یک ماه می‌شد که یکی از دوستانم در یکی از مؤسسات آموزشی در شهر کابل به‌صورت حضوری زبان انگلیسی می‌خواند.‌ وقتی او در مورد مؤسسۀ آموزشی خود می‌گفت یا ‌او را موقع نوشتن کارخانگی و جستجوی منابع برای تحقیق و مقاله‌اش می‌دیدم، کنجکاو می‌شدم و می‌پرسیدم که مؤسسۀ موردنظر چگونه جایی است یا دقیقاً در کجا موقعیت دارد و اینکه طالبان چرا چیزی نمی‌گویند و چطوری اجازه داده‌اند که دختران در چنین مؤسسه‌ای آن هم زبان انگلیسی بخوانند. کلاً جای تعجب داشت که در چنین شرایطی، که هیچ دانشگاه، ‌مکتب‌ و ‌نهاد آموزشی، اعم از دولتی و خصوصی، مجاز به آموزش زنان نیست، به یکی از نهادها اجازه داده شود که به دختران هم آموزش دهد. دوستم می‌گفت: «‌طالبان به کورس‌ها اجازه داده و جز حجاب به هیچ چیز دیگر کاری ندارند.» وقتی آمادگی او را برای رفتن به کورس با لباس منظم، کفش‌های پاک، چادر سیاه، ماسک سیاه و بیک سیاهش ‌می‌دیدم دچار هیجان ‌می‌شدم که ‌بروم و در آن کورس ثبت نام کنم. او از روزی که رفته بود مرا تشویق می‌کرد شامل کورس‌شان شوم. می‌گفت: «اگر این کورس چیز جدیدی به آموختن نداشته باشد، آموخته‌های قبلی برایت تکرار خواهد شد. از این گذشته، همین‌که هر روز به خود می‌رسی و چند نفر دیگر را می‌بینی روحیه‌ات تازه می‌شود.» 

بالأخره دیروز موفق شدم که به آن مؤسسۀ آموزش زبان انگلیسی یا همان محل تحقق رؤیاهای دختران در کابل بروم. بعد از دو ایستگاه روبه‌روی یک کوچۀ فرعی از موتر پیاده شدیم و داخل کوچه زیاد پیش نرفته بودیم که لوحۀ تبلیغاتی مؤسسه را بر سر‌ دروازۀ بزرگ آن دیدم که به رنگ زرد توجهات را به خود جلب می‌کرد و دروازه هم کاملاً باز گذاشته شده بود. موقع ورود به اولین چیزی که برخوردم بنری کوچک ‌به رنگ زرد بود که به دیوار روبه‌روی دروازۀ ورودی زده شده بود با این مضمون: «رعایت حجاب اجباری و الزامی است و به کسی که حجاب را رعایت نکند اجازۀ ورود داده نمی‌شود.» بعد از گذشتن از کنار آن تهدیدنامۀ دیواری به زیرزمینی آن تعمیر بزرگ رفتیم‌. دوستم گفت صنف‌های دختران همه در آن برگزار می‌شود‌. زیرزمینی خیلی سرد بود. هیچ وسیله‌‌ای هم به‌خاطر گرمایش صنوف دخترانه در نظر گرفته نشده بود. در آن یک‌و‌نیم ساعت برای بار اول سردی زمستان را احساس کردم و گمان نمی‌کردم ‌که زمستان امسال چنین قدرتی داشته باشد که در این زیرزمینی ‌آن را به رخم کشید. دستانم کرخت شده بود، اما دلم گرم آن کورسوی امیدی بود که در یک زیرزمینی برای زنان روشن شده بود.  

در این صنف زیرزمینیِ زبان انگلیسی نهایتاً هشت دختر حاضر شده بودند درس بخوانند که یکی از آنها یک خانم مُسن بود که با پسر کوچکش آمده بود. گفت‌ که پسرش را به‌عنوان مَحرَم همه‌روزه با خود می‌آورد و اگر هم زمانی طالبان وارد صنف شدند، او از این جهت مشکلی نداشته باشد‌. زن با پسرش در صف اول صنف نشسته بودند و ما هم در صف آخر بودیم. موهای زن از زیر چادرش بیرون زده بود و دوـ‌سه تار سفید در بین موهای پیشانی‌اش دیده می‌شد. دختران دیگر همه ماسک به صورت زده بودند و هیچ‌کسی را نمی‌شد تشخیص داد که کیست. تنها من، دوستم و آن خانم صورت‌مان پیدا بود که دوستم و آن زن ماسک هم داشتند، اما من نداشتم. گوشۀ چادرم را به دست گرفته بودم تا در صورت وقوع هر نوع فاجعه‌‌ای آن را به صورتم بکشم و خودم را پنهان سازم.  

آموزگار زبان یک پسر جوان بود. با احتیاط درس خود را ارائه کرد و نوبت را به همکار خود سپرد. همکارش نیز یک پسر جوان دیگر بود که بیشتر از همکارش لبخند می‌زد و فضای صنف درسی‌اش را صمیمی‌تر ساخته بود. گرامر زبان انگلیسی تدریس می‌کرد و موضوع درس او هم شبه‌جمله (Clauses) ‌بود. در آن بحث از ما خواست جملاتی بسازیم که نشان‌دهندۀ یک آرزوی برآورده‌ناشده، ‌یک رؤیا و یا یک حسرت باشد. جملاتی که دختران ساختند همه حکایت از این داشت که‌ کاش می‌توانستند بروند. کاش می‌توانستند پاسپورت بگیرند. کاش  وقتی که طیاره‌های چارتر امریکایی مردم را دسته‌دسته از میدان هوایی می‌بردند، خود را آنجا می‌رساندند. کاش قبل از اینکه دانشگاه‌ها بسته شود، فارغ‌التحصیل می‌شدند.‌ کاش بورسیۀ رایگان از یکی از کشورهای اروپایی یا امریکا دریافت کنند. کاش امتحان تافل را با امتیاز بالا ‌بگذرانند و یا ‌کاش چنین نمی‌شد یا چنان نمی‌شد. کاش ‌مجبور نمی‌شدند صورت خود و ‌زندگی را در پستوهای نهادهای آموزشی و خانه‌ها‌ ‌پنهان کنند.   

