افغانستان در رتبهبندیهای جهانی بهعنوان «بدترین کشور برای زنان» معرفی شده و نیز تجارب زیسته، مشاهدات و گزارشها حاکی از این است که زنان با همۀ انواع خشونت (جسمی، جنسی، روحیـکلامی، اقتصادی، اجتماعی، و…) مواجهاند و انواع نابرابری و تبعیض را در خانواده و جامعه تجربه میکنند. خشونت، محدودیتها و نابرابریهایی که زنان در این کشور تجربه میکنند، علتها و عوامل گوناگونی دارند. بنابراین، برای توضیح این پدیده، نیاز به پژوهشهای متنوع و علمی است. در این یادداشت سعی میگردد به بررسی «خشونت زن علیه زن» در ساختارها و بافتهای اجتماعیـفرهنگی این کشور پرداخته شود.
۱) خشونت علیه زنان
در سادهترین تعریف، خشونت علیه زنان هرگونه عمل خشن مبتنی بر جنسیت است که موجب آزار یا صدمه جسمی، جنسی یا روانی میگردد (باغی و همکاران، ۱۴۰۰: ۴۱). در مادۀ «یکِ» اعلامیۀ رفع خشونت علیه زنان که در سپتامبر ۱۹۹۳ طی قطعنامۀ ۴۸/۱۰۴ مورد تصویب سازمان ملل قرار گرفت، چنین به تعریف خشونت علیه زنان پرداخته است: «…. عبارت خشونت علیه زنان به معناي هر عمل خشونتآمیز مبتنی بر جنسیت است که سبب احتمال بروز آسیبهاي روانی، جسمانی، رنج و آزار زنان، از جمله تهدید به انجام چنین اعمالی، محرومیتهاي اجباري یا اختیاري در شرایط خاص، از آزادي در زندگی عمومی یا در زندگی خصوصی میگردد.» بهطور کلی، هر نوع عمل یا رفتاری که به آسیب جسمی، جنسی و روانی یا محرومیت و عذاب زن منجر شود، خشونت علیه زنان گفته میشود. (جهانی جناقرد، ۱۳۹۹: ۸۹۷ و ۸۹۹)
۲) خشونت خانگی (علیه زن)
خشونت خانگی الگویی از رفتار یک عضو خانواده علیه عضو دیگر میباشد که باعث آزار و آسیب جسمی و روحی آن میگردد. امروزه تقریباً رایج گشته است که خشونت خانگی صرفاً محدود به آسیب و صدمۀ فیزیکی اعضاي خانواده علیه یکدیگر نمیباشد، بلکه میتواند رفتارهایی نظیر تهدید، تحقیر، تمسخر و فحاشی را نیز شامل شود. (فیروزجاییان و رضایی، ۱۳۹۳: ۱۰۹)
۳) خشونت زن علیه زن
در مورد خشونت زنان علیه زنان، هرچند ممکن است گاهی انگیزه و یا شدت خشونت تفاوت داشته باشد، اما تعریف «خشونت» تغییر نکرده و فقط عاملان و همکاران اعمال خشونت علیه زن، «زن» شناخته میشود. بدین معنا که «زن علیه زن» اعمال و رفتارهای خشونتبار و آزاردهنده را انجام میدهد.
۴) عوامل خشونت زن علیه زن در افغانستان
زمانیکه از عوامل خشونت زن علیه زن صحبت میشود، طبیعی است که مجموعهای از عوامل و شرایط متعدد و گوناگون در آن دخیل است. بنابراین، این یادداشت تحلیلی فقط به موارد از آن اشاره نموده است که گویا نقشهای مهمتری در بروز خشونت زنان علیه زنان در این کشور دارد.
