من تقریباً بیشتر از یک ماه می‌شد از خانه فراری بودم و در یک ‌خانۀ امن‌ در شهر نو کابل به سر می‌بردم‌. بعداً وضعیت اضطراری که پیش آمد‌ و ‌تعدادی از دختران دیگر را گرفتند، قرار ‌شد ‌ما را از آن‌ بیرون کنند و در ‌خانۀ امن دیگری انتقال ‌دهند.‌ ‌ساعت‌های ۱۰ بجۀ شب منتقل شدیم. وقتی که به خانۀ امن جدید‌ وارد شدیم گفتند ‌تلفون‌های‌تان خاموش باشد و غذا را هم پشت دروازه می‌آوردند. دقیقاً ‌نمی‌دانم که چند نفر در آنجا ‌بودند، اما ما چهارده دختر‌ معترض بودیم که اطفال‌شان هم بودند که در مجموع هشت کودک می‌شد. 

در تاریخ ۱۱ فبروري ۲۰۲۲، حوالی ‌‌۷:۳۰ یا ۸، سر و صدا شد. ما فکر کردیم حتماً برای ما نان آورده‌اند، چون معمولاً همان مواقع غذای شب را می‌آوردند. اما متأسفانه دیدیم که نیروی طالبان‌اند. وقتی ما را به کوچه ‌کشیدند، ‌‌دیدیم‌ آنقدر طالب ریخته‌اند‌ که انگار قرار است‌ ‌عملیات ‌بزرگی علیه کدام کشور خارجی ‌انجام می‌شود. ‌طالبان هر‌چه نیرو داشت ‌آورده بود‌ برای دستگیری ما.‌  

در اتاقی که من بودم، یک هم‌اتاقی داشتم‌ که یک کودک داشت. کودک او گرسنه شده بود. همه منتظر غذا بودیم. در دهلیز سروصدا شد. آن خانم به پسرش گفت که ‌غذا را آورده‌اند. وقتی آن کودک از اتاق بیرون شد، ‌با ‌چشمان ‌اشکبار برگشت‌ و گفت: «مادر طالبان آمده‌اند.» بسیار دچار وحشت ‌و سراسیمگی شدیم. زنی که هم‌اتاقی‌ام بود دروازه را بست و لامپ را خاموش کرد. من در آن لحظه برای چند ثانیه‌ای بی‌حرکت مانده بودم. وقتی یک مرد به‌شدت به دروازه می‌زد، دوباره به خود آمدم. صدای یک زن را شنیدم که به طالبان گفتند‌ در این اتاق کسی نیست، اما ‌زن دیگر همراه طالب ‌‌گفت‌ ‌وقتی زنان دیگر را به اتاق کناري ‌‌می‌برده، ‌دیده بوده که چراغ اتاق ما روشن است. در آن لحظه زنی با صدای بلند فریاد زد و گفت‌ تا سه می‌شمارد اگر دروازه را باز نکردیم، قفل دروازه را با فیر مرمی باز می‌کند و مسئولیت هر پیامدی با ماست. در آن لحظه من به طرف پنجره رفتم تا خودم را پایین بیندازم و هم‌اتاقی‌ام کنار دروازه بود. ‌هر قدر تلاش کردم که پنجره را باز کنم، نشد. پایین که دیدم طالبان مسلح ایستاد بودند. من ‌به پنجره آنقدر زدم‌ که پایم خون شد‌ و شدیداً آسیب دید، اما یک هفته خیلی متوجه درد و آسیب‌ها در پایم نبودم. در به زندان بیشتر دردش را حس کردم و فهمیدم که چقدر آسیب دیده‌ام. 

