.»
به تشویش شده بودم که آن طالب کوچهی ما را بلد شده بود. چند لحظه مضطرب شدم. به یادم افتاد که کسی گفته بود «طالب حتا خبر دارد که چه کسی، چند درخت در حویلیاش دارد.» به خودم گفتم «او حویلی و رنگ دروازهی ما را هم بلد است. یک زن که سراغ موسیقی را گرفته و بدون محرمِ عاقل و بالغ راه سه ساعته را سفر کرده برای او مسالهای نیست. حتما مرا فراموش میکند.» اما در دلم آشوب برپا شده بود که نکند نصف شبی چند طالب مسلح وارد حویلی شود و مرا دستبسته به جرم سفرکردن بدون محرم و صحبتکردن با مردان نامحرم و از نظر آنان جرم بزرگتری که یک زنِ تنهای نامحرم از راننده خواسته که در موتر موسیقی بگذارد، ببرند و به زندان بیندازند.
* آلمابیگم، نام مستعار زنی نویسنده در افغانستان است.


