اشاره: زن‌تایمز، به مناسبت نکوداشت هشتم مارچ، ‌در هشت روز روایت ۸ تن از زنان و دختران مبارز و معترض افغانستان را منتشر خواهد کرد؛ زنانی که، جز مینا پژواک، همه مجبور به ترک کشور شده‌اند. هدف از این سلسله‌روایت‌ها ثبت و انعکاس تجربۀ رویارویی آنها با گروه تروریستی و زن‌ستیز طالبان و تجربۀ طاقت‌سوز آنها از شکنجه‌گاه‌های این گروه است. آگاهی، رهایی است!  

رقیه ساعي*  

با اعتراضات ما همیشه با استفاده از سرکوب، شکنجه، دستگیری، توهین و تحقیر برخورد می‌شد. من شخصاً ‌دو بار بازداشت شد‌م. تاریخ دستگیری اولم ۲۲ دسامبر سال ۲۰۲۲ بود؛ زمانی که طالبان در فرمانی ‌رفتن زنان‌ به دانشگاه‌ و‌ کار را ممنوع کرد‌‌ و ما در اعتراض به آن تظاهرات کردیم. اول می‌خواستیم این تظاهرات‌ پیش دانشگاه کابل برگزار شود؛ جایی که قبلاً به‌خاطر اخراج دانشجویان دختر از دانشگاه کابل در آن ‌تظاهرات کرده بودیم، اما ‌از سوی طالبان به‌شدت سرکوب شده بود. بنابراین، مکان را تغییر دادیم و این‌بار حرکت‌مان را از چهار‌راه دهبوری ‌شروع کردیم که در آن چند تن از دختران ‌دستگیر شدند. آنها ‌به حوزۀ سوم امنیتی ‌منتقل شده بودند و سپس به نظر آزاد شده بودند. من اما ‌زمانی که در آن وضعیت بحرانی و وحشتاک می‌خواستم با تکسی ‌محل را ترک کنم، ‌طالبان ‌با رنجر جلو‌ تکسی را گرفتند و مرا ‌پایین کردند. آنها اول موبایل و بیکم ‌را م را جستجو کردند‌. متوجه شدند که در گروه‌های متفاوت واتساپی عضویت دارم و عکس‌ها و ویدئو‌های زیادی از اعتراضات قبلی‌مان را مشاهده کردند.  

‌بازداشتم که کردند‌، ‌بچه‌هایم پیش چشمم آمدند و فکر می‌کردم آن‌ها حال‌شان خوب نیست و همین‌طور غرق تصورات در مورد آنها بودم که ‌سیلی طالب بیخ گوشم خورد و سپس مرا به‌زور سوار رنجر‌ ‌کردند. وقتی مقاومت کردم بیشتر لت‌وکوب شدم‌. خریطۀ سیاه به سرم کردند و دستم را محکم بستند. حس بد و وحشت ناکی داشتم و نمی‌فهمیدم گرفتار چه سرنوشتی خواهم شد، ولی بیشتر ار هرچیزی نگران بچه‌ها‌ و آبرویم بودم.  

آنها مرا ‌به حوزۀ سوم بردند. آنجا در مورد اینکه چقدر پول گرفته‌ام، اجیر چه کسی‌ام و از ‌چه کسی دستور می‌گیرم، پرس‌و‌جو کردند. جواب دادم‌ اجیر کسی نیستم و پولی هم از کسی دریافت نکرده‌ام. گفتم من حتی برای شرکت در تظاهرات امروز ۵۰۰ افغانی از همسایه‌ام قرض گرفتم تا به‌عنوان یک زن و ‌یک شهروند بیایم و اعتراض کنم و بگویم شما حق ندارید‌ زنان را از دانشگاه و کار ‌محروم کنید. گفتم شما در طول جنگ‌های بیست‌سالۀتان هزاران زن را بیوه و هزاران طفل را یتیم کردید و من هم یکی از آنهایم. من دو طفل دارم، اگر اجازۀ کار نداشته باشم‌ قطعاً در معرض گرسنگی و مرگ قرار می‌گیریم.  

آنها که ‌‌جوابی ‌نداشتند بدهند، ‌توهین و تحقیر و لت‌و‌کوبم کردند. چند ساعتی در اتاقی نگهم داشتند و سپس با کشیدن خریطۀ سیاهی بر سرم، به مکان دیگری منتقلم کردند. آنجا هم همان سؤال‌ها، توهین‌ها، تحقیر‌ها و شکنجه‌های روانی و جسمی ادامه یافت که تا حالا ‌آرامش خاطر ندارم و شب‌ها کابوس می‌بینم.  

چهار روز برای من چهار سال گذشت. هر ثانیه اطفالم یادم می‌آمدند که چه کردند، چه خوردند و کجا شدند. به خیابان برآیند و موتر بزند، دزدیده نشوند و هزار‌ فکر‌ منفی دیگری که مرتب به‌سرم می‌آمد و چاره‌ای جز گریستن و درد کشیدن نداشتم.  

