در شمال افغانستان، نوروز رنگین‌تر از بقیۀ جاها ‌گرامی داشته می‌شد. به‌خصوص اگر اندکی دورتر از هیاهوی شهر و نزدیک‌تر به دِه و درّه بودی، نوروز و بهار متفاوت‌تری را تجربه می‌کردی.

زنان در محلۀ ما، که دورتر از شهر و نزدیک به دره و تپه‌ها بودیم، به‌شکل دیگری تجلیل می‌شد. نمی‌دانم چه کسی آن رسم را بر جا گذاشته بود، ‌هرکسی بود‌‌ انسان آزاده و وارسته‌ای بود‌. ‌گروهی از دختران جوان یک هفته را ‌به جمع‌آوری مواد غذایی از خانه‌ها اختصاص می‌دادند. بار اولی که من گروه برگزاری «میلۀ نوروز» را دیدم، هشت سالم بود. مادرم در حال شستن لباس بود و من و بقیۀ کودکان خانه مشغول بازی بودیم و زن کاکایم هم سبزی پاک می‌کرد که یک گروه از دختران جوان با چادری‌های آبی، که زیر آن چادری‌ها عالمی از زیبایی و نشاط داشتند، وارد خانه شدند. نزد مادرم رفتند و ‌چیزهایی گفتند. مادرم شستن لباس‌ها را متوقف کرد و به آشپزخانه رفت. دختران با خود مرتبان، چندین کیسه و بیک داشتند. مادرم یک مرتبان پر از روغن و ده گیلاس برنج به آنها داد و آنها با خنده ‌و مستی از خانۀ ما بیرون رفتند. بالأخره اول حمل و نوروز فرا رسید که میله همزمان با چاشتانه تنظیم شده بود. به اتفاق مادرم، مادرکلانم، زن کاکایم و خاله‌هایم به میله رفتیم. دختران جوان همه لباس‌های قشنگی که با طرح‌های به‌روز دوخته شده بود، به تن داشتند. شلوارهای پهن و بزرگ، یخن‌قاقی که آستین‌هایش مانند پاچۀ شلوار بزرگ و گشاد بود. شلوار و یخن‌قاق هردو یک‌رنگ بود. از یکی سرخ، دیگری سبز، آن یکی بنفش بود و دیگری هم رنگ کِرِ‌می پوشیده بود. زنان زیادی دور یک صفه نشسته بودند. موسیقی هم از یک دستگاه کهنه اما بزرگ پخش می‌شد و دختران به نوبت می‌رقصیدند. از خاله‌ام خواستند که برقصد. زنان زیبای زیادی را آنجا دیدم. آنجا باغ بزرگی بود که از پدر یکی از معلمان ما بود. معلم ما هم در آن جشن حضور داشت و موقع رقصیدن به سمت ما گفت: «اینه معلم‌تان هم رقص می‌کند.» 

یک دسته از زنان مصروف پخت و تهیۀ غذا بودند. چندین دیگ بزرگ در وسط باغ گذاشته بودند و در یکی از دیگ‌ها سمنک بود. البته آن روز سمنک کامل پخته نشد اما آهنگ سمنک را با نواختن دایره خواندند و زنان از صفه پایین آمده به گرد دیگ جمع شده بودند. بعد از صرف نان چاشت همه به سمت تپه‌ای که پشت سر باغ قرار داشت، حرکت کردند. هرکسی یک دوست همراه خود داشت. بعضی زن‌ها ترموز چای و بعضی چیزهای دیگر داشتند که می‌خواستند آنجا که به بلندی تپه و به سر سبزه‌ها رسیدند بخورند. البته آن قسمت برنامه را «سبزه‌لگد» می‌گفتند. من تعجب کرده بودم و اصلاً فلسفۀ لگدمال کردن سبزه‌ها را درک نمی‌کردم، اما با دختران و زنان همه به سمت تپه رهسپار بودیم. وقتی که به تپه رسیدیم، سبزه بود و خاکی که زیر پا لگد می‌شد و حس قشنگی به آدم می‌داد. دختران جوان هر کدام با گروه خود می خندیدند و مستی می‌کردند. زن‌هایی که با خود طفل برده بودند در یک سو بودند و دختران جوان رها و آزاد به سیر تپه و سبزه‌ها پرداخته و هوای تازۀ نوروز را به ریه‌ها می‌کشیدند و از طبیعت بابت بهار و سبزه شاید هم سپاسگزاری می‌کردند. در میان زنان یک زن بسیار زیبا و متفاوت هم بود. آن زن موهای خود را به‌شکل مردانه اصلاح کرده بود. او گیسوی دراز و زلف‌های دراز در کنار گوش‌هایش نداشت، بلکه موهای او کوتاه و در پشت گوش‌هاش شانه شده بود. آن زن با یک گروه از زنان پیر و مسن همراه شده بود و با هر حرکات و حرف‌های یک زن پیر قهقهه می‌زد. البته اولین بارم بود که می‌دیدم یک زن پیر به جای نصیحت، نفرین و دعا، شوخی می‌کند.‌ از این قصه بیست سالی می‌گذرد. همین‌طور میله‌های نوروز زیادی داشتیم که با شروع جنگ‌های طالب و حکومت کمرنگ و کم شدند تا اینکه در این سه سال یا سه نوروز با حکومت طالب کلاً میله‌ها متوقف و خاطره‌هایش نیز تقریباً از ذهن زن‌ها محو شده است.  

