اشاره: در دو و نیم سال تحت سلطۀ گروه طالبان‌، زنان افغانستان تقریباً از تمامی‌ حقوق و آزادی‌های بشری خود محروم شده‌اند و این گروه به‌گونۀ همه‌جانبه و سیستماتیک در پی حذف زنان از تمامی حوزه‌های عمومی و اجتماعی بوده است. شناخت وضعیت زیستی زنان تحت سلطۀ این گروه، در حالی که تمامی مجاری ارتباطی و اطلاع‌رسانی یا مسدود شده‌اند یا تحت کنترل این گروه ‌قرار دارند، دارای اهمیت شناختی زیادی است. 

‌هدف از انتشار این سلسله روایت‌ها، بازتاب ‌زندگی روزمرۀ زنان ‌در جامعۀ تحت سلطۀ طالبان است. خبرنگاران محلی زن‌تایمز در یک روز ‌چندین بار با‌ هشت زن تماس گرفته‌اند‌ تا تصویری کامل ‌از زندگی و فعالیت‌های آنها در یک روز معمولی به دست دهند.

روایت یک روز معمولی از زندگییک زن تحت سلطۀ طالبان‌‌ ۲ 

بنفشه*  

[۶:۱۲ دقیقۀ صبح (تاریخ؟)]‌ 

امروز بعد از ادای نماز صبح ‌به بسترم برگشتم. قبل از قدرت‌گیری طالبان، صبح خیلی عجله داشتم؛ زودتر کارهایم را تمام می‌کردم و ‌بعضی از روزها حتا صبحانه ‌نمی‌خوردم و می‌رفتم تا سر وقت به وظیفه برسم. در یک مؤسسۀ غیر‌دولتی کار می‌کردم. ‌معاش خوبی می‌گرفتم و خوب کار می‌کردم، اما حالا کارم وابسته به مشتریانم است. اگر مشتریان کارگاه خیاطی زیاد باشند، ما هم کار داریم، وگرنه هیچ برنامۀ خاصی نداریم. 

[۱۲:۴۳ بعد از ظهر] 

بعد از اینکه ‌بیکار شدم‌، با ‌سه زن دیگر، که آنها نیز با‌سواد و صاحب کار بودند، ‌یک کارگاه خیاطی ساختیم. یک خیاط داریم که برشکاری را بر عهده دارد و دو نفر دیگر می‌دوزند. در این شرایط سخت این کارگاه ‌برای ما غنیمت است، چون اگر ‌نباشد ما ‌مصروفیت دیگری نداریم و ناچار باید در خانه بنشینیم که در آن صورت دچار ‌مشکلات روانی ‌خواهیم شد. درآمد‌ش هم به درد‌مان می‌خورد. امروز بعد از ساعت ۱۰ سفارش خوبی گرفتیم. تا دو روز دیگر باید پنج دست لباس برای ‌دختری بدوزیم ‌که قرار است به‌زودی ازدواج کند. وقفه غذا داشتیم؛ بقیه ‌به خانه‌های خود رفتند تا ناهار بخورند، ولی من هنوز در کارگاهم. با خود فکر می‌کنم که خوب شد یک حرفه بلد بودم‌ تا مصارف خانه ‌را فراهم کنم، وگرنه بی‌آب و نان می‌ماندیم. سابق فقط برای خودم لباس می‌دوختیم، اما سبک زندگی و پوشش ما از آن روزها تا حالا بسیار فرق کرده است؛ آن روزها از رنگ‌های شاد و متنوع و سبک‌های عصری استفاده می‌کردیم. 

[۳:۱ دقیقۀ بعد از ظهر] 

بعد از ناهار که دخترها به کارگاه برگشتند‌، من باید به بازار می‌رفتم و برخی لوازم برای خیاطی تهیه می‌کردم. وقتی به‌تنهایی از کارگاه بیرون شدم، خیلی ‌استرس و اضطراب داشتم. به‌خاطر محدودیت‌هایی که وضع شده، بیرون که می‌خواهیم برویم ‌خیلی می‌ترسیم، چون همیشه نمی‌توانیم ‌محرم همراه داشته باشیم. پدرم مصروف کار و بار خود است و برادرانم هم درس می‌خوانند؛ کسی نیست که همیشه با من بیرون به هرجا برود. بنابر‌این، هر زمانی که بیرون می‌روم، خیلی می‌ترسم که ‌نیروهای طالبان ‌در بازار یا در مسیر ‌متوقفم نکنند و از محرم بپرسند. امروز هم از همان روزها بود و با ‌ترس و ‌اضطراب زیاد به بازار رفتم و وسایل مورد نیاز را خریداری کردم. همیشه ‌با پوشش کامل بیرون می‌روم، در حالی که قبلاً فقط یک چپن می‌پوشیدم. 

[۵:۱۵ دقیقۀ عصر‌] 

وقتی از کارگاه برآمدم، ‌برخلاف تمام شام‌های دیگر، هوا صاف و روشن شده بود. دلم خیلی می‌خواست ‌‌می‌توانستم مثل سال‌های قبل در این لحظه‌های زیبا ‌در ‌شهر قدم بزنم و یا در این هوای خوشایند بیرون بروم و خرید کنم. اما متأسفانه به‌خاطر محدودیت‌هایی که وجود دارد، نمی‌توانیم هر زمانی و به هرجا که دل‌مان خواست برویم.‌ کارگاه خیاطی ما هم ‌در حویلی پهلوی خانۀ ما‌ست. زودتر به خانه آمدم و بیشتر از لحظه‌هایی، آن هم گذرا، نتوانستم آسمان را ببینم. حس می‌کنم حتی از تماشای کامل آسمان و تنفس هوای خوب هم محرومم. 

یادداشت:  

بنفشه، 36 ساله، ‌‌پیش از قدرت‌گیری گروه طالبان کارمند ‌یکی از مؤسسات دولتی بود. 

– برای حفظ هویت افراد، در این روایت از نام مستعار استفاده شده است. 

Leave a comment