سلیمه زنی با صدای بَم و مردانه است. او چهار بار شوهر کرده و جز شوهر اول بقیه همه به اجبار بودهاند. او ۶۵ سال سن دارد. کمرش خمیده است و چروکیهای دور گردناش را میشود شمرد.
سلیمه را در خانهی مادرم دیدم. او با مادرم دوست است. هر زمانی که دلش بگیرد و به چیزی نیاز داشته باشد به دیدن مادرم میآید. وقتی دیدماش نتوانستم از او چشم بردارم. کنارش نشستم و ازش پرسیدم که چند جنگ را به یاد دارد. او بدون هیچ تاملی گفت: «جنگهای زیادی را به یاد دارم. هر بار که جنگ شد یک نفر از عزیزانم کشته شد. سه شوهر و یک پسرم در جنگ کشته شد. خواهرزاده و برادرزادهها را حساب نکردم. مرگ پسرم خودش بس بود.» وقتی حرفهایش به مرگ پسرش رسید گلویش را بغض گرفت. به تلخی گریست. صدایش بلند نبود، دردی در کل وجودش پیچید، اشکهایش را هم ندیدم اما حس کردم که از اعماق وجودش به یاد پسرش مویه کرد. سکوت کرد. مادرم برایش چای و چاکلیت آورد. ساعتی را به حرفهای پراکنده و احوالپرسی از مادرم گذراند و دوباره من و او تنها شدیم. میخواستم در مورد آن سه مردی بدانم که یک زمانی شوهر این زن بودند اما هر کدام در جنگی کشته شده بودند. البته بیشتر از من خود او مایل به صحبت کردن بود. شاید هم گاهی از آن سه مرد و سرگذشت زندگیاش قصه کرده بود اما مردم گوش نکرده بودند. قصهی جنگ و قصهی مرگ در کشور ما تکراری است. مردم زیاد هم به شنیدن آن علاقه ندارند. پرسیدم: «خاله جان شوهر اولتان چگونه درگذشت؟»
گفت: «جنگ بود. شوهرم در جبههی کاکایش سلاح میورداشت. به کاکای خود پهرهداری میکرد. دنیا را کاکایش خورده و هرکسی را که دلش شده بود کشته بود. وقتی که کاکای شوهرم فوت کرد دشمنهایش شوهر مرا هم تکه تکه کرده بودند. صاحب دو فرزند شده بودم. بیوه و یتیمدار شده به خانهی مادرم بازگشتم.» سلیمه وقتی به خانهی مادرش بازمیگردد برادرش به وی میگوید که باید شوهر کند و پی کار خودش برود. سلیمه التماس میکند که او را به حال خودش بگذارند اما برادرش بدون هماهنگی با سلیمه او را به مردی دیگر نکاح میکند و در ازای آن بیست هزار افغانی به پول همان وقت دریافت میکند. سلیمه با مژههایی نمناک که از مرگ شوهر اول خشک نشده بود به خانهی مرد دیگر میرود و با اکراه عروسِ خانه میشود.
یک سال با این مرد زندگی میکند. در آستانهی به دنیاآمدن فرزندش آن مرد به جرم پرچمی بودن توسط یک گروه از مجاهدین کشته میشود و سلیمه دوباره با سه یتیم به خانهی همان برادری میرود که یک سال پیش به بیست هزار افغانی او را فروخته بود. شش ماه دیگر آنجا میماند، باز هم التماس و اصرار میکند که او را به شوهر ندهند. باز هم التماسهای سلیمه ره به جایی نمیبرد. اینبار در بدل یک مقدار پول و غله او را با سه فرزند یتیم به مرد دیگری میدهند. سلیمه گریهکنان و آهکشان به خانهی آن مرد میرود و با دلی غمدیده بستر او را به مدت دو سال گرم میکند تا اینکه جنگ دیگری در منطقه درمیگیرد و او هم کشته میشود. سلیمه این دفعه در همان خانه میماند و حاضر نمیشود که به خانهی برادر و نزد مادرش برگردد. برادرش با قهر میآید و او را با یتیمها و بار و بسترهاش پشت موتری میاندازد و به خانهاش میبرد و برای بار آخر باز هم او را به اجبار به شوهر میدهد. سلیمه به یاد ندارد که از آخرین باری که او را به شوهر دادند چقدر پول دریافت کردهاند. سلیمه با پنج یتیم، زنِ دوم یک مرد عصبانی و قهرآلود میشود که جواب هر سوال و هر کلام را با مشت و لگد میدهد.
سلیمه در خانهی شوهر چهارمی میماند. مثل کلفت کار میکند و طفل به دنیا میآورد. هر طفلی که به دنیا میآید او توسط امباقاش مورد بازخواست و پرسوجو قرار میگیرد که آن طفل را از چه کسی به دنیا آورده است. چون امباقاش هرگز نمیگذاشته که شبی شوهرش در بستر سلیمه بخوابد. او فقط میگریسته و از ترس شوهر و امباقاش نمیتوانسته بگوید که طفل تازه از پشت شوهرش بدنیا آمده است. امباق و شوهرش بعد از به دنیاآمدن هر طفل او را کتکٔکاری میکنند و بعد از مدتی هم فراموش میکنند که او یک طفل دارد، چون سلیمه بیشتر از سه روز استراحت نکرده، به همان کار سابق که کلفتکاری است برمیگردد. سلیمه ۳۵ سال با این مرد زندگی میکند. هفت طفل به دنیا میآورد. از آن هفت طفل دو تن فوت میکنند. حالا او پنج طفل از شوهر چهارمی خود دارد و یک پسرش که از شوهر دومیاش بوده پنج سال پیش در اردوی ملی، جنگ و محاصرهی … کشته شده بود.
سلیمه زن رنجدیده است و هر زخم او نشان از یک جنگ دارد. حالا که آتش جنگها زیر خاکستر شده، شوهرش زمینگیر و به خدمت سلیمه محتاج شده است. پسرهایش هر کدام با زن و فرزندانشان به یک سو رفتهاند. دخترهایش ازدواج کرده و به خانههای مردم رفتهاند. امباقاش سالها پیش فوت کرده است. حالا سلیمه مانده است و شوهری که آنروزها به جای هر جوابی، با مشت به فرق سلیمه میکوبید. سلیمه میگوید: «چه فایده؟ به من چه رسیده است. حالا هم بلای جانم است. نان و آبش را به من محتاج شده است.»


