من در سال ۲۰۲۲ دیگرباش بودنم را علنی کردم. میدانستم که ممکن است افراد زیادی را در اطرافم از دست بدهم، اما بارِ پنهانکردن هویتم سنگینتر از سختی احتمالی از دستدادن کسانی بود که مرا آنطور که بودم نمی پذیرفتند.
در اکتبر ۲۰۲۱، به ایرلند رسیدم و در یکی از هتلهای مخصوص برای پناهندگان در دانگاروانِ شهرِ واترفورد ایرلند مستقر شدم. پس از همهی آسیبهای ناشی از ترک کشور، تمام تلاشم را کردم که قوی بمانم و زندگی جدیدی در ایرلند بسازم. دیدم که کودکان پناهنده دایما در حال بازی ویدیویی میدان جنگ پابجی هستند، بنابراین از مدیر مهاجرت دانگاروان درخواست کردم که برای آنان صنف قصهگویی و فیلمهای انگیزشی ترتیب بدهم. مدیر موافقت کرد و ما در ماه نوامبر جلسات قصهگویی و پخش فیلم را شروع کردیم. این جلسات در هر هفته یک یا دو بار بود.
اولین جلسهی ما در اوایل نوامبر با استقبال گرم مواجه شد. حتا مادران آن کودکان هم به ما ملحق شدند. ستایشهای آنان دلنشین بود. خاله ماریا یک مادر سوری با پنج کودک، به من گفت: «بصیره، تو فرشتهای هستی که ما را از سر و صدای کودکانمان و چشم و گوش آنان را از جنگهای بازی پابجی نجات میدهی». یکی دیگر از زنان سوری به نام اُمِ خالد با صدای بلند گفت: «ما از جنگ فرار کردیم، اما بچههای ما به دنبال جنگ پابجی سرگردان هستند. بابت این برنامه از تو متشکرم».
با این حال، در ۷ دسامبر ۲۰۲۱، زمانی که بیبیسی به خاطر فعالیتهایم در راستای حقوق افراد الجیبیتی مرا به عنوان یکی از ۱۰۰ زن تاثیرگذار معرفی کرد، همه چیز تغییر کرد. به سرعت این خبر به چندین زبان از جمله فارسی و عربی در فضای مجازی به طور گسترده منتشر شد. ناگهان والدین، فرزندان خود را از حضور در جلسات من منع کردند. به این دلیل که آنان فکر میکردند که من به آنان در مورد همجنسگرایی آموزش خواهم داد. آن همه رفتار گرم و صمیمی در یک چشمبههمزدن سرد و خصمانه شد.
در اواسط دسامبر، یک روز عصر شنبه من داستانها را چاپ کردم و پروژکتور را برای جلسهی برنامهریزیشدهی قصهگویی و فیلم عصرمان آماده کردم. وقتی به سالن رفتم هیچ کودکی ندیدم. به رختشویخانه رفتم و ساجده و خاله فاطمه را پیدا کردم. از آنان پرسیدم که بچهها کجا هستند، ساجده گفت: «تو را میگویند همجنسگرا هستی و حقوق همجنسگرایان را به کودکان یاد میدهی. مادرهایشان دیگر اجازه نمیدهند بیایند». من خندیدم و پرسیدم: «کی این حرفهای مزخرف را گفته؟ مدیر میداند که فیلمها و داستانهایی که من برای بچهها میخوانم و پخش میکنم الهامبخش و انگیزشی هستند». خاله فاطمه پرسید: «شوهرانشان تو را در رسانهها دیدهاند که در حال ترویج همجنسگرایی هستی؟» ساجده پرسید: «تو واقعا همجنسگرا هستی»؟
سخنان و سوالات آنان خیلی سنگین بود. طاقت و توان یک کلمهی دیگر را نداشتم. نمیدانستم چگونه پاسخ بدهم. لبخندی زدم و گفتم: «ببخشید من عجله دارم. بعدا با هم صحبت می کنیم». در حالی که با سرعت از رختشویخانه بیرون میرفتم، قلبم میسوخت و ضربانش آنقدر تند شده بود که نمیتوانستم کنترل کنم. از پلهها به سمت اتاقم رفتم، اما انگار هر قدمم یک سال طول میکشید و پاهایم مثل وزنههای سربی بود. بالاخره به اتاق خوابم رسیدم، در را بستم و بیاختیار گریه کردم. یادم نمیآید که چطور آن اتفاق افتاد اما ناگهان که دیدم دستهایم از خردهشیشههای شکستهی آیینهی اتاقم غرق در خون است.
بعد از آن عصر، رفتن به طبقهی پایین برایم خیلی سخت بود. رفتار پناهندگان به طرز چشمگیری تغییر کرد. حتا نزدیکترین دوستانم در کمپ شروع به تمسخر من کردند. لبخند میزدم یا میخندیدم، اما در اعماق وجودم کلماتشان دردناکتر از سنگ و شلاق تمام میشد.
در ژانویه ۲۰۲۲، زنان افغانستانی به خاطر سال نو میلادی دورِ هم جمع شدند. به جمع شان پیوستم. ماریه و عالیه از بازیگوشی فرزاندانشان شکایت کردند و گفتند اصلا برای خود وقت ندارند. من پیشنهاد کردم که برای جلوگیری از بچهدارشدنِ بیشتر، از روشهای پیشگیری از بارداری استفاده کنند تا مشکلاتشان کمتر شود. ماریه به من نگاه کرد و گفت: «آره، ما باید مثل تو لزبین شویم و از شوهرمان طلاق بگیریم». همه خندیدند. عالیه افزود: «زن بدون فرزند مانند درخت بیثمر است. زیبایی و شرافت زن در داشتن شوهر و فرزندان زیاد است». من پاسخ دادم: «این شما هستید که همیشه شکایت میکنید نه من. برعکس، من کودکان را دوست دارم و هرگز شکایت نمیکنم». شکیلا خندید و گفت: «شاید بچه میخواهی اما به خاطر بدنت نمیتوانی زایمان کنی». ماریه حرفش را قطع کرد و گفت: «آره بصیره، تو هرگز به ما نگفتی که کدام نوع الجی بیتی هستی و در بین پاهایت چی داری». من نمیتوانستم بحث را تحمل کنم، بنابراین سکوت کردم و فقط لبخند زدم. برای آنان شاید این موضوع مثلا فکاهی خندهدار بود اما کاش میفهمیدند که هر کلمهشان مثل شلاق و چاقو به قلبم اصابت میکرد. بعد از آنروز دیگر هرگز همراه آنان صحبت نکردم و برای همیشه از دلم دور انداختم.
گذشته از بدرفتاری آنان، در رسانههای اجتماعی با آزار و اذیت بدتری مواجه شدم. بسیاری از دوست و آشناهایم پیامهای متنی و صوتی میفرستادند و در آنها یا به من فحش میدادند که دگرباش هستم و از حقوق افراد الجیبیتی حمایت میکنم و یا دربارهی دگرباشبودن من و آنچه بین پاهایم دارم، کنجکاویهای بی ادبانه میکردند. هر پیام صوتی و هر کامنت مثل بمبهای طالبان بود. هرچند که جسمم در ایرلند پناهنده شده بود اما روحم هنوزم شبیه افغانستان درمانده در قید دشنامهای مردم ما بود.
از این جمع استاد قلندر، یکی از اساتید من در دانشگاه، پیام داد: «زیبایی یک زن در زنانگیاش و غیرت یک مرد در مردانگیاش است. بهتر است سنگینیات را حفظ کنی. من هرگز فکر نمیکردم تو میتوانی اینقدر حقیر و بیارزش شوی. همیشه فکر میکردم تو یک دختر محجبه (با حجاب)، مودب و سختکوش هستی. چطور در این باتلاق ایزکها غرق شدی»؟ قدوس، همکار سابقم که با سازمانهای خارجی و سازمان ملل متحد در افغانستان کار میکرد، یک پیام صوتی برایم فرستاد و گفت : «سلام پیغام، نمی فهمم که چه صدایت کنم، لالا یا یا خواهر؟ فکر میکردم تو یک دختر کوششی و با نزاکت و با ادب هستی و یک سرمایه برای نسل جدید ما. اما از زیر پلو ملی برامدی».
برای حفظ آرامش ذهنم، بسیاری از افراد، از جمله نزدیکترین دوستانم را از زندگیام حذف و از حساب رسانههای اجتماعیام بلاک کردم. افسوس که حذف افراد منفینگر مشکل را حل نکرد. از اینکه دستانشان به من نرسید، دنبال عزیزانم رفتند. یکی از همسایگان ما در افغانستان اسکرینشاتهایی از آن گزارش بیبیسی را به طالبان شریک و علیه خانوادهام منافقت کرد. در فوریه ۲۰۲۲، طالبان پدر و برادر بزرگترم را دستگیر و به مدت دو هفته زندانی کردند. در حالی که افغانستان پر از مشکلات است که باید حل کنند، ولی آنان از سر بیبرنامگی و عقده و تنفر علیه رنگینکمانیها و حسادتهای فامیلی دنبال فامیلم را گرفتند. هرچند با کمک دوستان پدرم طی یک ضمانتخط پدر و برادرم آزاد شدند اما همسایههای ما دنبال ما را رها نکردند. شیشههای بالاخانهی ما را سنگباران کردند. وقتی که مادرم کوشش کرد که مانع سنگباران شود، او را لتوکوب کردند. این در حالی بود که مادرم، بیبیحاجی، زن محجبه است.
خدا را شکر که خانوادهام به شهری دیگری کوچ کردند و از شر کسانی که اذیتشان میکردند خلاص شدند. بسیار تلخ است که ما به خاطر صادقبودن در مورد علایق و ویژگیهایمان مورد تنفر، توهین و شکنجه قرار گرفته و غرقِ ذلت شویم اما خیلیهای دیگر به خاطر ریا و نقاب دروغگویی صاحب عزت گردند. از مادرم خواستم که افغانستان را ترک کند و من برایش بحث مهاجرت را شروع خواهم کرد اما او نپذیرفت چون باور دارد که یک مسلمان واقعی نباید زیر پرچم غیر اسلامی زندگی کند.
تک تک ما با خصوصیات و علایق و شوق و ذوق منحصربهفرد به دنیا آمدهایم. نیاز نداریم نقاب بپوشیم تا به خاطر بستن دهان مردم به آنچه نیستیم تظاهر کنیم. به جای آن، باید با افتخار، خودِ واقعیمان باشیم؛ حتا اگر که خیلیها ما را نپسندند و یا دشنام دهند. زندگی خیلی سختیها دارد اما با عشق و محبت و احترام به تفاوتها زیبا میشود. قرار نیست که همه شبیه ما باشند. هیچکس حق ندارد کسی دیگر را به خاطر سرشت و خصوصیاتش مورد شکنجه و آزار و اذیت یا توهین قرار دهد.
غربیها ماه جون را به عنوان ماه مقدس عشق و پاسداری از ارزش و احترام به تفاوتها تجلیل میکنند، در حالی که ما میتوانیم هر روزمان را با قلب مهربان و پر از عشق و احترام به تفاوتها کنار همدیگر تجلیل کنیم و لذت ببریم. بیایید این سمبولها و ارزشهای جهانی را فرصتی برای تعقل و اندیشه بدانیم. عشق را جایگزین نفرت و احترام را جایگرین قضاوت کنیم.


