ساعت حدود ۸ یا ۸:۲۰ دقیقه بود. ما برنامۀ اعتراضی خود را اجرا کردیم و ضبط نیز شد. وقتی دو تن از دختران معترض میخواستند از خانه خارج شوند، متوجه شدند که کوچه در محاصره است. وضعیتمان بسیار بد بود و نمیخواهم حتا به آن فکر کنم. زمانی که ما را میبردند چشمانمان را بسته بودند. کیسههای سیاه را بر سرمان انداخته بودند و رفتار خیلی بدی داشتند. دشنام میدادند و در مسیر بردن هم لتوکوب میکردند. در حالی که من حامله بودم، به سر و قبرغهام زدند. همچنین با قنداق زدند و من داخل جوی افتادم.
نزدیک چهار صبح بود که فامیلهایمان را خواستند. با وجود لتوکوب و توهین و تحقیر، وقتی فامیلهای ما آمدند، به آنها نیز دشنام دادند و حرفهای ناشایست به آنها زدند. مثلاً گفتند آنها دیوثاند و زنانشان فاحشهگری میکنند و… . بعد از آنها اسناد خانه را به خاطر ضمانت خواستند و گفتند اگر دوباره تکرار شود هم آنها و هم خانمهایشان را از دست میدهند. به شوهرم بسیار زیاد توهین کردند و به این خاطر خیلی جگرخون شدم. پس از رهایی وضعیتم بسیار بد بود، خونریزی هم داشتم، خصوصاً وضعیت روحی و روانیام اصلاً خوب نبود و هنوز هم که حامله هستم، شبها خواب ندارم.
زمان بازداشت، سهماهه باردار بودم و وقتی با اسلحه زدند و داخل جوی افتادم کمرم بسیار درد کرد و پایم هم آسیب دیده بود و ورم کرده بود. هنوز هم که صبحها پس از بیداری، مُچ پایم درد میکند.
وقتی به زندان برده شدیم. در مقابل هر حرفمان لتوکوب میشدیم. اگر میخواستیم با آنها صحبت کنیم یا دشنام میدادند یا با لگد و میزدند. من چون کمرم آسیب دیده بود، صحبت نمیکردم و کوشش میکردم خاموش باشم که وضعیتم را بدتر از این نسازند. به خصوص که یکبار با لگد به قبرغهام هم زده بودند که خیلی درد داشت. پس از افتادنم به جوی خونریزي حفیف داشتم، اما بعداً بیشتر شد. از زندان هم که آزاد شدیم، از ما سند مالکیت خانه گرفتند. همچنین از من تعهدنامۀ اجباري گرفتند. من همان روزی که آزاد شدم تا چند مدت اصلاً در خانۀ خودم تاب نمیآوردم. خانه نزدیکان و دوستانم میرفتم. خانۀ آنها هم که میرفتم احساس خوبی نداشتند، چون میترسیدند و انگار بمب اتم در خانۀشان است و من از این موضوع ناراحت میشدم. بسیار دردآور است که حتا اقارب خودت از بودنت در خانۀشان حس خوبی نداشته باشند.
ما تاریخ ۲۰ آگست ۲۰۲۳ بازداشت و در ماه اکتبر همین سال از افغانستان خارج شدم و این برایم خیلی سخت بود. برایم خیلی دردآور بود که یک سال قبل، وقتی هنوز نامزد بودم و خسرانم از مبارزات حقوق بشری من آگاه شده بودند، تاریخ مراسم ازدواجم را، که از قبل تعیین شده بود، لغو کردند. یک سال بعد من و شوهرم دوباره تاریخ تعیین و با هم ازدواج کردیم. همه گفتند با نامزادم از افغانستان خارج شوم، اما من نخواستم که افغانستان را ترک کنم. زمانی هم که افغانستان را ترک کردم بازهم با تهدیدات مواجه بودم. هنوز هم فامیلم با تهدید مواجهاند و به پدر ریشسفیدم گفتند که او از دخترش حمایت کرده است که شعار ضد طالب بدهد. وقتی از افغانستان برآمدم، اوضاع اصلاً خوب نبود و بعضیها سعی داشتند مرا دوباره روانۀ زندان کنند و این خیلی ترسناک بود. با خود میگفتم یا باید بیرون شوم یا جایی باشم که از دسترس آنها دور باشم، چون آشنایان زیادی داشتم میترسیدم که دوباره زندانی شوم. من با رسانهها چندین بار مصاحبه کرده بودم و در هشتم مارچ هم چندین برنامه داشتم که سبب شد بر خانۀ ما هجوم آورند. هرچند بهانه کردیم که برنامه بهخاطر هشت مارچ نیست و به خاطر یک موضوع فامیلی گرد هم جمع شدهایم.
زمانی که دانشگاه هم میرفتم مشکلات زیادی داشتم. میگفتند دختر را چه به انجینیری، حتا فامیل خودم و برادرم چنین حرفهایی میزدند. من از آن زمان مبارزه میکردم و تلاش میکردم به پای خود بایستم و خودم کار کنم و مخارج خود را تأمین کنم و دستم در جیب کسی نباشد. با تحمل مشکلات زیادی درس میخواندم و هیچیک از اعضای خانوادهام حمایتم نمیکردند، ولی من تلاش میکردم که درس بخوانم. با همۀ مشکلات دو سمستر از دورۀ ماستری را هم خواندم. زمانی که کابل سقوط کرد بیشترین ناراحتیام به این خاطر بود که دیگر نمیتوانم درس بخوانم. روزی که دانشگاه را ممنوع کردند هرگز یادم نمیرود و آن روز بسیار بد گذشت. من برای این صدا بلند نکرده بودم که خارج از کشور بیایم. اصلاً به خارج شدن از افغانستان علاقهمند نبودم. زمانی که افغانستان را ترک میکردم، گریه میکردم و آرزو دارم روزی بتوانم به افغانستان برگردم.
* شیدا نظام (نام مستعار)، ۳۲ ساله، فارغالتحصیل مهندسی است. او قبل از قدرتگیری طالبان مدرس بود.


