اشاره: در دو و نیم سال تحت سلطۀ گروه طالبان، زنان افغانستان تقریباً از تمامی حقوق و آزادیهای بشری خود محروم شدهاند و این گروه بهگونۀ همهجانبه و سیستماتیک در پی حذف زنان از تمامی حوزههای عمومی و اجتماعی بوده است. شناخت وضعیت زیستی زنان تحت سلطۀ این گروه، در حالی که تمامی مجاری ارتباطی و اطلاعرسانی یا مسدود شدهاند یا تحت کنترل این گروه قرار دارند، دارای اهمیت شناختی زیادی است.
هدف از انتشار این سلسله روایتها، بازتاب زندگی روزمرۀ زنان در جامعۀ تحت سلطۀ طالبان است. خبرنگاران محلی زنتایمز در یک روز چندین بار با هشت زن تماس گرفتهاند تا تصویری کامل از زندگی و فعالیتهای آنها در یک روز معمولی به دست دهند.
نیلاب:*
[ ۸:۵۸ دقیقۀ صبح (۴ فبروری ۲۰۲۴)]
صبح از خواب که بیدار شدم تا حالا چهار طرف نگاه میکنم که امروز چگونه سپری خواهد شد. وقتی حتا برای صبحانه نان خشک نداریم. دلم به حال خواهر و برادرانم میسوزد. مادرم، که حالا دیگر روزگار او را پیر و خستهتر ساخته است، میخواهد بخاری را روشن کند. در بخاری چوبی کاغذها و پلاستیکها را میسوزاند تا آب جوش بیاید و اتاق سرد کمی گرم شود. او بیشتر از من غرق در فکر است.
به یاد روزهایی افتادم که با معاش اندک معلمیام میتوانستم هیزم تهیه کنم تا مادرم بهآسانی استفاده کند. دود بد پلاستیک سبب میشود سرفهاش بگیرد. به او آب میدهم، اما نمینوشد؛ تمام فکر و هوشش متوجه این است که چطور برای صبحانه نان تهیه کند. لحظهای هر دو خاموش مینشینیم. سپس مادرم از جا بلند میشود و میگوید باید برود و برای صبحانۀ کودکان از خانهها نان طلب کند. از نانهایی که دیروز جمع کرده بودم، چیزی باقی نمانده است. حس میکنم بغضی که راه گلوی مادرم را بسته است چقدر درد دارد؛ بغضی سعی میکند قورت دهد و پیش روی من نترکد.
[۹:۲۵ دقیقۀ قبل از ظهر]
همین چند لحظه قبل، مصروف تمیزکاري اتاق بودم که دروازه بهشدت تکتک شد. معلوم میشد کسی که درمیزند، عصبانی است. میخواستم بروم سر بزنم، اما مادرم گفت: «تو نرو، من میروم.»
مادرم به سمت دروازۀ حویلی رفت و من او را تعقیب کردم تا بفهمم چه کسی است. از عقب دروازه به حرفهایی مادرم با صاحب خانه گوش میدادم.
صاحب خانه گفت: «خاله دو ماه شد که کرایۀ خانه را ندادید. من هم مجبورم کار و بار نیست. باید کرایه را پرداخت کنید و اگر نمیتوانید خانه را خالی کنید.» مادرم جواب داد: «بچِم از خیرت چند روز به من مهلت بده در نزدیکترین فرصت کرایه را پرداخت میکنم. از وضعیت من خبر داری نانآور ندارم. در خانههای مردم صفا کاری میکنم.»
صاحب خانه گفت: «خاله همین ماه برایتان وقت میدهم، از ماه جدید باید کرایه بدهید، در غیر آن دیگر نیمتوانم مراعات کنم.»
این نگرانی دیگری بود که به جمع تشویشها و رنجهای دیگر ما اضافه شد. این پول را تا یک ماه دیگر هم شاید نتوانیم تهیه کنیم.