الف) ساختارهای زنسیتزانه
یکی از واقعیتهای جامعۀ افغانستان این است که زنان انواعی از نابرابریها و خشونتها را تجربه میکنند. برخی از این نابرابریها و خشونتها چنان عادی و نهادینه شده که به فرهنگ مسلط عمومی بدل و جزوِ عادات و سبک زندگی مردم تلقی میشود. دلیل اصلی این امر، وجود ساختارهای زنستیزانه است. چنانکه واقعیتهای زندگی زنان از این ساختارها شکل یافته است. ساختار خانواده، ساختار آموزش و پرورش، ساختار فرهنگی، ساختار اقتصادی و ساختار سیاسی همه در راستای نابرابری جنسیتی و تولید انواع خشونت علیه زنان است. این ساختارها؛ گفتمانها، ارزشها، رفتارها، عادات و سنتهایی را تولید و ترویج کرده است که مردانه و ضدزن شناخته میشوند. این ساختارها، عادتوارههای ذهنی افراد را ضد زن ساخته و خود زنان نیز از این امر مصون نیستند. مفاهیم متعددی در زندگی روزمرۀ زنان وجود دارد که خود بیانگر تأثیرات ساختارهای زنستیزانه است. چنین فضایی خشونت علیه زنان را طبیعی، پذیرفتنی و حتی لازم جلوه میدهد. در چنین ساختارهای زنستیزانهای است که خشونت زنان علیه زنان، توجیهاتی پیدا کرده و قباحتزدایی میشود. مانند خشونت مادر علیه دختران (ترجیحات جنسی در خانواده)، خشونت خانگی مادر شوهر علیه عروس یا برعکس (از لتوکوب تا انواع خشونتهای کلامی، روانی، جنسی، اقتصادی و…)، خشونت متقابل امباقها، چشموهمچشمیهای زنان که به کاهش قدرت و ارزش انسانی زنان منجر میشود (تبلور و احصاء ارزش زن به مدیریت و مصرف بدن)، خشونت زنان سیاستمدار و یا به اصطلاح نمایندگان زنان در مجامع رسمی ـبا سوءاستفاده از موقعیتهای بهدستآمدهـ علیه وضعیت زنان و موارد زیادی از این دست را میتوان از علل ساختاری خشونت زن علیه زن توصیف کرد.
ب) یادگیری خشونت
آلبرت بندورا معتقد بود، مردانی که در دوران کودکی در خانواده مورد خشونت قرار گرفتهاند و یا شاهد خشونت در خانواده بودهاند، اعضای دیگر خانواده را مورد خشونت قرار میدهند. این نظریه بر این فرض استوار است که مشاهدۀ خشونت باعث یادگیری آن میشود، یعنی خشونت، خشونت بهبار میآورد. بدین معنا که انسان با واکنشهای خشونتآمیز زاده نمیشود، بلکه رفتارهای خشونتآمیز را بهسان یادگیری رفتارهای پیچیده یاد میگیرند. طبق این نظریه افراد خشن، افرادیاند که در کودکی شاهد خشونت علیه خود یا دیگران بودهاند. این نظریه بهخوبی شرایط خشونت زنان علیه زنان را نشان میدهد. زیرا کمتر زنی را در افغانستان میتوان یافت که یکی از انواع خشونت را در فرایند جامعهپذیری خود تجربه نکرده و یا شاهدشان نبوده باشند. بنابراین، بخشی از خشونتهای زنان علیه زنان در افغانستان با این یادگیری و تلافیجویی قابل تبیین است.
ج) احساس محرومیت
به نظررابرت گر سه الگوی محرومیت وجود دارد که تعادل افراد به سمت خشونت متمایل میسازد: ۱) محرومیت نزولی که در آن انتظارات گروههای انسانی نسبتبـه ارزشهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ثابت باقی میماند، اما تواناییها کاهش مییابد. در چنین اوضاعی گروههای انسانی به دلیل از دست دادن آنچه زمانی آن را داشتند یـا فکـر میکردند میتوانند داشته باشند، خـشمگین هـستند و بـا مراجعـه بـه وضـع خـود در گذشـته احساس محرومیت نـسبی میکنند. ۲) محرومیت ناشی از بلندپروازی یا محرومیت آرزویی که در آن تواناییها نسبتاً ایستا باقی میمانند و انتظارات افزایش مییابند و تشدید میشوند. ۳) محرومیت پیشرونده که همراه با افزایش شدید انتظارات و کاهش همزمان و شدید تواناییهاست (خلیلی و دستافشان، ۱۳۹۹: ۱۰). با توجهبه نظریۀ احساس محرومیت و رابطۀ آن با خشونت، خشونت زن علیه زن در افغانستان با این نظریه نیز قابل تبیین و توصیف است. زیرا زنان هر سه نوع از محرومیت را تجربه کرده و این محرومیت تمایل آنان را به خشونت سوق میدهد. از آنجاییکه قدرت اعمال خشونت را بر مردان ندارند، رفتارهای خشونتبار را علیه خودشان، کودکان یا زنان دیگر انجام میدهند.
