من، عبدالرحمن حقمل، دانشجوی سال چهارم رشتۀ ادبیات فارسی دانشگاه بودم. روزهای تحصیلی خوب سپری میشد.
آن روز صبح وقتی از خواب برخاستم صبحانه خوردم و دوباره مصروف خواندن درسهایم شدم. ساعت ۱۲ ظهر با هماتاقیام چاشتانه را خوردیم و سپس کتوشلوار سیاهم را پوشیدم و رفتم به طرف دانشگاه. آن روز نوبت دانشگاه به پسران بود. گروه طالبان روزهای جفت را به دختران و روزهای فرد را به پسران اختصاص داده بود. با همصنفیها وارد صنف شدیم.ساعتهای درسی طبق معمول به پایان رسید. پس از درس، مدتی در محوطۀ دانشگاه قدم زدیم و سپس وقتی من و دوستم عبدالجلیل در حال بیرون رفتن از دانشگاه بودیم، نزدیک دروازۀ خروجی متوجه موتر لوکس شیشهسیاه طالبان شدیم که در حال نظارت و کنترل دانشجویان هنگام خروج از دانشگاه بودند.
به عبدالجلیل گفتم امروز چطور امنیت را این قدر جدی گرفتهاند، چه خبر باشد؟ دوستم گفت شاید کسی از مقامات طالبان به دانشگاه آمده باشد. حرف دوستم را تأیید کردم. نزدیکتر که شدیم، متوجه شدم که کنار آن موتر شیشهسیاه چهار نفرند با قیافههای ترسناک و یونیفرمهای سیاه که صورتهایشان را نیز با نقابهای سیاه پوشانده بودند و بر نقابها هم عکس سر شیر با دهن باز چاپ شده بود. بهمحض اینکه به آنها نزدیک شدیم، یکی از آنها، که قد بلند داشت، مستقیم به طرف من آمد، از دستم گرفت و گفت تلفنم را بدهم. نتوانستم چیزی بگویم، چون بیش از حد ترسیده بودم. او خود تلفن را از جیبم درآورد.
در آن هنگام یکی دیگر از آنها از موترپایین شد، در حالی که در تلفن صحبت میکرد، به طرف من نگاهی کرد و تأیید که من شخص موردنظر آنهایم. سپس همه دور من جمع شدند و دستبندم زدند.
عبدالجلیل، دوستم از جرمم پرسید و اینکه مشکل چیست. آنها گفتند به او مربوط نمیشود. از دوستم پرسیدند که مرا میشناسد، او تأیید کرد. پس از آن چشمانم را با دستمال گردن آن قدر محکم بستند که درد گرفته بود. مرا پشت سر موتر شیشهسیاه انداخت و حرکت کردند. نمیدانستم که چرا و به چه جرمی دستگیرم کردهاند. بالأخره بر ترسم غلبه کردم و پرسیدم چرا مرا توقیف کردهاند. یکی از آنها بهطعنه گفت: «هزارگی حالا به حسابت میرسم.» فرد دیگر چشمانم را باز کرد و خواست که رمز تلفنم را نشان بدهم. گوشیام را که باز کردند، دوباره چشمانم را بستند. وقتی شروع کردند به تفتیش در صفحۀ ایکسم، متوجه شدم که مرا به اتهام انتقاد از خود در فضای مجازی توقیف کردهاند.
من با ترسولرز پشت سر نشسته بودم و موتر آنها بهآرامی حرکت میکرد. از توقفهای پیاپی موتر متوجه شدم ترافیک زیاد است. بعضی جاها صدای بوق موتر بلند میشد تا اینکه از ترافیک خلاص شدیم و موتر سرعت گرفت.
موتر حدود نیم ساعت یا بیشتر بهسرعت رفت و نمیدانستم کجا میروند و مرا کجا میبرند، تا اینکه جایی توقف کرد و سپس دروازۀ عقبی را باز کردند. بهمحضی که دروازه باز شد سیلیهای محکمی به صورتم خورد که از ضربت آن گوشهایم جِرِنگَس صدا میداد. از موتر که پایینم کردند، چشمانم را باز کردند. بعد بدون کدام سؤال و جوابی بهصورت گروهی بر من حمله کردند. یکی با لگد، یکی با قنداق و دیگری با بوکس میزدند و من به زمین افتاده بودم. جیغ میکشیدم و یکی از آنها با همان دستمال گردن دهانم را بست. یکی از آنها با کندۀ زانو بر قفسۀ سینهام میزد. بعد یکی دیگر، که قد بلند داشت، مرا بلند کرد و بر زمین انداخت و این کار را چندین بار تکرار کرد. بار آخر بار که به زمین انداخت، طالب دیگری با لگد محکم به صورتم زد که بینیام دچار خونریزی شد. آنها وقتی مرا خونآلود دیدند، دست از زدن برداشتند و دوباره چشمهایم را بستند و به پشت سر موتر انداختند. تهدیدم میکردند که مرا میکشند و به این مقدر زدنها خلاصشدنی نیستم. تا اینکه سرانجام به مقصد رسیدیم. این بار وقتی از موتر پایین کردند، فکر کردم مرا میکشند. یکی از آنها دروازۀ موتر را باز کرد و از شانهام گرفت و حرکتم داد. نمیدانستم مرا به کجا میبرند.