‌هر بار در بازجویی‌ها سؤال می‌کردند که ‌از چه کسی دستور می‌گیریم‌ و چقدر ‌پول گرفته‌ایم. جواب می‌دادم اعتراضات ما خود‌جوش است و هیچ زن‌ معترضی هیچ پولی از هیچ کسی دریافت نکرده است. اعتراضات ما به هیچ جناح سیاسی ‌ارتباط ندارد. اعتراضات زنان خود‌جوش است و زنان عدالت می‌خواهند. زن نصف پیکر جامعه است و شما نمی‌توانید آنان را ‌حذف ‌کنید. این زنان‌، زنان بیست سال پیش نیستند. طبعاً جواب‌هایم خوشایندشان نبود و سبب می‌شد مرا بیشتر شکنجه کنند. با خود ‌می‌گفتند باید ‌مرا به ‌جای‌ دیگری منتقل کنند‌، اما فامیل و ‌خصوصاً پدرم، ‌آمده‌ و ‌ضمانت داده بودند که من ‌دیگر در هیچ تظاهرات اعتراضی شرکت نمی‌کنم و علیه طالبان هیچ حرفی نمی‌گویم. جز پدرم چند تن از بزرگان دیگر هم آمده بودند‌ که در نهایت ‌به‌سختی آنها را راضی به رهایی‌ام کردند. دو تا طفلم هم ‌در وضعیت خوبی قرار نداشتند و پسرم ‌‌مریض ‌شده بود.  

‌هر بار که به تظاهرات ‌می‌رفتم تصور می‌کردم شاید دیگر زنده برنگردم و بچه‌هایم را محکم در آغوش می‌گرفتم و شکم‌سیر گریه می‌کردم. فرزندانم وقتی‌ می‌پرسیدند کجا می‌روم و کی بر می‌گردم نمی‌دانستم چه بگویم و بغض راه گلویم را می‌گرفت و در آغوش می‌گرفتم‌شان و می‌گفتم ‌می‌روم دیدن دوستانم تا باهم صحبت کنیم، ولی برای‌تان زنگ می‌زنم و کوشش می‌کنم ‌زود‌تر برگردم پیش‌تان.  

تا روزی که دوباره دیدم‌شان پسرکم از شدت گریه و ناراحتی پژمرده شده بود. ‌ضعیف و لاغر و وحشت‌زده به نظر می‌رسیدند‌. خودشان را در آغوشم انداخته بودند و نمی‌گذاشتند جایی بروم، حتی دستشویی که می‌رفتم هر دو با من می‌آمدند. پدر و مادرم ‌پیرتر و افسرده‌تر‌ به نظر می‌رسیدند. در آن مدت مادرم چندین بار فشارش بالا رفته بود و کارش به شفا‌خانه کشیده بود‌‌.  

پس از رهایی، مدتی سکوت کردم، ولی اشک‌های دختران و زنان و جنایات و اوضاع وحشتناک جاری در کشور امانم ندادند و بار دیگر تصمیم گرفتم به خیابان برآیم و آزادی و عدالت را ‌فریاد بزنم. اطفالم را در آغوش گرفتم و از حویلی بیرون شدم، اما دوباره برگشتم و بیشتر بوسیدم‌شان و بغل‌شان کردم و شکم‌سیر اشک ریختم و فکر می‌کردم اگر مرا چیزی شود این اطفال معصوم را چه خواهد شد. خلاصه از پدر و مادر پنهانی بیرون شدم و به خواهرم زنگ زدم که من تظاهر‌ات می‌روم لطفاً مواظب بچه‌ها باشید. تأکید کردم اگر مشکلی پیش آمد فقط مواظب بچه‌هایم باشید و راه افتادم. حس بد و وحشتناکی داشتم. بار اولم بود که وقتی بلندگو را دستم می‌گرفتم شکنجه‌های روانی و جسمی و زندان تاریک و شب‌های وحشتناک یادم می‌آمد، ولی چشمم را بستم و با خودم گفتم اگر امروز سکوت کنی و باختت را قبول کنی، هم خودت می‌بازی هم زنان ‌و هم مردم افغانستان، پس قوی‌تر از قبل آزادی و عدالت برای مردم را فریاد بزن. متأسفانه بخت با من یار نبود و دوباره دستگیر شدم و بیست‌و‌چهار ساعت زندانی شدم، شکنجه شدم و قرار بود به ریاست ۴۰ منتقلم کنند. با خودم گفتم این‌بار شاید زنده بیرون نیایم، چون یک‌بار تعهد گرفته بودند که اگر خطایی کنم و در چنین راهپیمایی‌های شرکت کنم مسئولیت بر دوش خودم خواهد بود و هر حکمی طالبان صادر کند من و فامیلم حق اعتراض نداریم. دنیا پیش چشمم تاریک شده بود. حالم بد بود و دو‌ـ‌سه بار ضعف آوردم‌. ماه رمضان هم بود.  

ولی با اقدامات فامیل و بزرگان دشت‌برچی و ضمانت و عذر و زاری‌های زیاد‌ قرار شد ‌آزاد شوم، ولی آخرین فرصتم بود. اگرچه ظاهراً آزاد بودم، ولی آدرس خانه، شمارۀ تماس، تذکره‌های من و پدرم و کسانی که ضمانتم کرده بودند، پیش‌شان بود. هرچند سکوت برایم دردآور بود، ولی وقتی طرف صورت پدرم که سیلی‌کاری شده بود و اشک ‌اطفالم و وضعیت آشفتۀ مادرم می‌دیدم، ناگزیر سکوت می‌کردم. چند بار فکر خود‌کشی به‌سرم زد، ولی وقتی به اطفالم می‌دیدم منصرف می‌شدم و درد می‌کشیدم.  

* رقیه ساعی،۲۹ ساله، فارغالتحصیل صنف دوازدهم است. او قبل از قدرتگیری طالبان میخواست در اردوی ملی افغانستان ایفای وظیفه کند، ولی با سقوط افغانستان نتوانست به هدف خود برسد‌. 

Leave a comment