آن روز اما هم‌اتاقی‌ام دروازه را باز کرد‌. طالبان مرد و زن وارد شدند و بدن و وسایل ما را جستجو کردند. سپس آنها ما را به اتاق عمومی بردند. آنجا همۀ دختران ‌می‌گریستند و اما من انگار اشک‌هایم خشک شده بود و خاموش نگاه می‌کردم. در یکی از اتاق‌ها مردان‌ همراه با زنان معترض ‌را‌ جمع‌ کرده بودند و ‌شکنجه می‌کردند که صدای‌شان ‌به گوش ما می‌رسید. وقتی که همه را بیرون می‌کشیدند‌ تا سوار موتر کنند، ‌چشمم به اتاق مردان افتاد و ‌مردی را با لباس خونین دیدم. بعد به ما گفته شد‌ که بی‌هیچ سروصدایی گروه‌گروه سوار موترها شویم‌. در حالی که ما را به وزارت داخله می‌بردند، یک سرباز طالبان از موتر پایین افتاد و متوجه نشدم چگونه سرش به پایه خورد و همانجا جان باخت. ‌افراد دیگر طالب می‌گفتند: «به‌خاطر شما فاحشه‌های غربزده‌ یک مجاهد خود را از دست دادیم؛ ما نمی‌گذاریم این خون ‌بر زمین بماند.»  

شکنجۀ ما از همان‌جا آغاز شد. آنها ‌شب اول به کار نگرفتند، ولی فردای آن بازجویی را آغاز کردند. آنها به هریک از ما یک فایل هشت‌ورقی دادند. بدون اینکه فرصت یابیم تا تمام آن را بخوانیم، وادارمان کردند که امضای‌شان کنیم.  

 وقتی وسایل ما را از ‌خانۀ امن (محل بازداشت ما)‌ به زندان آوردند،‌ به همه اجازه دادند ‌بازشان کنند تا ‌چیزهایی را که ضرورت دارند بگیرند. 

از آنجایی که مبایل مرا از همان شب دستگیری باز و بررسی کرده بودند و تمام معلومات را گرفته بودند، هم‌چنین‌ ‌پیام‌ها و گروه‌هایی را که در آنها فعال بودم، دیده بودند، تصور می‌کردند من رهبر‌ جنبش زنانم. وقتی از ‌طالب جوان که به نظر مرد دهاتی ‌می‌رسید، در مورد گرفتن بعضی از لباس‌های موردنیازم از بیک ‌پرسیدم،‌ گفت اول باید نامم را بداند. وقت نامم را گفتم، با لحنی جدی گفت: «آها پس تمنا تویی!»‌ او از اتاق رفت و ‌با چند طالب دیگر چیزهایی گفت و وقتی ‌برگشت، گفت: «نخیر با شما خیلی کار داریم،‌ مبایلت را باز کردند. تمام وزارت داخله می‌دانند تو چه کاره‌ای و قرار است به‌زودی مجازات شوی.» ‌با شنیدن ‌حرف‌های تهدیدآمیز او ‌وحشت‌زده و نا‌امید شد‌م. دویدم به اتاقی که در آن محبوس بودیم،‌ از گوشۀ اتاق (اتاق کودکستان وزارت داخلۀ جمهوریت بود) یک قیچی پیدا کردم و ‌می‌خواستم ‌قبل از فرارسیدن شب شود و بلایی که ممکن بود ‌طالبان سرم بیاورد، خودم را بکشم. تلاش می‌کردم ‌رگ دستم را ببرم‌ که فریضه اکبری و به تعقیب او مدینه دویده وارد شدند و با گلاویز شدن با من قیچی را از دستم گرفتند. ‌آنها شاهد صحنۀ صحبت طالبان با من ‌بودند.‌ مدینه سیلی محکمی به صورتم زد و فریضه گفت: «باید به‌خاطر مادر و خانواده‌ات، که تو یگانه تکیه‌گاه و حامی‌شان هستی، بجنگی و زنده بمانی.» این اولین بار بود که به خودکشی فکر کرده بودم و دفعۀ دوم وقتی بود که همه آزاد شدند، ولی از سرنوشت من خبری نبود. 