همانطور که از شانهام گرفته بود، دستور داد زینه است و بالا شوم. با گفتن طرف راست بروم و سپس طرف چپ، داخل اتاقی شدیم و گفت بنشینم. وقتی نشستم، فرد دیگری تمام مشخصاتم را پرسید و نوشت. کارت هویت دانشگاه، تذکرۀ برقی و ۱۵۰ افغانی در جیبم بود که ضبط کرد. بعد آن نوشته را خواند و شصتم را به رنگ زد و با چشمان بسته شصتم را پای نوشته گذاشت. نمیدانستم که بر ورق چه چیزهایی دیگری نوشته بودند.
پس از آن، بدون سؤال و جوابی، یکی به کسی دستور داد: «این مرتد را ببر به کوتهقلفی بینداز.» من نمیدانستم کوتهقلفی چیست.
همانطور که چشمانم بسته بود، گفت از زینه پایین شوم، تا اینکه گفت ایستاد شوم. فکر کردم آنجا شاید مرا بکشند. طالبی آمد و چشمانم را باز کرد؛ دیدم در دهلیزی بسیار طولانی قرار دارم و روبهرویم یک دراوزه با میلههای آهنی است. کفش و کمربندم را گرفت. قفل آن دروازۀ بزرگ را باز کرد و مرا داخل آن دهلیز دور و دراز حرکت داد. پرسید نماز خواندهام، جوابم نه بود. گفت تشناب سمت چپ است، استفاده کنم که شب بیرونم نمیکند. با اینکه لباسم پر ازخون شده بود، داخل تشناب رفتم و دست و صورتم را شستم. به پشتو میگفت: «زرکوه هزارهگی.» بیرون شدم و مرا مستقیم به طرف آخر دهلیز حرکت داد و بعد، سمت راست، یک دهلیز کوچک دیگر آشکار شد که داخل آن شش اتاق خیلی کوچک بود و هر اتاق فقط گنجایش یک نفر را داشت. آن اتاق دو در داشت و هر دو را به رویم بست و رفت.
اینگونه سختترین شب زندگیام آغاز شد.
این شب سختترین شب از شبهای زندگیم بود. برای اولین بار اتاقی به نام کوتهقلفی را تجربه میکردم. اتاقی بسیار کوچک که طول آن حدوداً چهار و عرض آن یک متر بیش نبود. در آن فرشی بسیار کهنه و نابود پهن بود که غیر از آن هیچ چیز دیگری در آن نبود. این اتاق فقط دو تا هواکش داشت که آن هم خیلی بالا بود و پنجره اصلاً نداشت. همچنین، در آن لامپی با نور بسیار تیز روشن بود که اصلاً نمیشد به طرف آن نگاه کرد. با تمام درد و سوزی که بدنم داشت، نشستم. کمرم بیشازحد درد داشت و نمیتوانستم بخوابم. آن اتاق بوی بسیار گندی میداد که تنفس را بسیار مشکل کرده بود. ولی مجبور بودم تحمل کنم. گاه این طرف اتاق و گاه طرف دیگر اتاق قدم میزدم. نه خوابم میآمد و نه از ترس میتوانستم بخوابم. میرفتم پشت دروازه که دو تا سوراخ داشت: یکی در وسط حدوداً با طول و عرض ۴۰ در ۴۰ سانتیمتر و یکی دیگر در پایین آن حدوداً 12 در ۲۰ سانتیمتر. هریک از این سوراخها کارکرد خاصی داشت: از سوراخ بالایی هرشب حاضری میگرفتند و میدیدند که زنده یا مردهام و از سوراخ پایینی برای دادن غذای روزنه استفاده میکردند.
تمام شب از سوراخ پایین به طرف دهلیز میدیدم و منتظر بودم. هرصدایی را که میشنیدم، فکر میکردم آنهایی که بیرون شکنجهام کرده بودند و میگفتند مرا میکشند، آمدهاند. از ترس آنها تا صبح خواب نرفتم و به این فکر میکردم که کی و چگونه مرا خواهند کشت.
ادامه دارد…
* عبدالرحمن حقمل، نام مستعار دانشجوی زندانیشده از سوی طالبان و اکنون در تبعید است.