[۱۱:۱۲ دقیقۀ قبل از ظهر]
من با مادرم بیرون آمدم. هر دو سراپا حجاب پوشیدهایم. اینطور جوانی و پیری ما معلوم نمیشود. دروازههای خانهها را تکتک میکنیم تا بتوانیم کار پیدا کنیم، ولی موفق نشدهایم حتا صفاکاری و لباسشویی پیدا کنیم .
صبح فقط چای تلخ نوشیدیم، حتا نان خشک نداشتیم. دوباره به تکتک زدن دروازهها شروع کردیم و درخواست نان خشک کردیم. تا حوالی ساعت دوازده و نیم ما فقط شش قرص نان بهدست آوردیم. این تعداد نان برای مصرف چاشت و شب ما کافی است. مادرم که بیمار است و مشکل پادردي و شکر دارد، با صدایی گرفته گفت: «من دیگر پیادهروی نمیتوانم، باید به خانه برگردیم.»
در راه برگشت، پسران کوچک را با بکسهای مکتب دیدم و به یاد روزهایی افتادم که من به شاگردانم با علاقه و شوق تدریس میکردم. وقتی که من برای شاگردانم تدریس میکردم، هرگز تصور نمیکردم روزی برای یک قرص نان دروازههای مردم را بزنم.
من از این کار خجالت میکشم. تنها نمیتوانم بیایم، به همین مادرم را با خود میآورم. به طرف مادرم که نگاه میکنم خجالت میکشم که او برای ما چقدر زحمت کشید و بهتنهایی پنج فرزند خود را بزرگ کرد. او با درآمد اندکی مرا به مکتب میفرستاد. بعداً من شغل معلمی را انتخاب کردم و اِتمام دارالمعلمین مادرم تمام مصارف مرا پرداخت میکرد. ولی حالا هم من بار دوش فامیلم هستم و نمیتوانم برایشان لقمهای نان تهیه کنم.
هرگز به این فکر را نمیکردم که روزی دچار چنین سرنوشتی شوم و دروازه به دروازه برای تهیۀ یک لقمه نان بگردم.
من از دختر بودن در این کشور نفرت دارم؛ دختر بودن در این کشور یعنی بار اضافه بر شانههای خانواده و جامعه.
[۹:۳۰ دقیقۀ شب]
خواهران و برادر کوچکم خوابیدهاند. مادرم از درد پا و دست و کمر هنوز نتوانسته بخوابد. امروز شکرش نیز بالا رفته است. سه روز میشود دواهایش تمام شده و پول نداشتیم تا بخریم. برای تسکین دردهایش وازلین گرفتم و به چرب کردن و مساژ دادن پاها و دستانش شروع کردم.
دوباره به یادم آمد وقتی معاش معلمی خود را میگرفتم چقدر اعتماد به نفس داشتم و احساس خوشبختی میکردم. با همان معاش اندک خود تمام مصارف خانه، کرایۀ خانه و دواهایی مادرم را میگرفتم. وقتی معلم بودم مادرم در خانه میبود و از کار، آن هم در خانههای مردم، بیغم بود. آن زمان فکر میکردیم زندگی شاهانهای داریم. اما وقتی مکاتب دخترانه بسته شد، من هم بیکار شدم. حتا در مکتب ابتدائیه مرا استخدام نکردند. گفتند معلم زیاد داریم. من بعضی وقتها که با مادرم پیش دروازههای مردم به گدایی میروم، میترسم که مبادا به خانههای دانشآموزانم سر بزنم و آنها مرا بشناسند. کاش میتوانستم شغلی داشته باشم تا زندگيام را دوباره بسازم.
یادداشت:
– نیلاب، ۲۲ سالۀ، فارغالتحصیل دارالمعلمین است و پیش از قدرتگیری گروه طالبان معلم بود.
– برای حفظ هویت افراد، در این روایت از نام مستعار استفاده شده است.