د) چشموهمچشمی
ما در عصر مصرفگرایی (جامعۀ مصرفی) هستیم. مصرف مهمترین نقطۀ تمایز و تشخص افراد محسوب میشود. مصرفگرایی و رقابتها بین زنان هم در سطح خرد و هم در سطوح کلان به خشونت علیه زنان منجر میشود. تنفروشی، خودسوزی و خودکشیها، طلاق، آزارواذیت، خشونتهای جسمی، روانی و کلامی زنان در خانواده و مواردی از این دست کموبیش با چشموهمچشمیهایی مرتبط است که فرهنگ آن به وسیلۀ خود زنان ترویج میشود.
هـ) ناکامی
بسیاری از روانشناسان معتقدند که خشونت و پرخاشگری به دنبال ناکامی رخ میدهد. ناکامی ممکن است در ابعاد و سویههای مختلفی صورت بگیرد. ناکامی عشقی، ناکامی در داشتن فرزند پسر، ناکامی اقتصادی و… ناکامی در تسلط کافی بر پسر ـخشونت بر عروسـ، ناکامی در موقعیتهای اجتماعی و… در زندگی زنان افغانستان بهوفور مشاهده میشود. این ناکامیها خشونت و پرخاشگری را به دنبال دارد که دریافتکنندۀ آن معمولاً یک زن دیگر بوده است.
و) فقدان آگاهی
فقدان آگاهی از شرایط، ساختارها و گفتمانهای اصلی که موجب از بین رفتن حقوق و کرامت انسانی زنان شده است نیز به خشونت زنان علیه زنان دامن میزند. این وضعیت را کموبیش با نظریه از خودبیگانی نیز میتوان تبیین کرد. مثلاً خشونت مادر علیه فرزندان دختر، به این دلیل که چرا پسر متولد نشدهاند تا نزد شوهر و… سربلند میشد، یا خشونت امباقها (همسران مرد) که بهنوعی مجازات قربانی است ـزیرا اکثراً زن به اختیار خود مرد متأهل را شوهر نمیکندـ، به همین ترتیب، خشونتهای مادرشوهر بر عروس و… همه از ناآگاهی از «وضعیت و شرایط بهوجودآمده» و نقش زن خشونتدیده در آن وضعیتهاست.
ز) احساس ناامنی
احساس امنیت زنان عبارت است از میزان آرامشخاطر ذهنی و روانی زنان در این باره که در زندگی روزمرۀ خود چقدر در برابر خطرات احتمالی و خشونت علیه آنها در خانواده مصونیت دارند. کوینگتون، احساس امنیت را واکنش عاطفی به جرایم خشونتبار احتمالی و آسیبهای فیزیکی در نظر میگیرند (شربتیان و همکاران، ۱۳۹۶). با این حال، زنان افغانستان چه در محیط خانه و چه در محیط اجتماعی سراسر در معرض خشونت و فقدان احساس امنیتاند. فقدان احساس امنیت، پیامدهایی دارد که یکی از آنها جلو انداختن افراد دیگر در معرض خطر (خشونت) است. در محیط خانه، این وضعیت برای زنان بسیار اتفاق میافتد. طوریکه زنان برای نزدیکی بیشتر با منابع قدرت و منابع مالی و برای مصون ماندن از خشونت مردان یا بزرگترها، زنان یا دختران دیگر و ضعیفترها را در معرض خشونت قرار میدهند. این امر در روابط امباقها، خواهران، عروس و مادرشوهر، زنان برادران و… بهوفور قابلشناسایی و مشاهده است.
