ما دو دختر یتیم و بیپناهیم و زمانی از مهر مادری و پدری خود محروم شدیم که من پنج سال داشتم و خواهرم دهساله بود. پدرم در روستایی از ولسوالی دولینۀ ولایت غور شغل دامداری داشت که روزی با ماین کارگذاریشده برخورد کرد و جان باخت. دیری نگذشت که مادرم نیز بهخاطر مسئولیتهای سنگین خانهداری و شدت کارهای کشاورزی و تأمین نیازهای ما به بیماری قلبی دچار شد و پس از دوسال فوت کرد. مادرکلانم در شهر زندگی میکرد، از حال و روزگار ما که باخبر شد، به ولسوالی آمد و ما را با خود برد.
در شهر فیروزکوه بهخاطر فقر و گرسنگی و نجات از سردی هوا مجبور بودیم روزانه کارتن، پلاستیک، بوتلهای نوشابه، برگ درختان و مواد دگر را جمعآوری و شبانه با آنها اتاق خود را گرم کنیم. شوهر مادرکلانم نیز ضعیف و ناتوان شده است و نمیتواند کار کند. یک پسر جوان دارند که به ایران رفته و هیچ خبری از او ندارند. هرچه در خانه میخوردند به ما هم میدادند تا از گرسنگی تلف نشویم. بسیاری از شبها را گرسنه به روز میرساندیم. روزها مناطقی در فاصلۀ ۱۵ تا ۲۵ کیلومتر را جستجو میکردیم. روزگار همینگونه و با سختی میگذشت. بعضی روزها که زبالهگردی میرفتیم، مورد دشنام و لتوکوب مردم قرار میگرفتیم. دکانداران میگفتند ما وسایلشان را دزدی میکنیم و میگفتند برویم و گم شویم. آنها ما را با سنگ میزدند و روزگار سختی را سپری میکردیم.
بالأخره روزی داخل بازار مندوی در حال جمعآوری کارتن و پلاستیک بودیم که کارمندان ادارۀ کار و امور اجتماعی آمدند. انسانهای خیلی شریف بودند و ما را نوازش میکردند و میگفتند ما را به پرورشگاه میبرند و شامل مکتب میکنند و غذا میدهند تا دیگر این کار را نکنیم. من و خواهرم خیلی خوشحال شده بودیم؛ با آنها رفتیم و هرچه کارتن و پلاستیک جمع کرده بودیم دور انداختیم. ما را اول به یک اداره بردند و بعد به پرورشگاه رفتیم. کودکان زیادی آنجا بودند؛ بعضیها بازی میکردند، بعضیها خودشان را روی چپرکتها انداخته بودند و با دیدن اینجا احساس کردم در بهشت هستم.
به من و خواهرم در آنجا، همزمان با آموزش، غذا و امکانات زیادی داده میشد و ما به آیندۀ بهتر امیدوار شده بودیم. از اینکه دیگر مجبور به جمعآوری زباله و تحمل گرسنگی و سردی هوا نیستیم، خیلی خوشحال بودیم. به این ترتیب، یکونیم سال شده بود که هم مادرکلانم از ما بیغم شده بود و هم من و خواهرم مریم، که حالا پانزدهساله و پنج سال از من بزرگتر است، جای خوبی برای بودوباش و غذای سالم برای خوردن پیدا کرده بودیم. برای ما که به کارهای شاقه مصروف بودیم، از غذاهای دور ریختهشده تغذیه میکردیم و در خانۀ مادرکلان موسفید و فقیرمان زندگی میکردیم، پرورشگاه جای امن و حتا میشود گفت رؤیایی بود. ما برای اولین بار روی تخت کودکانه خوابیدیم، برای بازي کردن وقت یافتیم و دوست پیدا کردیم. برای ما درس خواندن رؤیایی بود که در پرورشگاه به آن رسیدیم. زیاد خوش بودیم. مادرکلانم هم از وضعیت ما راضي بود. من در همان یکونیم سال حس کردم که کودک هستم و نیاز به تفریح و بازی دارم.
این خوشحالی و احساس خوشبختی اما دیری نپایید. پس از قدرتگیری، طالبان نهتنها مکاتب دخترانه را بستند، بلکه پرورشگاه ما را نیز در فیروزکوه، مرکز ولایت غور، بستند؛ جایی که بهشمول من ۲۴۰ کودک پسر و دختر در آن زندگي میکردیم. من و خواهرم یکبار دیگر به کوچه برآمدیم و مشغول زبالهگردی شدیم. دوباره به خانۀ مادرکلان خود پناه بردیم. مادرکلانم ما را مانند دختران خود دوست داشت و با وجود مشکلات زیاد، به آغوشمان گرفت.
طالبان همه چیز را از ما گرفتند. من و مریم میخواستیم درس بخوانیم و یکی داکتر و دیگری معلم شویم. میخواستیم به مردم، بهویژه کودکان یتیمی مثل خود، کمک کنیم. اما نمیدانم که به این آرزو میرسیم یا نه. حالا که به روزگار خود و خواهرم میبینم و اینکه روزانه مشغول کارهای شاقهایم، امیدی ندارم که به آرزوهای خود برسیم. حالا دوباره مجبور به زبالهگردی شدهایم و تلاش میکنیم که از گرسنگی و سردی هوا نجات یابیم.
وقتی دختران دیگر را میبینم که روزانه به سمت مکتب یا با والدینشان برای خرید به بازار میروند، لباس جدید و کفش خوب میپوشند، دلم آب میشود و با خود میگویم کاش پدر و مادر ما هم زنده میبودند تا برای ما هم خرید میکردند و دیگر مجبور به انجام کارهای شاقه نمیشدیم. خانوادۀ مادرکلانم نیز پول ندارند تا برای ما لباس بخرند. لباسها و کفشهای ما مندرس و فرسوده است. در دوسال گذشته هیچ مؤسسه و نهادی به مادرکلانم کمک نکرده است و ما سعی میکنیم با زبالهگردی روزگار بگذرانیم. حالا نمیدانم سرنوشت ما چه خواهد شد. تنها آرزویم این است که از فقر و گرسنگی نجات یابیم تا بتوانیم به آرزوهای خود برسیم.
* مهسا الهام، نام مستعار خبرنگار زنتایمز در افغانستان است.