‌آنجا آنقدر زجر و شکنجۀ روانی می‌دادند که فکر می‌کردیم ‌آزادی و زنده ماندن خواب و خیالی بیش نیست‌. ‌ده تا بیست نفر وحشی و مسلح، که از شدت کثیفی بوی تعفن می‌دهند، ‌از بازداشتگاه مراقبت می‌کردند. ‌آنها با آن سر و وضع و ریش و پوشش وحشت‌ناک شب‌هنگام وارد اتاق می‌شدند و ‌باربار ‌ما را ‌تنهاتنها به اتاق بازجویی می‌‌‌برند. آنها ‌بعد از ساعات ده شب ‌می‌آمدند و ‌ما را به ‌اتاقی می‌بردند که دورا‌دور آن پر از افراد مسلح بود. ‌دیدن آنها با آن سیماهای هیولاوار ‌و وحشی تن آدم را به لرزه می‌انداخت.‌ 

تصور بکنید طالب یک مخالف سیاسی خود آن هم یک زن را بگیر‌د؛ زنی که ‌تمامی قوانین و حجاب ‌موردنظر طالبان را آنها زیر پا کرده است‌. ‌وقتی موبایلِ ‌مملو از اسناد‌ و شواهد مرا باز کرد‌ند، ‌گفتند: «تو کافر هستی و از آنجایی که همۀ هزاره ها کافر هستند، تو هم کافر هستی و تو فرهنگ کفر را در این مملکت ترویج می‌کنی.»‌ ‌موبایلم را گرفته بودند؛ موبایلی که از اسناد بود. ‌دختران دیگر اسناد‌شان را حذف یا پنهان کرده بودند، اما ‌موبایل مرا زیر و رو کرده بودند و از تمامی اسناد ‌‌کاپی گرفته بودند و هر بار که در بازجویی‌ها چیزی را انکار می‌کردم، کمپیوتر‌شان را باز ‌می‌کردند و نشانم می‌دادند. چیزی به نام حریم شخصی برایم نمانده بود. شبکه‌‌های اجتماعی، پیام‌های شخصي، ویدیو، عکس و هر ‌چیزی که داشتیم ‌را دانه‌دانه بررسی کرده بودند و از همه کاپی گرفته بودند. در تحقیقات ‌نشان می‌دادند و در مورد همه‌چیز ‌سؤال می‌کردند. در حق مایی که ‌از شروع قدرت‌گیری‌شان تا زمان بازداشت و سرکوب ‌علیه‌شان صدا بلند کرده بودیم، با رسانه‌ها مصاحبه داده بودیم و مانع به رسمیت شناختن‌شان شده بودیم، جز تجاوز جنسی، هر ‌شکنجۀ دیگری روا داشتند. ‌شکنجۀ روحی و روانی می‌دادند و شب تا صبح مجبور به خواندن‌ ‌نماز می‌کردند و روز تا شب مجبور به گرفتن روزه‌. آب را ‌قطع می‌کردند، گرسنگی می‌دادند. اجازۀ استفاده از تشناب نمی‌دادند و…‌، که نمی‌خواهم وارد جزئیات ‌شوم.  

‌هنگام بازجویی که معمولاً شب‌هنگام با حضور ده تا پانزده طالب، به‌شمول معین وزارت داخلۀ طالبان و رئیس استخبارات‌شان، انجام می‌شد، ‌شدید‌ترین شکنجۀ روانی را می‌دادند. از سلول‌های انفرادی مخوف و تاریک می‌گفتند تا بیشتر بترسیم. 

می‌گفتند ما را برهنه به ‌اتاقی تاریک می‌اندازند‌ تا آنجا درد و مرگ تدریجی را تجربه کنیم. ‌در مدتی که آنجا بودم، هر شب با این شکنجۀ روانی مواجه بودم و هربار که دروازه باز می‌شد و وارد اتاق می‌شدند، تصور می‌کردم آمده‌اند تا مرا به آن سلول ببرند. وقتی همه آزاد شدند، مطمئن شد‌م با ما چنین کاری ‌می‌کنند. بنابراین، به دوستم، که بعداً باهم آزاد شدیم، گفتم باید قبل از اینکه ما را به جایی ببرند، خود را حلق‌آویز کنیم. وسیله‌ها را آماده کرده بودیم و فقط منتظر بودیم کی می‌آیند تا منتقل‌مان کنند ‌که معجزه‌ای رخ داد و بوی آزادی به مشام‌مان رسید. 

تاریخ آزادی ما متفاوت بود. اعترافات اجباری ما بعد از ۱۱ روز زندانی شدن‌مان نشر شد. ‌فردای روز نشر اعترافات‌مان‌ ‌ما را به دو دسته تقسیم کردند. به من و چند دختر دیگر ‌گفتند‌ به اتاق دیگر برویم و به بقیه ‌هم گفتند‌ از طریق یک عسکر ‌به خانواده‌های‌شان زنگ بزنند تا بیایند ضمانت‌شان ‌کنند.‌ دو روز بعد از اعترافات اجباری ما، اولین دختری که از جمع ما ‌آزاد شد، رشمین جوینده بود و به پس از او دختران دیگر یکی‌یکی آزاد شدند و رفتند. آخرین نفر‌هایی که آنجا بودند، من و مدینه بودیم و دو تا کودکش. ما نزدیک ‌۲۰ روز در بازداشت ماندیم و بالأخره به تاریخ ۲۷ فبروری آزاد شدیم.‌  

وقتی که ‌از زندان بیرون می‌شدم از من ‌ضمانت‌خط گرفتند که آن را هم مجبور کردند به دست خودم بنویسم. ‌پرسیدند، ‌سواد دارم، جوابم مثبت بود. ‌قلم و کاغذ دادند و ‌گفتند بنویسم. می‌گفتند و می‌نوشتم مثلاً ‌که اینجانب تمنا بنت فلانی اقرار می‌کنم که من‌بعد اگر در کدام پروگرام سیاسی یا گرد‌همایی ‌‌علیه نظام امارت اسلامی ‌شرکت کنم یا در آن به‌‌شکلی نقش داشته باشم، امارت اسلامی اجازۀ عام و تام دار‌د که همان دقیقه مرا گرفته اعدام کند و اگر خودم ‌را ‌نتوانستند بگیرند، تضمین‌هایی از مادرم و دو تا برادرم گرفته بودند که در آن صورت ‌مرا تسلیم‌شان کنند یا به‌جای من مجازات شوند. من آن ورق را نوشتم و امضا کدم و به دختران گفتم که سند مرگ خود را امضا کردیم.  

مادر‌ و برادرانم انگشت زدند و امضا کردند. در ضمانت‌خط ‌کاپی تذکرۀ همۀ من آنها را ‌ضمیمه کردند. بعد ‌سند خانه و جایداد پدرم را ‌نیز گرفتند و سپس ‌آزادم کردند، ‌کمپیوتر‌، موبایل‌ و فلشم را ندادند. ‌گفتند که آنها قید است و من باید هفتۀ بعدی مراجعه کنیم و من دیگر دنبالش نرفتم، چون آنها از اطلاعات شخصی افراد ‌به‌عنوان ابزار فشار ‌استفاده می‌کنند. پس از ‌آزادی، ‌خانۀ یکی از اقارب خود رفتم. فردا ساعت‌ ۳ بجۀ بعد‌از‌ظهر از خانه ‌زنگ آمد که طالب پشت دروازۀ خانه ‌رفته و خواسته که باید حاضر شوم و وسایلم تحویل بگیرم، اما فامیلم ترسیدند و گفتند این یک ‌‌دام نباشد و گفتند ‌باید ‌از افغانستان خارج شوم.  

من حالا هم در بدترین وضعیت روانی قرار دارم. شب‌ها خواب ندارم و گاهی فکر می‌کنم به فراموشی ‌دچار شده‌ام. بعضی وقت‌ها فراموش می‌کنم که کيستم. این وضعیت بسیار‌ زجر‌آور است. گوشه‌گیر شده‌ام و حس می‌کنم‌ شاید هیچ‌گاه بهبود نیابم. من طالبان را هیچ‌گاه نخواهم بخشید؛ آنها  در این سن کم امید به زندگی را در من کشتند. 

* تمنا رضایی، ۲۷ ساله، فارغ‌التحصیل حقوق و علوم سیاسی است. او قبل از قدرت‌گیری طالبان وکیل‌مدافع بود.  

Leave a comment