نتیجهگیری
خشونت، سلامت جسمی، روانیـاجتماعی زنان را به خطر میاندازد و اعتمادبهنفس آنها را از بین میبرد. خشونت ابتلا به انواع افسردگی و اضطراب در زنان را بیشتر میکند و مانع فعالیت و مشارکت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی زنان میشود. خشونت از دستیابی زنان به حقوق و منافع اولیه جلوگیری میکنند. بهعلاوه، خشونت خانوادگی، تأثیرات ناخوشایندی بر رشد و پرورش فرزندان دارد. همچنین هزینههای سنگین اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بر دوش جامعه میگذارد. افزون بر این، اعمال خشونت علیه زنان، فقط این گروه را قربانی نمیکند، بلکه کودکان هم از این وضعیت تأثیر میپذیرند. کودکان شاهد رفتارهاي خشونتآمیز، در بزرگسالی یا خود قربانی خشونت میشوند و یا عامل بروز خشونت بر همسران و فرزندان خود خواهند بود. بنابراین، خشونت خانگی منجر به تخریب روانی، فیزیکی، شغلی و روابط زنان میشود. (میرزایی و همکاران، ۱۳۹۹: ۲۸۳) خشونت زن علیه زن نیز در افغانستان رواج دارد که عواملی چون ساختارهای زنستیزانه، یادگیری خشونت، ناکامیها در زندگی، فقدان احساس امنیت، محرومیت و ناآگاهی از مهمترین عوامل آن تلقی میگردد. بنابراین، در نتیجهگیری کلی میتوان اذعان کرد که برای کاهش خشونت علیه زنان در افغانستان نیاز است که نخست زمینههای خشونت زن علیه زن اصلاح و تعدیل گردد، زیرا، شمار چشمگیری از خشونتها علیه زنان در این کشور (بهلحاظ تعدادـتراکنش) توسط خود زنان صورت میگیرد.
منابع:
۱. باغی، وجیهه، دالوند، سحر، فرجزاده، محمد، خاکی، سوره، فروغی، شفیع، قانعی قشلاق، رضا. (۱۴۰۰). «خشونت علیه زنان و عوامل مرتبط با آن: یک مطالعۀ مقطعی در سقز»، فصلنامۀ پرستاری، مامایی و پیراپزشکی، ۶ (۴): ۵۳-۲۱.
جهانی جناقرد، میلاد. (۱۳۹۹). خشونت خانگی علیه زنان در ایران. قانون یار، ۴(۱۵)، ۸۹۷-۹۰۹.
۲. خلیلی، رضا، و دستافشان، سلمان، (۱۳۹۹)، چارچوبی برای سنجش عوامل و زمینههای گرایش به گروههای تروریستی، فصلنامۀ مطالعات راهبردی، ۷ (۸۸)، ۲۳-۳۲.
۳. شربتیان، محمدحسن، دانش، پروانه، و طوافی، پویا. (۱۳۹۶). تحلیل جامعهشناختی خشونت خانگی علیه زنان و رابطۀ آن با احساس امنیت در خانه (مطالعۀ موردی زنان ۱۸- ۵۴ سال شهر میانه). پژوهشهای راهبردی مسائل اجتماعی، ۶(۱)، ۴۷-۷۲.
۴. فیروزجائیان، علیاصغر، رضایی چراتی، زهرا. (۱۳۹۳). «تحلیل جامعهشناختی خشونت زنان علیه مردان، نشریۀ توسعۀ اجتماعی»، ۹ (۲): ۱۰۵-۱۳۰.
۵. میرزایی، ابراهیم، محمدی، فائزه، فیضاللهی، علی. (۱۳۹۹)، «مطالعۀ جامعهشناختی میزان خشونت علیه زنان در خانواده و عوامل مؤثر بر آن»، (مطالعۀ موردی شهر کرمانشاه)، مجلۀ زن و جامعه، ۱۱(۳) : ۲۷۹ -۳۲۲
* کریمه صفدری، ماستر حقوق و فعال حقوق اقلیتهای جنسی در افغانستان است.


