روز ‌سوم نوامبر ۲۰۲۲ قرار بود‌ «جنبش زنان افغانستان برای برابری» را افتتاح کنیم.‌ به تمام رسانه‌ها اطلاع دادیم. قرار بود برنامه‌ در دشت‌برچي در یک سالون برگزار شود. ما برای این افتتاحیه دو قطعنامه تهیه کرده بودیم که لحن یکی‌ از آنها آرام ‌بود. گفتیم اگر طالبان اجازه دادند بخوانیم و یک قطعنامۀ دیگر هم تهیه کرده بودیم‌ که لحن تندتری داشت ‌و قرار بود اگر اجازه ندادند نشست را برگزار کنیم، آن را بخوانیم. وقتی گروه طالبان باخبر شدند، رسانه‌ها را از سالون بیرون کردند. به هیچ‌کسی ‌اجازه ندادند بماند، فقط سه تن از همکاران ما ماندند. ما باز هم برنامۀ اعلام موجودیت جنبش ‌را ‌برگزار کردیم. وقتی برنامه ‌ختم شد، دو تا طالب داخل آمد‌ند و ‌گفتند که هیچ‌کس حق بیرون رفتن را ندارد و اینکه تلفون‌های خود را تحویل بدهیم. پرسید‌ ظریفه‌نام کیست. خودم را معرفی کردم. گفت به آنها گزارش داد شده که اینجا فاحشه‌خانه است.  

با قنداق به بازویم‌ زدند. دیری نگذشت چهار تا از سربازان زن رسیدند و مرا ولچک زدند. موبایلم را نیز گرفتند. پرسیدم مرا کجا می‌برند، بدون اینکه پاسخی بدهند، ‌قنداقی دیگر زدند و مرا سوار موتر کردند. در پل سوخته خریطۀ سیاه را به سرم کشیدند. ‌مرا داخل ریاست کابل بردند؛ وقتی فهمیدم که داخل ریاست ‌شدیم و خریطه را از سرم برداشتند. مرا در یک اتاق سرد بردند. مبایلم را آوردند. باید پسورد‌ش را می‌زدم و بازش می‌کردم. این کار را کردم. عکس‌های داخل مبایل مرا دیدند. طالبان مرد رفتند و چند تا زن گفتند که باید اعضای خانوادۀمان ‌ما را ضمانت کنند. من شمارۀ شوهرخاله‌ام را دادم. به او زنگ زدند. چند ساعت بعد خواهرم با بعضی اقاربم آمدند‌ تا ضمانت مرا کرده مرا آزاد کنند، اما ‌طالبان گفتند ‌باید منتظر رئیس باشیم. سه شبانه‌روز گذشت، متوجه شدم که دستور داده‌اند به کسی ‌اجازه ندهند‌ که مرا ببیند. گفتند‌ ‌تلفون به او داده نشود و حق ندارد ارتباط برقرار کند. خواهرم که برای ضمانت من آمده بود، او را نیز همانجا زندانی کردند.  

خواهرم دچار بیماری شده بود. یک کاسه لوبیا آوردند و گفتند که خواهرم را به داکتر می‌برند و خودم به‌خاطر تحقیقات به ‌جای دیگری منتقل ‌می‌شوم. من فکر کردم مرا زندان پل‌چرخي می‌برند و توقیفم طولانی‌مدت خواهد شد. پسر ۱۷ ساله‌ای را که از اقاربم بود و با خواهرم آمده بود را ولچک زده بودند. مرا نیز ولچک زدند. هشت تن از سربازان طالبان ما را انتقال می‌دادند. نمی‌دانم کدام راه بود، ولی از چندین پوستۀ امنیتی طالبان گذشتیم. ‌پسر ۱۷ ساله ‌را به بخش مردانه‌ و زن‌ها به منزل دوم یک ساختمان بردند. من که سه‌ شبانه‌روز نتوانسته بودم بخوابم، آنجا نیز نتوانستم بخوابم. فردای آن تقریباً ساعت یک بعد از ظهر بود‌ که  آمرشان آمد و برایم یک فرم داد؛ فرمی به نام «فرم متهم» که باید آن را خانه‌پری می‌کردم. گفتم فقط من متهم هستم، نمی‌گذارم نام خواهرم را نیز در آن درج کنند و آن را دوباره فرستادم.‌ سربازان زن سواد نداشتند. ساعت چهار همان روز یک نفر آمد و نام مرا صدا زد‌ گفتم، منم. ‌سؤال‌های زیادی در مورد کار‌ و زندگي‌ام پرسیدند. در مورد تظاهرات چیزی نگفتند. ‌گفتم خواهرم را آزاد کنند؛ من متهمم هر‌چه می‌خواهند از من بپرسند.  

فردای آن در زمان بازجویی در مورد تظاهرات از من سؤال‌های زیادی پرسیدند. چیزی برای پنهان کردن نداشتم، چون همه چیز در موبایلم موجود بود. در مورد اینکه تظاهرات را از کی و کجا شروع کردیم، توضیح دادم. گفتم در تظاهرات ۱۳ آگست، تظاهرات پیش دانشگاه کابل، تظاهرات نسل‌کشی هزاره‌ها‌ و در تظاهرات اعتراض به سربازان‌شان که اجازه ندادند ‌خون بدهیم، شرکت داشتم. ‌‌گفتند مرا در تظاهرات نسل‌کشی هزاره‌ها شناخته بوده‌اند. اما بعد از چند وقتی آمد از من پرسید ‌کدام کشور به ‌ما پول می‌دهد که ‌علیه نظام تظاهرات می‌کنیم. گفتم هیچ کشوری به ما پول نمی‌دهد. هر روز ‌بازجو‌ ‌عوض می‌شد؛ یک روز ‌فارسي‌زبان و ‌روز دیگر پشتو‌زبان بود که ‌ترجمان با خود داشت.  

حمامی نبود. روز‌ها می‌گذشت و هر‌لحظه نگران بودم. منتظر بودم که ‌خواهرم ‌بیاید ملاقات و برایم ‌لباس‌ هم‌ بیاورد، اما هیچ خبری نشد. ‌حالم بد بود، باید حمام می‌کردم. ‌سربازان زن ‌می‌گفتند‌ که رئیس اجازه نمی‌دهد من ‌حمام کنم. در همان اطاقی که اول رفته بودیم، ‌ماندیم. خواهرم گریه می‌کرد‌ و ماتم گرفته بود. ما را از ‌اتاقی به اتاق دیگر انتقال دادند. وضعیت اتاق جدید بد‌تر از قبلی ‌بود. من یک لباس نازک با یک بالاپوش بر تن داشتم. در چنان ‌هوای سرد و وضعیت دشواری، پریود شدم، در حالی که لباس، ‌نوار بهداشتی و ‌اجازۀ دسترسی به حمام نداشتم. ‌آخر ناگزیر از زیرپراهنی‌ام به جای نوار بهداشتی استفاده کردم. بعد از پانزده روز اجازه دادند ‌‌حمام کنم. صبح که بیدار شدم، باز هم به اتاق بازجویی رفتم. بازجو ‌در مورد هر شماره‌هایی که در مبایلم بود پرسیدند. ‌گفت‌: «‌شما فاحشه‌های هزاره ‌به‌خاطر پول و کیس‌سازی این کارها را می‌کنید. گفتم، نخیر من هیچ وقت افغانستان را ترک نمی‌کنم.»  

بعد از بیست روز ‌لباسم را آوردند و هر‌چه پرسیدم چه کسی آورده است، ‌نگفتند. در زندان برای ما شامپو هم نمی‌دادند و دچار موریزی شده بودم. به‌ زن طالبی به نام خاله روشن بود‌ ‌۵۰۰ افغانی دادم‌ تا اجازده دهد ‌دستشویی بروم. او می‌گفت من برای هوا‌خوري زود‌زود دستشویی می‌روم، ولی من دچار سوزاک شده بودم و به دستشویی نیاز داشتم‌. ۳۲ روز گذشت و در این مدت همواره لت‌و‌کوبم می‌کردند. هم طالب زن و هم مرد. ‌بعد از این مدت ‌گفتند باید برای اعتراف آماده شوم.  

گفتند در اعترافات چیزی از توهین‌ها، تحقیرها و شکنجه‌ها، از جمله شوک برقی، ‌نگویم و از رفتار ‌امارت ابراز خوشحالی کنم‌. بعد از ۱۰ روز ساعت ۱۲ شب، چها نفر (دو فیلمبردار و دو سرباز) آمدند که دیدگاهم را در مورد نظام بگویم. کاغذی به دستم دادند ‌که بر آن نوشته بود (نقل به مضمون): ‌ما از اینجا برآمدیم با نظام طالبان کار می‌کنیم. در رسانه‌ها از طالبان دفاع می‌کنیم و با طالب همکاریم. ما در زندان ‌هیچ‌گونه شکنجه نشدیم. ‌چند تن از مقامات را نام برده بودند که از ما‌ حمایت ‌و مرا تحریک به تظاهرات کرده‌اند.‌ امریکا به ما پول داده و از ما ‌حمایت کرده است‌ که ‌تظاهرات کنیم.‌  

آن شب حاضر به‌ اعتراف اجباری نشدم. فرحت پوپلزی نیز، که با من زندانی بود، حاضر به اعتراف اجباري نشده بود. بار دیگر ‌گفتند رئیس آمده است و می‌خواهد مرا بازجویی کند. من قبل از آن هشت بار بازجویی شده بودم. یک بار می‌گفتند که معاونیت اول و ‌بار دیگر می‌گفتند معاونیت ۷۲ از من تحقیقات می‌کند. ۱۲ شب بود‌ که رئیسان‌‌شان آمدند. شش نفر با ماسک و لنگي بودند. خودشان را معرفی کردند: رئیس ۰۴۰‌، معاون ۰۴۰ و رئیس ۷۲‌. ‌‌گفتند ‌بسیار اشتباه کرده‌ام که ‌جنبش تشکیل داده‌ام. ‌گفتم ‌جبهۀ نظامی که تشکیل نداده‌ام، صدا بلند کردن حق هر شهروند است. من ‌در دورۀ جمهوریت نیز صدا بلند می‌کردم. ‌در تظاهرات تبسم، دختر هفت‌ساله که گلویش را بریده بودند، نیز تظاهرات برگزار کرده بودم.‌ در تظاهرات جنبش روشنایی نیز اشتراک داشتم.  

