هر روز که به مکتب می‌روم با خودم تکرار می‌کنم‌: «شدن، نیازمند صبوری و قدرت برابر است. شدن‌ یعنی همیشه فکر کنی که باید به رشد و بالندگی بیشتر برسی.»‌ 

این جملات میشل اوباما در کتاب «شدن» است که بارها ‌در دوران مکتب در افغانستان خوانده‌ام به‌طوری که ملکۀ ذهنم شده. 

فکر می‌کنم از اواسط صنف هفت مکتب بود که تصمیم مهم زندگی خود را برای داشتن یک هدف مشخص و تلاش برای رسیدن به آن گرفتم. همان موقع بود که راه زندگی‌ام را پیدا کردم. هدفی برای خود تعیین کردم و تصمیم گرفتم لحظه‌ای از تلاش برای رسیدن به هدفم دست بر‌ندارم. تصمیمم این بود که یک سیاست‌مدار موفق شوم و تلاش کنم برای ایجاد تغییر در زندگی خود و دیگران. 

از همان زمان با سن کم برای لحظه‌لحظۀ زندگی‌ام برنامه ریختم؛ کمترین زمان را به استراحت و بیشترین زمان را به درس خواندن اختصاص دادم. برنامه‌هایم به‌حدی فشرده بود که صدای اعتراض پدر و مادرم درآمده بود، ولی من به هیچ چیز دیگر جز رسیدن به هدفم فکر نمی‌کردم.  

روز آخر امتحانات چهار‌و‌نیم‌ماهه بود. وقتی از امتحان کمپیوترساینس خارج شدم و طرف خانه ‌راه افتادم، ‌همهمۀ عجیبی بین مردم بود که تا به حال ندیده بودم. همه پریشان بودند و هر کسی به طرفی فرار می‌کرد.  

از یک مرد دکاندار پرسیدم چه شده؟ مرد جواب داد: «جان کاکا برو خانه که طالبان آمدند.» یک لحظه احساس کردم دنیا پیش چشمم تیره و تار شد. پاهایم سست شده بودند و توان حرکت نداشتند.  

خبر درست بود؛ طالبان آمده بودند. بسیار راحت‌تر از چیزی که من تصور می‌کردم آمدند. یعنی کشور را دو‌دستی تقدیم‌شان کرده بودند. 

با سابقه‌ای که از طالبان سراغ داشتم می‌دانستم که دیگر درس خواندن برای من راحت نخواهد بود. وقتی به‌طور رسمی اعلام کردند که «تا امر ثانی دختران اجازه ندارند به مکتب بروند» احساس کردم قلبم می‌خواهد از حرکت بایستد. اما باز هم به دلم امید دادم که حتماً راه دیگری وجود دارد و من تسلیم نمی‌شوم. تا اینکه همزمان با خروج نیروهای امریکایی از افغانستان، شنیدیم عده‌ای از مردم را هم می‌توانند از میدان هوایی خارج کنند. بار دیگر نور امید در دلم روشن شد و با خودم گفتم این همان راهی است که باید برای ادامۀ تحصیلم بروم. 

با صحبت با خانواده قرار شد فقط اسناد و مدارک و پول‌های‌مان را برداریم و سمت میدان هوایی حرکت کنیم.  

پس از ساعت‌ها انتظار در ترافیک بالأخره به میدان هوایی رسیدیم. آنجا هم ازدحام جمعیت به‌حدی بود که فکر می‌کردم همۀ مردم کابل در حال فرار از افغانستان‌اند. دلم به حال مردم سرزمینم سوخت. دلم به حال مادر میهن سوخت که آنگونه فرزندانش برای جدا شدن از او در تقلا و تلاش بودند.  

