اشاره: در دو و نیم سال تحت سلطۀ گروه طالبان‌، زنان افغانستان تقریباً از تمامی‌ حقوق و آزادی‌های بشری خود محروم شده‌اند و این گروه به‌گونۀ همه‌جانبه و سیستماتیک در پی حذف زنان از تمامی حوزه‌های عمومی و اجتماعی بوده است. شناخت وضعیت زیستی زنان تحت سلطۀ این گروه، در حالی که تمامی مجاری ارتباطی و اطلاع‌رسانی یا مسدود شده‌اند یا تحت کنترل این گروه ‌قرار دارند، دارای اهمیت شناختی زیادی است. 

‌هدف از انتشار این سلسله روایت‌ها، بازتاب ‌زندگی روزمرۀ زنان ‌در جامعۀ تحت سلطۀ طالبان است. خبرنگاران محلی زن‌تایمز در یک روز ‌چندین بار با‌ هشت زن تماس گرفته‌اند‌ تا تصویری کامل ‌از زندگی و فعالیت‌های آنها در یک روز معمولی به دست دهند.

مسعوده*  

[۱۰:۱۴ دقیقۀ صبح (‌۲۹ جنوری ۲۰۲۴] 

سعی دارم زودتر آماده شوم و بروم آموزشگاه. ‌آنجا به ما تزریقات و کمک‌های اولیه در وضعیت‌های اضطراری را ‌آموزش می‌دهند‌‌.‌ تا قبل از قدرت‌گیری طالبان و بسته شدن دانشگاه به روی دختران، ‌آروز داشتم ‌در رشتۀ طب درس بخوانم. ‌این آموزشگاه هم سه ماه قبل از سوی یک نهاد خارجی ایجاد شد. من هم رفتم تا در رشتۀ خودم آموزش ببینم. هرچند ‌دورۀ آموزش آن کوتاه است. اینجا هم قوانین سختی اجرا می‌شود. مثلاً کسی حق ندارد، جز به رنگ سیاه، لباس و کفش ‌بپوشد. باید همه‌روزه ماسک بزنیم. ما اینجا ‌‌پنهانی درس می‌خوانیم. اگر طالبان خبر شوند به هیچ‌وجه اجازه نمی‌دهند‌‌. می‌آیند ‌و دروازۀ آموزشگاه را قفل می‌زنند. ‌آموزشگاه انگلیسی ما را همین‌گونه لاک و مهر کردند‌. استادان ما را تهدید کردند و اخطار دادند. افراد طالبان گفتند: «انگلیسی زبان کفری است و نباید ‌این زبان را یاد بگیریم.» 

 بعد از آن ما آنلاین درس خواندیم. من به درس خواندن عادت کرده‌ام، چشم و قلبم را روشن کرده است. دو سال از عمرم را بدون درس، مکتب و دانشگاه سپري کرد‌م. برادر و پدرم در پی نامزد شدن من بودند، در حالی که من با اهدافی بزرگ شبانه‌روز درس می‌خواندم، اما طالبان همه را به خاک یکسان کردند. من در آموزشگاه خود رتبۀ ‌دوم را داشتم و در مکتب خود همیشه ممتاز بودم. پیشرفت یک کشور بستگی به تحصیلات و آموزش فرزندان آن جامعه دارد، چه پسر باشد چه دختر‌. اما ‌می‌بینم که طالبان کور‌دل نمی‌توانند این را ببینند. از دانشگاه و مکتب پسران هم ‌چیزی دیگر ساختند؛ نصاب درسی آنها را نیز تغییر دادند‌.  

[۱۲:۰۰ چاشت] 

درس ما سر ساعت ۱۲:۰۰ چاشت تمام می‌شود. به طرف خانه که می‌روم، انگار که چیزی را گم کرده باشم، هوش در سر نیست. شاید برای این باشد‌ که امروز بعد از دیر‌وقت به آنچه ‌من بدبختی زندگي‌ام می‌نامم، فکر کرده‌ام. ذهنم همه درگیر این است‌ که چرا این حالت بر سر ما آمد؟ چرا نتوانستم مثل یک انسان عادی برای رسیدن به آروز‌هایم تلاش کنم؟ 

[۲:۴۵ دقیقۀ بعد از ظهر] 

 در گوشه‌ای از اتاق، کتابم را باز کرده نشسته‌ام. باید آنچه برای‌مان تدریس می‌شود را دقیق بخوانم.  یگانه هدفم داکتر شدن است. هر‌چند خانواده‌ام به فکر ازدواجم هستند، اما من اگر بمیرم هم قبول نمی‌کنم، چون ‌زحمت کشیده‌ام. دو سال کامل درس خواندم. شب‌ها فقط چهار ساعت خواب داشتم و برای کانکور آماد‌گی می‌گرفتم. ‌فکرش را هم نمی‌کردم ‌که روزی‌ آموزش را برای من تحریم کنند‌. تصور اینکه یک روز همه چیز متوقف شود، دشوار بود، اما اتفاق افتاد. زندگی من متوقف شده‌. چطور این کوردلان ‌ما زنان را که دو برابر مردان تلاش کرده‌ایم و از موانع زیادی عبور کرده‌ایم، اینگونه از حقوق‌مان محروم کرده‌اند؟   

[۳:۴۵ دقیقۀ عصر] 

برای چند دقیقه خوابم برده بود. ساعتم زنگ خورد و بیدار شدم. باید بروم و به دو کودک خاله‌ام درس بدهم. آنها وقتی از مکتب می‌آیند، من همه‌روزه می‌روم و به آنها درس می‌دهم و ماهانه مبلغ دو هزار افغانی دریافت می‌کنم که خرج‌ خودم و ‌انترنت برای درس‌های آنلاینم‌ می‌شود. برقع سیاهرنگ می‌پوشم. روسری و ماسکم هم باید سیاه باشد. خانۀ خاله‌ام کمی دور است و باید حد‌اقل ۲۰ دقیقه پیاده‌روی کنم. می‌ترسم در جاده طالبی متوقفم کند و بپرسد با کتاب‌ها کجا می‌روم.‌ ‌وقت راه رفتن در خیابان ‌احساس امنیت ندارم.  

ما تنها کشوری در جهان هستیم که زنان نخبه و ‌تحصیلکرده‌اش‌ در خانه زندانی‌اند. ما زندانی‌های خانگی هستیم و نمی‌توانیم از توانایی‌ها و استعداد‌ خود استفاده کنیم.  

[۸:۳۵ دقیقۀ شام] 

کتاب در دستم هست و درس می‌خوانم. برادرم به اتاق آمد و گفت: «بس است، درس خوانده خودت را کشتی. کاش به دردت هم بخورد. ‌داستان شما دختران را طالبان تمام کرده خود را از این بیشتر به زحمت نکن.» سکوت ‌کردم و متأسف بودم، چون او هم حالا مرا درک نمی‌کند. ‌شب که فرا می‌رسد با خود فکر می‌کنم که تا این لحظه چه چیزهایی آموختم. نکند اوقاتم در حال هدر رفتن است و من در گوشه‌ای از خانه نشسته‌ام. ‌هر لحظه ‌محدودیت‌های طالبان یادم می‌آید‌ که چرا با ما این‌گونه رفتار شد. چرا کل جامعه مردانه شد، در حالی که ‌در اوایل یک بخش‌ از جامعه بودیم. اما حالا ‌صفر شده‌ایم و ‌مرد‌ها هم خاموش‌اند و زنان ‌اگر بخواهند ‌تظاهرات هم بکنند سرکوب می‌شوند. ‌فعلاً همۀ نخبه‌های کشور، چه ‌زنان و چه‌ مردان، ‌همگی به فکر فرار‌ند.  

‌قبل از اینکه طالبان بیاید، قبل از ظهر مکتب می‌رفتم و بعد از ظهر صنف آماد‌گی کانکور. سخت تلاش می‌کردم و ممتاز صنف مکتب و آموزشگاه خود بودم. سر وقت درس‌های خود را مرور‌ می‌کردم و کارهای‌ خانگی‌‌ام را انجام می‌دادم. خوشحال بودم و شوق داشتم و برای فردا آماد‌گی می‌گرفتم. ‌قبل از ختم امروز برای فردا برنامه می‌ریختم. اما با آمدن طالبان امروز‌‌ ما که هیچ شد، بلکه گذشتۀ ما ‌نیز حیف شد؛ زحمات‌مان‌ و داشته‌های‌مان‌. ‌حالا همگی ‌در کنج خانه‌ایم و بیسواد و باسواد یکسان شده‌ایم.  

یادداشت: 

– مسعوده، ۱۸ساله،‌ ‌پیش از قدرت‌گیری گروه طالبان دانش‌آموز بود و آرزو داشت پزشک شود. 

– برای حفظ هویت افراد، در این روایت از نام مستعار استفاده شده است. 

‌ 

Leave a comment