یکی از دختران نیازی به خواندن آن دوره نداشت و همه را ‌قبلاً در جای‌ دیگر‌ گذرانده بود، اما ‌آمده بود تا به این بهانه ‌فرصتی برای همنشینی و همصحبتی با ‌آدم‌های دیگر ‌داشته باشد. ‌می‌گفت: «یک بورس‌ بسیار خوب از دانشگاه … امریکا دریافت کردم، اما سنم در شناسنامه‌ کوچک‌تر از چیزی بود که در شرایط سنی آن در نظر گرفته شده بود و به این دلیل نتوانستم بروم. باید یک سال دیگر منتظر باشم. یک سال دیگر باید اینجا را تحمل کنم.» ‌دخترک انگلیسی را خیلی روان و قشنگ صحبت می‌کرد و آمده بود یک سال دیگر را در پستوی یک نهاد آموزشی دیگر سپری کند. 

دوست من قبل از سقوط جمهوریت در یک نهاد قضایی کار می‌کرد و با قضایای خشونت‌های خانوادگی و زنان سروکار داشت که با تسلط طالبان ‌درجا منفک ‌و خانه‌نشین شده بود. او حالا زبان انگلیسی می‌خوانَد و به‌رغم داشتن دو فرزند، می‌خواهد‌ برندۀ بورس‌ شود و خارج از کشور برود تا باشد که فرزندانش در کشوری بزرگ شوند و زندگی کنند که حکومت آنجا‌ چنین نفس مردم را تنگ نسازد و لقمه از دهان‌شان نقاپد.  

یکی از دختران مقاله‌اش را جلو صنف خواند که در مورد کشور اکوادور در قارۀ امریکا بود. او که تلفظ انگلیسی‌اش خیلی خوب بود، مقاله‌اش ‌توجهات را به لحن شیرینش جلب کرده بود. چشم و ابرویش سیاه بود و منظم و نصف صورتش را با ماسک سیاه پنهان کرده بود. با او زیاد صحبت نکردم، اما متوجه شدم که یکی از دختران خواهر او است و هردو می‌خواهند با آموختن زبان انگلیسی صاحب کار و ‌زندگی مرفه در کانادا یا امریکا شوند. من شخصاً قصد خاصی از رفتن به آنجا نداشتم و زبان انگلیسی را هم تا حدی آموخته‌ام، اما با دیدن آن ‌دختران مبارز و شجاع دوست داشتم ‌در آن کورس شامل شوم. هرچند فضای دلهره‌آور آنجا مرا نگران ساخته بود. نگران شده بودم که مبادا ‌طالبان یکباره به صنف بریزند و همه را ببندند و ببرند حوزۀ امنیتی و آن‌همه وحشت و ترس را آن وقت کجا ببرم. ‌با این‌همه، با تجربۀ آن فضای صمیمی خیلی دوست داشتم که آموزش انگلیسی را در آنجا ادامه بدهم.  

وقتی که صنف رخصت شد و از آن زیرزمین برآمدیم، روی حویلی، کنار دروازه و کوچۀ روبه‌روی دروازۀ کورس پر از‌ مردان و پسران جوان شده بود که هر کدام با بایسکل و موترسایکل خود بیشتر فضای آنجا را در تصرف داشتند‌‌. ما چند نفر در میان آنها زیاد هم دیده نمی‌شدیم. از دوستم پرسیدم که طالبان آنها را موقع بیرون شدن از کورس نمی‌بینند. پاسخ داد: «چرا می‌بینند. خودشان اجازه داده‌اند، اما به‌خاطر حجاب زیاد مزاحم می‌شوند؛ اگر احتیاط نکنیم یک‌روزه بدبخت می‌شویم. همین چند روز پیش شش‌نفره به طرف من هجوم آوردند که چرا پاچۀ شلوارم اندکی سفیدی پایم را نمایان ساخته است. به دست‌شان سلاح بود و طوری وحشتناک حمله کردند که گریه کردم و هیچ چیز هم نتوانستم بگویم.» دوستم می‌گوید وقتی که طالبان به بهانۀ حجاب به سمت او هجوم آورده و او را ترسانده‌اند، حتی یک مرد هم از او ‌حمایت نکرده است؛ فقط تماشا کرده‌اند و رفته‌اند.‌ فردای آن روز که به کورس رفته‌ نگهبان ‌گفته بود‌ه ‌متوجه نشده است، وگر‌نه حتماً از او دفاع می‌کرده، در حالی‌که‌ شاهد ماجرا بوده و آن موقع توان ایستادن نداشته است، چه ‌رسد به رفتن به سوی یک زن و نجات او از دست مأموران امربه معروف طالبان که یک‌تنه کوچه‌های شهر را در تصرف خود دارند و به زن و فرزند مردم ‌چگونه زندگی کردن و چگونه راه رفتن را دیکته می‌کنند. 

* آلمابیگم، نام مستعار زنی نویسنده در افغانستان است. 

Leave a comment