اولین نوروز با طالبان را در خانه تجلیل کردیم، البته تجلیل خاصی هم نکردیم، اما دانشگاه‌ها بسته نشده بود. نتایج کانکور آمده بود و دختران زیادی به دانشگاه‌ها راه یافته بودند که جای امیدواری و خوشحالی داشت. زنان و دختران جوان از بسته بودن پارک‌ها و از برپا نشدن میله‌های نوروز و سبزه‌لگد زیاد هم خسته و خفه نبودند. نوروز دوم را یادم هست که کل روز در خانه بودم. دانشگاه‌ها بسته شده بود. مکتب که از قبل بسته بود. پارک‌ها و همه جاهای تفریح رسماً به روی زنان بسته شده بود. کل روز در خانه تنها بودم. همسرم سر کار بود. خانه تاریک بود. برق هم نبود. عصر روز همسرم خانه آمد و گفت: «‌بخیز برویم!» پرسیدم: «‌کجا؟»  گفت: «‌یکی از پارک‌ها به خانواده‌ها اجازه می‌دهد.» هردو با اتفاق دخترمان رفتیم که از راستی پارک اجازه می‌داد که وارد شویم. خانواده‌های زیادی در هر گوشه و کنار قدم می‌زدند. ما هم در دو ردیف میان درختان را قدم زده بودیم که یک جا خواستیم عکس بگیریم. تازه من و دخترم در چوکات دوربین رفته بودیم و تلفون هم در دست همسرم بود که صدای گوشخراش یک مرد برخاست: «او بی‌غیرت! او بی‌ناموس!» ما متوجه نبودیم که مخاطب آن چرندیات ماییم. آن مرد که شکم گنده‌ و چشم‌های ترسناکی داشت، نزدیک آمد و ما را با خشونت و با الفاظ خیلی رکیک و بد از پارک ‌بیرون راند. بیرون آمدیم و همان‌جا به نتیجه رسیدم که نوروز همیشه هم پیروز نیست. آدم‌هایی هم هستند که بر نوروز و بر بوی خوش بهار غلبه کنند و آدم‌های دیگر را نگذارند که از رایحۀ سبزه و درخت را تنفس کنند.  

این نوروز سوم با محدودیت‌ها و ممنوعیت‌های طالبان ‌هم‌چنان پیروز نیست. برگزاری جشن نوروز حرام و ممنوع است و من‌ که یک زنم ‌به‌خاطر جنسیتم از رفتن به سبزه‌لگد و برگزاری میلۀ نوروز با زنان دیگر به‌گونۀ مضاعف منع شده‌ام و هر حرکتی مبنی بر نقض این موارد از جانب من حکم وحشتناکی دارد. زنی هم که خانه‌دار است، مسئول آشپزخانه و اطفال، عرضۀ خطر کردن را ندارد که زندگی‌اش را تهدید کند. پس از همین پشت دیوار و از همین پشت روبند سیاه به بیرون خیره می‌شوم قطعاً که رایحۀ درختی هم به مشامم نمی‌رسد، اما روحم سرشار از بهاران و لاله‌زارانش است. هیچ رژيمی سد راه روح آزاده‌ام نمی‌شود. روح و ذهن من در دشت شادیان، کنار دریای آمو و کوکچه، با تپه‌های بلند پشت آن باغ بزرگ، ‌شوخی‌های آن زن مسن و با موهای مردانۀ آن زن زیبا عجین ‌است. این آزادگی را نمی‌دانم مدیون کیستم، اما می‌دانم که روح آدمی عاشق آزادی، رهایی، بهار و نوروز است؛ باشد که نوروز ما هم ‌روزی پیروز شود!   

* آلمابیگم، نام مستعار زنی نویسنده در افغانستان است. 

Leave a comment