دست‌های پدرم را محکم گرفته بودم که گم نشوم. وقتی قصد خروج از ورودی اول را داشتیم، ناگهان سنگینی جسم سنگینی را روی شانه‌هایم  و پس از آن درد وحشتناکی را در شانه‌ام حس کردم. درد به‌حدی بود که دست‌های پدرم از دستم رها شد و یک لحظه پیش چشمانم سیاهی رفت. به پشت سر نگاه کردم و صورت عصبی یک طالب را دیدم که به پشتو چیزی می‌گفت که بعداً فهمیدم ‌تهدید کرد که زود بیرون شو وگرنه شلیک می‌کنم. ترس و وحشت از طرفی و درد بازو و شانه‌ام از طرف دیگر من را دچار شوک کرده بود. حتی نمی‌توانستم کلمه‌ای بگویم. پدرم مرا به سایۀ دیواری رساند تا لحظه‌ای بنشینیم. صدای فیرهای هوایی پی هم، گازهای اشک‌آوری که برای متفرق کردن جمعیت می‌زدند، حملۀ وحشیانۀ آن طالب همه و همه به یک فیلم جنگی تراژیک می‌ماند که من وسط آن فیلم گیر کرده بودم. 

بعد از تلاش بسیار به این نتیجه رسیدیم که امکان ندارد ‌بتوانیم از طریق میدان هوایی از کشور خارج شویم. بنابراین، به خانه برگشتیم و از فردای آن روز به سراغ فرستادن درخواست ویزای بشردوستانه به کشورهای مختلف و تهیه و تنظیم کیسهای پناهندگی بودیم که متأسفانه آن هم، به دلیل نبود شفافیت و فساد در این روند، هیچ‌کدام به نتیجه‌ای نرسید. به‌ناچار به‌عنوان آخرین راه‌حل به این نتیجه رسیدیم که به ایران مهاجرت کنیم. بعد از طی پروسۀ ویزا، که آن هم مشکلات و دشواری‌های زیادی داشت، بالأخره از مرز افغانستان خارج شدیم. 

زمانی که از مرز خارج می‌شدیم، ‌اندوه شدیدی تمام وجودم را فرا گرفته بود؛ اندوهی که نتیجۀ ‌حس شکست و ناکامی در برابر تحجر و تعصب طالبانی برای ادامۀ تحصیل من بود. 

اولین اقدام ما بعد از ساکن شدن، تلاش برای شامل شدن در مکتب بود که آن هم به‌خاطر قوانین سخت‌گیرانۀ این کشور حدود یک سال طول کشید. در این مدت  برای گرفتن بورس کشورهای اروپایی نیز اقدام می‌کردم و از میان همۀ تلاش‌ها و درخواست‌هایم تنها دو دانشگاه پاسخ داد و توانستم در دوره‌های آموزشی آنلاین آنها شرکت کرده و گواهینامه‌ دریافت کنم. 

بعد از تلاش زیادی بالأخره توانستم در یک مکتب خصوصی ثبت نام کنم. بسیار با شوق فراوان در حال آموزش و یادگیری بودم اما همۀ این شوق و ذوق من با شنیدن یک خبر فروکش کرد و آن خبر این بود که بعد از تمام کردن صنف دوازدهم، چون مدرک قانونی ندارم، نمی‌توانم وارد دانشگاه شوم‌ و بعد از آن هم اجازه ندارم هیچ شغلی در این رابطه داشته باشم. این خبر تمام انگیزه‌های درس خواندنم را تحت تأثیر قرار داده بود و تمام فکرم‌ را مشغول کرده بود تا برای این موضوع چاره‌ای بیندیشم. 

وقتی خانواده ناامیدی و افسردگی مرا دیدند، مصمم شدند ‌تصمیم مهمی بگیرند و بعد از تحقیق در مورد راه‌های مختلف، تنها راه چاره را مهاجرت دوباره یافتیم. بنابراین، تصمیم گرفتیم این بار راه اروپا را پیش بگیریم. اما مهاجرت به اروپا آن هم قاچاقی هزینۀ زیادی ضرورت داشت و ما برای مهاجرت همۀ خانواده پول کافی نداشتیم. مادرم که بی‌تابی مرا برای ادامۀ تحصیل دید، پیشنهاد داد که فقط من و پدرم راهی شویم و بقیه در ایران بمانند.  

روز رفتن رسید و من فقط با وسایل بسیار ضروری در کوله‌پشتی کوچکم، به‌علاوