اشاره: در دو و نیم سال تحت سلطۀ گروه طالبان‌، زنان افغانستان تقریباً از تمامی‌ حقوق و آزادی‌های بشری خود محروم شده‌اند و این گروه به‌گونۀ همه‌جانبه و سیستماتیک در پی حذف زنان از تمامی حوزه‌های عمومی و اجتماعی بوده است. شناخت وضعیت زیستی زنان تحت سلطۀ این گروه، در حالی که تمامی مجاری ارتباطی و اطلاع‌رسانی یا مسدود شده‌اند یا تحت کنترل این گروه ‌قرار دارند، دارای اهمیت شناختی زیادی است. 

‌هدف از انتشار این سلسله روایت‌ها، بازتاب ‌زندگی روزمرۀ زنان ‌در جامعۀ تحت سلطۀ طالبان است. خبرنگاران محلی زن‌تایمز در یک روز ‌چندین بار با‌ هشت زن تماس گرفته‌اند‌ تا تصویری کامل ‌از زندگی و فعالیت‌های آنها در یک روز معمولی به دست دهند.

محبوبه*  

[۸:۲۱ دقیقۀ صبح (۲۸جنوری ۲۰۲۴‌)] 

بوی جاکت دودپُرم‌ حالم را بد می‌کند. بوی سوختگي می‌دهد. این لباس کار من است، وقتی برای پختن غذا در دیگدان آتش می‌کنم‌ یا آب جوش می‌دهم، اگر جاکت را نپوشم تمام لباس‌هایم ‌دودزده و دودبو می‌شوند. اگر دیگدان زودتر آتش بگیرد، کارم آسان می‌شود، اما اگر هیزم تر باشد، فقط دود می‌کند که سبب سُرفه‌ام می‌شود. ‌دیشب باران باریده بود و هیزم تر شده است و به آسانی آتش نمی‌گیرد، باید خشک‌هایش را جدا کنم‌. وقتی تَشت پُر از هیزم را بر‌می‌دارم. کمرم درد می‌کند. این درد همیشه با من است. وقتی هنوز طالبان نیامده بود، این وقت صبح با بیک کتاب‌هایم بر شانه سوار موتر به طرف دانشگاه می‌رفتم. بیشتر مواقع دیرم می‌شد، ولی بالأخره خودم را به موتر می‌رساندم و می‌رفتیم. امروز یک‌شنبه است. هر قدر فکر می‌کنم‌ که به یاد بیاورم ‌امروز کدام‌یک از مضمون‌ها را می‌خواندیم، حافظه‌ام یاری نمی‌کند. گذر زمان همه‌چیز را تغییر می‌دهد و ذهن من انگار از کار افتاده است. صدای گاو و گوسفند را می‌شنوم، باید بروم پیش آنها آب و علف بیندازم. بیشتر از این نمی‌توانم برای‌تان بنویسم؛ ‌خانوادۀ شوهرم اگر مبایل را در دستم ببینند، عصبانی می‌شوند که چرا هنگام کار ‌مصروف مبایلم‌. 

[۱۰:۳۸ دقیقۀ قبل از ظهر] 

همه صبحانه را خوردند. نان روغنی با شیر تازه خوردند. من اما نتوانستم شیر بخورم. از بوی شیر گاو بدم می‌آید، فقط کمی نان با چای سبز شرین خوردم. برای صبحانه فقط یک گاو را دوشیده بودم. ‌حالا کارم این است‌ که شیر هر سه گاو را بدوشم. قسمتی از آن را برای پختن شیرینی نگه می‌دارم و بقیه را باید ماست مایه کنم. در خانوادۀ ما، به‌شمول من، جز با صبحانه دیگر کسی شیر نمی‌نوشد و اگر شیر را جوش ندهم و ماست مایه نکنم، خراب می‌شود. گاهی اگر شیر خیلی زیاد باشد، پنیر خانگی نیز تهیه می‌کنم و با کشمش می‌خوریم. من پنیر ‌دوست دارم و همیشه می‌خورم. هرچند می‌خواهم‌ به مادر شوهرم بگویم که ‌بعد از این شیر دوشیدن را به عهده بگیرد؛ می‌ترسم گاو ‌پس‌لگدی به شکمم بزند. باردارم و می‌گویم نکند طفلم سقط شود، ولی نمی‌توانم چیزی به زبان بیاورم و او هم اصلاً به این مورد توجهی ندارد. تازه که ازدواج کرده بودم، چند بار گاو مرا ‌لگد زد. من شیر دوشیدن را یاد نداشتم و گاو هم با من آشنا نبود. هر دو برای هم بیگانه بودیم. گاو‌ها ‌مثل انسان‌ها از حضور افراد غریبه حس نا‌امنی می‌کنند، به همین جهت سعی می‌کنند با لگد زدن آنها را از خود دور ‌کنند، ولی وقتی با مهربانی با آنها رفتار شود، در مدت کمی رام می‌شوند و دیگر به کسی صدمه نمی‌زنند. 

[۱۱:۲۵ دقیقۀ قبل از ظهر] 

برای چاشت غذا می‌پزم. پیاز‌‌ داخل روغن‌ در حال سرخ شدن است‌. قرار است شوله پخته کنم، اما ‌دلم می‌خواهد ‌غذایی مزه‌دار بخورم. خیلی گرسنه شده‌ا‌م. مثلاً امروز هوس خوردن بولانی کرده بودم. من عاشق بولانی سبزی و کدویم. اما هیچ غذای خوب و میوه در خانه نداریم. شوهرم هم نمی‌تواند بخرد. وضعیت اقتصادی ما به‌شدت بد است. شوهرم ماهانه در حدود ۱۰ هزار افغانی معاش می‌گیرد. با آن هم مجبور است قرضداري‌های عروسی‌مان را بپردازد. برای‌ جشن محفل عروسی‌مان ۲۰۰ هزار  افغانی قرض گرفتیم. هنوز فقط ۳۰ هزار از آن را پرداخته است. صدای مادرم شوهرم را می‌شنوم‌ که می‌گوید عجله کنم و نان باید زودتر ‌پخته شود. او فقط بلد است امر کند. درکم نمی‌کند و من هم نمی‌توانم بگویم که چون باردارم دیگر نمی‌توانم در تنور نان بپزم. برای زنان سابق بارداری ‌امری عادی است و قرار نیست چیزی برای یک زن تغییر کند. مشکل‌ترین کار خانه همین چسپاندن نان در تنور و پختنش است، چون گاهی ‌خراب می‌شود. روزانه باید ۲۴ دانه نان بپزم. بسیاری اوقات لباسم می‌سوزد، دستم میسوزد، ابرو و مژه‌هایم می‌سوزد، چون تنور بسیار داغ است. دیروز دو تا نان ‌قبل از زرد شدن ‌‌روی خاکستر افتاد. مادر شوهرم عصبانی شد و گفت: «نمی‌دانم تا چه وقت باید منتظر بمانیم که تو نان‌ها را بسوزانی.» 

[ ۳:۱۷ دقیقۀ بعد از ظهر] 

هیچ حسی نسبت‌به طفلی که در بطنم هست ندارم. نه دوستش دارم و نه ازش متنفرم. هیجانی هم ندارم. امروز بسیار ‌کمر‌‌درد داشتم و با خود گفتم کاش اینقدر زود حامله نمی‌شدم. چند لحظه قبل که ‌از درد کمر نمی‌توانستم ‌بایستم، از مادر شوهرم در مورد اینکه آیا با چرب کردن گرفتگی‌ و درد‌م کم خواهد شد یا نه پرسیدم، گفت: «برو اینقدر ناز نکن. در حاملگي چرا کمر را چرب ‌کني، ضرر دارد، شاید طفلت را سقط کنی.» من دیگر آن دختر شاد سابق نیستم. روز‌به‌روز خسته‌تر می‌شوم. پشت دانشگاهم دق شده‌ام. طالبان کاری با ما کردند‌ که اگر دوباره ‌دانشگاه‌ها را به روی ما باز کنند هم نمی‌توانیم برگردیم. از هر طرف در غُل و زنجیر هستیم. اگر طالبان اجازه دهند که دختران به دانشگاه بروند، شوهرم اجازه نمی‌دهد. اگر او هم راضي شود، مادرش ‌‌نمی‌گذارد دانشگاه بروم. او دوست دارد کار خانه را انجام دهم و بچه‌زایی کنم. در هر صورت به آنچه دوست داشتم هرگز نمی‌رسم. ‌آرزو‌هایم برباد شد. من دیگر مادر می‌شوم و باید خود‌ را فدای فرزندان‌ و شوهرم کنم. دیگر چیزی به نام من باقی نمی‌ماند. مثلاً همین‌حالا که من از درد و گرفتگی کمر می‌نالم، هنوز پاک کردن زیر پای گوسفندان و آب دادن به آنها باقي مانده است. بعد از آن باید برای شام غذا بپزم. اگر غذا سر ساعت ۷ شام حاضر نباشد، شوهرم عصبانی می‌شود. 

 [۱۱:۱۶ دقیقۀ شب] 

دارم سبزي می‌چینم. فردا قرار است مهمان بیاید. امشب تا ناوقت‌ها یکی‌ـ‌دو غذا را می‌پزم. برای فردا کار زیاد است و حد‌اقل باید پنج نوع غذای سنتی بپزم. از خستگي زیاد خوابم می‌برد. سعی می‌کنم کارم زودتر تمام شود‌ تا کمی استراحت کنم. فردا روز پر‌کاری خواهم داشت. 

یادداشت: 

–  محبوبه، ‌۲۳ ساله‌، ‌پیش از قدرت‌گیری گروه طالبان ‌دانشجوی سال دوم رشتۀ تعلم و تربیت دانشگاه جوزجان بود. 

– برای حفظ هویت افراد، در این روایت از نام مستعار استفاده شده است. 

‌ 

Leave a comment