نامم طلاست. نمیدانم وقتی پدر و مادرم برایم این نام را انتخاب میکردند چه فکری در سر داشتند. شاید من سیهبخت آن زمان برای آن دو بهاندازۀ طلا ارزش داشتهام. شاید!
هر هفته جمعهها به گورستان بزرگ شهر میروم و برای قبر نداشتۀ پسرم گریه و زاری میکنم. ساعتها میگردم تا قبری که همنام و همسن پسرم باشد را پیدا کنم، مینشینم و ساعتها برایش گریه میکنم. وقتی خانه هستم اجازۀ گریه کردن و حتی بردن اسم پسرم را هم ندارم.
شوهرم هرچند مردی بیکار بود، ولی اخلاقش در خانه قابلتحمل بود. مشکل اما این است که بعد از کشتهشدن پسرم مثل مار زخمخورده شده و مرا مقصر مرگ او میداند و از هر فرصتی برای کتک زدن و زخم زبان زدن استفاده میکند.
شوهرم در کابل بنایی میکرد. بعد از قدرتگیری طالبان، همه فرار کردند و دیگر کسی خانه نمیساخت تا احتیاج به بنا داشته باشد و اینگونه بود که شوهرم بیکار شد و بهخاطر بالا بودن هزینههای زندگی، تصمیم گرفتیم به ایران مهاجرت کنیم.
در ایران کار بنایی خوب بود و با درآمدش زندگیمان هرچند بهسختی، ولی میگذشت. اما یک مشکل بزرگ داشتیم و آن نداشتن مدرک شناسایی بود. هر روز که شوهرم سر کار میرفت تا شب تن و بدنش میلرزید که نکند «مأموران افغانیبگیر» او را دستگیر و رد مرز کنند.
یک شب که از سر کار برگشته بود، گفت: «یک راه خوب برای گرفتن مدرک پیدا کردهام.»
خوشحال از اینکه بالأخره این مشکل هم حل شد، پرسیدم: «چه راهی؟» اما شوهرم هیچ جوابی نداد. فقط گفت: «به وقتش میفهمی.»
چند روز بعد یکباره تصمیم گرفت برای کار کردن به شهر دیگری برود و گفت با پسرمان با هم میروند که اگر کار خوب بود، بقیۀ خانواده را هم ببرد. هرچند دلم گواهی بد میداد، ولی آن دو را راهی کردم.
بعد از یک هفته شوهرم بهتنهایی برگشت. سراغ پسرم را گرفتم، گفت: «پسرمان را در اردوی فاطمیون ثبتنام کردم. ما میتوانیم برای مدرک شناسایی اقدام کنیم. اگر چند وقتی پسرمان در سوریه خدمت کند به ما اقامت دایمی ایران را میدهند.»
انگار دنیا بر سرم خراب شده باشد. از شدت عصبانیت دیگر حرفهای شوهرم را نمیشنیدم. فکر اینکه پسرم به سوریه برود و خدای ناکرده اتفاقی برایش بیفتد، دیوانهام میکرد. چرا که دوروبرمان کم نبودند خانوادههایی که جوانان نازنینشان را در جنگ سوریه از دست داده بودند.
فردای آن روز با وجود مخالفتها و ممانعتهای شوهرم، برای برگرداندن پسرم راه افتادم. وقتی به پادگانی که پسرم در آن بود، رسیدم، نام و مشخصاتش را به نگهبان دادم. بعد از جستجو در کمپیوتر گفت: «بله پسرت اینجاست.» گفتم: «من نمیخواهم پسرم به سوریه برود، میخواهم به خانه برگردد.» مأمور با تعجب نگاه کرد و گفت: «مادر جان الان یک هفته است که پسرت اینجاست. بهزور آورده نشده؛ پدرش امضا کرده و انگشت زده که راضی هست. حالا هم امکان ندارد بیرون بیاید.»
هرچه پیش آن سرباز عذر و التماس میکردم انگار با دیوار حرف میزدم. هیچ تأثیری نداشت و فقط میگفت به من مربوط نمیشود. دم دروازۀ پادگان نشستم تا شاید رئیس یا فرمانده یا مسئول آن را ببینم.
زمستان بود، هوا سرد و شبها سردتر هم میشد، ولی من با همۀ این اوصاف دو روز کامل بدون آب و غذا دم دروازۀ آن پادگان نشستم تا پسرم را برگردانم.
بعد از دو روز، ظاهراً فرمانده آن پادگان از طریق کمرههای امنیتی متوجه حضور و بیتابی من شده بود و در نتیجه، مرا داخل خواستند. با ناله و زاری از او خواستم پسرم را آزاد کند تا با خود ببرم. وقتی بیتابی من را دید نامهای نوشت و سربازی را وظیفه داد تا پسرم را بیاورد.
