اشاره: در دو و نیم سال تحت سلطۀ گروه طالبان‌، زنان افغانستان تقریباً از تمامی‌ حقوق و آزادی‌های بشری خود محروم شده‌اند و این گروه به‌گونۀ همه‌جانبه و سیستماتیک در پی حذف زنان از تمامی حوزه‌های عمومی و اجتماعی بوده است. شناخت وضعیت زیستی زنان تحت سلطۀ این گروه، در حالی که تمامی مجاری ارتباطی و اطلاع‌رسانی یا مسدود شده‌اند یا تحت کنترل این گروه ‌قرار دارند، دارای اهمیت شناختی زیادی است. 

‌هدف از انتشار این سلسله روایت‌ها، بازتاب ‌زندگی روزمرۀ زنان ‌در جامعۀ تحت سلطۀ طالبان است. خبرنگاران محلی زن‌تایمز در یک روز ‌چندین بار با‌ هشت زن تماس گرفته‌اند‌ تا تصویری کامل ‌از زندگی و فعالیت‌های آنها در یک روز معمولی به دست دهند.

شکریه* 

[۷:۳۰ دقیقۀ صبح (۱ فبروري 2024)]   

‌در حال آماده کردن صبحانه‌ام‌‌ تا کودکانم زودتر ‌بخورند و من بتوانم بروم دنبال کارم. باید ببینم چقدر رخت و فرش برای شستن پیدا می‌کنم‌. باورم این است که این جنگیدن برای زند‌گی ‌نیست؛ ‌برای زنده ماندن است. ‌برای زنده ماندن تقلا می‌کنم و دست و پا می‌زنم. بزرگ‌ترین مأموریت این روزهایم پیدا کردن روزانه ۱۰۰ افغانی برای خرید چند قرص نان ‌است. یک نانوایی هست‌ که نان باسي (شب‌مانده) را با نصف قیمت به من می‌فروشد که بیشتر از این نوع نان‌ها به خانه می‌برم. 

[۹:۴۲ دقیقۀ قبل از ظهر] 

تازه‌ سر کار رسیده‌ام. ‌زنی ‌زنگ زد که ‌هفتۀ بعد مهمانی دارد و باید فرش‌های‌شان را بشویم. پس از نزدیک یک ساعت پیاده‌روي، ‌به خانه‌اش ‌رسیدم. می‌گوید با استفاده از سوزاندن بوت‌های کهنه‌اش آب جوش بدهم و بعد از آن فرش‌ها و رخت‌های کثیف را بشویم. ‌قبول کردم و حالا کنار ‌آتش و بین دود نشسته‌ام که آب گرم شود. زندگی من هم شبیه این دود سیاه شده است. هیچ امیدی در آن دیده نمی‌شود. به هر قسمی که می‌شود، اذیتم می‌کنند و مرا خورد می‌سازند.‌ دیگر گریه هم نمی‌کنم. چاره‌ای نیست، تن داده‌ام به سختی‌های روزگار. ‌آخر تهیۀ دوا برای همسرم و تهیۀ غذا برای کودکان وابسته به همین کار‌های روزمرۀ من در خانه‌های مردم است. 

[۲:۵۳ دقیقۀ بعد از ظهر] 

کارم زیاد بود. ساعت ۱۲ بود‌ که خاله راضیه، صاحب‌ خانه، صدا زد. گفت اول برایش نان چاشت تهیه کنم و سفره را بچینم و بعد از آن به شستن فرش‌ها بپردازم. ‌ساعت ۲:۳۰ فرش‌شویی و رخت‌شویی تمام شد و بعد از آن حمام‌ها و تشناب‌ها را شستم. خیلی خسته شد‌ه‌ام و حالا یک دقیقه دم گرفته‌ام تا بعد ‌بروم دوباره برای شب خانم راضیه غذا بپزم و بعد به خانه برگردم‌. در برابر انجام این‌همه کار فقط ۱۰۰ افغانی برایم می‌دهد‌ که وقتی آن را می‌گیرم خوش هم می‌شوم. مهم این است که‌ می‌فهمم شب برای خوردن نان داریم. کودکانم نان خشک را دوست دارند. وقتی این کارها را انجام نمی‌دادم، حتا برنج جوش‌داده ‌هم به اندازۀ کافی ‌پیدا نمی‌کردم که اولاد‌م بخورند. شکر که همین کار هست. 

[۵:۱۱ دقیقۀ عصر] 

به خانه که داخل شدم، پسرم یحیا به خوشحالی به خواهرش مروه گفت: «اینه مادرم نان بازاري خریده، صبح همراه چای شیرین می‌خوریم.» دلم برای ‌خوشحالی کودکانم خیلی درد کرد. طالبان که هنوز مسلط نشده بودند، در ‌دفتر یک نهاد خصوصی کار می‌کردم و مبلغ ۱۴ هزار افغانی معاش می‌گرفتم. برای کودکانم صبحانه، شیر، قیماق و تخم مرغ تهیه می‌کردم.  غذای خوب می‌خوردند، ولی حالا به این وضع افتاده‌ام. حالا به این خاطر که در خانه‌های مردم کار می‌کنم، حس بسیار ‌نا‌خوشایند دارم. خودم را ‌انسانی بی‌ارزش تصور می‌کنم. طالبان ما زنان را به‌عنوان یک انسان به رسمیت نمی‌شناسند. ما را از کار بازداشته‌اند. حالا چشم امید به فرزندان خود هستیم. شوهرم فلج است. او عضو اردوی ملی بود‌ و همین طالبان او را با مرمی ‌زخمی کردند و بعد از آن پاهایش فلج شد. به‌عنوان یک مادر، عالمی از درد در دلم خانه دارد‌ حالا که کودکانم گشنه‌اند و به‌سختی فقط ‌نان خشک برای خوردن دارند. 

یادداشت: 

– شکریه، ‌۴۱ ساله‌، ‌فارغ‌التحصیل رشتۀ ادبیات فارسی است و پیش از قدرت‌گیری گروه طالبان کارمند ‌یک نهاد خصوصی بود. 

– برای حفظ هویت افراد، در این روایت از نام مستعار استفاده شده است. 

Leave a comment