‌گفت در این مورد کمیسیون تصمیم می‌گیر‌د و پرسیدند: «اگر‌ آزاد شوي آیا با ما کار می‌کنی؟» پاسخ مثبت دادم و گفتم ‌کار می‌کنم. اضافه کرد که من یک زن باسوادم، در هر وزارتی که بخواهم می‌توانم کار کنم. ‌برا‌ی من معاش خواهند داد. از طریق من دختران دیگر را می‌گیرند. برایم گفت ‌از آنجا که برآمدم در ‌رستورانتی که جنبش را ‌راه‌‌اندازی کرد‌م می‌روم و برنامه می‌گیرم. اعلان موجودیت جنبش و اعلان حمایتم را از حکومت طالبان ‌اعلام کن و زنان را به نظام امارات تشویق می‌کنم و د‌ر رسانه‌ها از آنها دفاع می‌کنم و می‌گویم که ‌نظام خوبی است. آنها به من معاش می‌دهند و جنبش ‌ما در حمایت امارت اسلامی باشد.‌  

پرسیدم چه وقت آزاد می‌شوم. گفت که ‌دو تا سه بار دیگر هم از من بازجویی ‌می‌کنند. پس از آن نیز می‌آمدند و همان سؤال‌های تکراری را در مورد منبع مالی ‌تظاهرات‌ها و جنبش و… می‌پرسیدند. می‌گفتم ‌من در مؤسسه کار می‌کنم ‌و می‌توانید در مورد من تحقیق کنید.  

فردایش ساعت چهار متنی ‌به من داده شد. تقریباً دو ورق بود. دوربین‌ها را روبه‌روی ما روشن کردند. مجبور بودیم به‌خاطر نجات خود کنار بیاییم و هر چیزی که آنها می‌گویند، تکرار و اجرا کنیم. در حین اعتراف اجباري‌، صدا کردند که چیزی از خود نگویم، متن ‌موردنظر را بخوانم. با قنداق تفنگ به شانه‌ام زدند. بعد از ۳۶ روز گفتند‌ که خواهر‌م آمده‌ است‌ و ‌بروم به دیدنش‌، ولی از سربازان امارت اسلامي شکایتی نکنم. از خواهرم‌ خواستم ‌پاسپورتم را بگیرند. اگر پول می‌خواهند ‌از بانک بکشند و به طالبان بدهند. گفت ‌چندین بار با یونما ملاقات داشته‌اند و گفته‌اند‌ با طالبان به توافق نرسیده‌اند. به ما ده ‌دقیقه اجازه داد‌ بود صحبت کنیم. دو جوره لباس هم آورده بود. پس از ‌چهل روز دیگر نا‌امید شدم. آنها صبح یک قرص نان، چاشت کچالو با برنج و شب هم نخود می‌دادند. دچار درد معده شده بودم. اتاق هم به‌شدت سرد می‌بود که تا مغز استخوان‌هایم درد می‌گرفت.  

فردای‌ روز چهلم‌، دیدم افراد طالبان آمدند و گفتند لوازمم را جمع کنم که آزاد می‌شوم. ساعت سه‌ونیم بعد از ظهر‌ مرا پایین آوردند. یکی از کارمندان استخبارات طالبان نزدیک شد‌ و پرسید ‌‌به وعده‌ای که دادم عمل ‌می‌کنم یا نه؟ گفتم بله، می‌کنم و ‌هراس ‌داشتم که اعترافات اجباری‌ام‌ را نشر ‌کنند. اما ‌گفت ‌نشر نمی‌کنند. در آخر گفت: «به ای فکر نباش که تو از زندان طالبان آزاد شدی، زیر نظر ما ‌می‌باشی.» گفت چه وقت می‌آیم و گفتم فردا می‌آیم.‌  

حالم خیلی بد بود. نمی‌خواستم افغانستان را ترک کنم، اما اگر در آنجا می‌بودم، باید دختران معترض را به طالبان معرفی می‌کردم‌ که شکنجۀ‌شان کنند. برای همین به سازمان‌های حقوق بشري تماس گرفتم تا مرا از افغانستان خارج کنند. در حال حاضر من عضویت «حزب موج تحول افغانستان» را دارم و سعی می‌کنم از این راه برای حقوق زنان مبارزه کنم. 

* ظریفه یعقوبی،‌ ۲۸ ساله، فارغ‌التحصیل ‌حقوق و علوم سیاسي است. او قبل از قدرت‌گیری طالبان کارمند یک ادارۀ دولتی بود. 

Leave a comment