با پسرم به خانه برگشتم، ولی ترس داشتم که نکند باز هم فشار بیکاری و بیپولی و نداشتن مدرک شوهرم را وسوسه کند و باز هم پسرمان را به رفتن به سوریه ترغیب کند. از سویی هم پسرم چون بیکار بود با دوستان نااهل معاشرت میکرد و این بیشتر مرا نگران میکرد. موج مهاجرت به اروپا بسیار زیاد شده بود و هر روز میشنیدم عدهای رفتهاند و در کشورهای اروپایی زندگی جدیدی تشکیل دادهاند.
بدون اینکه به شوهرم چیزی بگویم، تصمیم خودم را گرفتم که هر طور شده پسرم را به اروپا بفرستم تا آنجا آیندۀ خوبی برای خودش بسازد. برای این کار احتیاج به پول زیادی داشتم و به تنها پسانداز خودم و دخترانم، که طلاهایمان بود، متوسل شدم. با فروختن طلاها و کمی گرفتن قرض از اقوام، پول مهاجرت پسرم را آماده کرده و بدون مشورت با شوهرم او را راهی کردم.
بعد از دو روز، وقتی که پسرم از مرز ترکیه گذشت، شوهرم تازه فهمید که پسرمان راهی اروپا شده است. بسیار عصبانی شد و تمام عصبانیتش را با دشنام و لتوکوب حوالۀ من کرد، ولی من با خودم فکر میکردم سعادت و سلامتی پسرم ارزش این لتوکوبها را دارد و دم نزدم.
سیهروزی من از روزی شروع شد که بعد از یک ماه که پسرم تلاش میکرد از ترکیه به سمت یونان حرکت کند، نیروهای پولیس ترکیه او را دستگیر و ردمرز کرد. وقتی از ترکیه با من تماس گرفت که دستگیر شده است، اگرچه بسیار ناراحت شدم، ولی بازهم با خودم گفتم خیر است پیش خودم برمیگردد و در فرصتی مناسب دوباره راهیاش میکنم.
حدود دو هفته از پسرم خبری نشد و در این مدت من هزار بار مردم و زنده شدم. نگرانی، ترس و استرس خودم یک طرف و عصبانیت و تهدیدهای شوهرم طرف دیگر. روز و شبم تیرهوتار شده بود، تا اینکه بعد از دو هفته پسرم تماس گرفت و گفت که او را به افغانستان اخراج کردهاند.
از او خواستم با پولی که برایش مانده برای گرفتن پاسپورت و ویزا اقدام کند و از راه قانونی به ایران برگردد.
شش ماه تمام هرچه دوندگی کرد، نتوانست پاسپورت بگیرد. چون روند صدور و توزیع پاسپورت کاملاً متوقف بود. بهناچار راه قاچاق پیش گرفت و بهصورت غیرقانونی به سمت ایران راه افتاد.
سه یا چهار روز از زمانی که به سمت ایران راه افتاده بود، گذشته بود و گوشیاش خاموش بود و ما هیچ اطلاعی از او نداشتیم. به شمارۀ قاچاقبری که همراهش بود تماس میگرفتیم، اما جواب نمیداد. یک روز صبح که همسرم با قاچاقبر تماس گرفت، بالأخره جواب داد و گفت که موقع رد شدن از مرز، نظامیان مرزی ایران به سمتشان تیراندازی کرده و در نتیجه، چندنفری تیرخورده و زخمی شدهاند و پسر شما هم جزو آنهاست و فعلاً در یک شفاخانه در شهر مرزی بستری است. دنیا برایمان تیرهوتار شده بود. شوهرم با اولین اتوبوس به سمت شهر مرزی رفت و از همان موقع زخم زبان زدنهایش شروع شد. او مقصر همۀ این مشکلات مرا میدانست.
بعد از سه روز وقتی شوهرم تنها برگشت، فهمیدم چه خاکی بر سرم آمده؛ پسرم زخمی نشده بود، بلکه کشته شده بود. از او در مورد جنازۀ پسرم پرسیدم، گفت: «چون با گلولۀ دولتی کشته شده باید پول زیادی پرداخت میکردم تا جنازه را میدادند. من هم گفتم اصلاً جنازه را نمیخواهم.»
هرقدر گریه و زاری کردم، هرقدر شیون و دادوفریاد کردم، هیچ فایدهای نداشت. شوهرم به هیچوجه راضی نشد که جنازۀ پسرمان را در ازای پرداخت پول تحویل بگیرد. میگفت: «پسرم زنده نیست که برای آزادیاش پول پرداخت کنم؛ جنازهاش به چه درد من میخورد؟» از آن زمان حتی اجازه نمیدهد نام پسرم را بر زبان بیاورم؛ تا نامش را بگیرم لتوکوب میکند و مرا باعث کشته شدن او میداند. از آن زمان من گاهی برای تسلی خاطرم به قبرستان شهر میآیم و بر مزار جوانان همنام پسرم مینشینم و برای پسر یکدانهام عزاداری میکنم.
* نرگس رحمانی، نام مستعار نویسندۀ زن مهاجر افغانستانی در ایران است.


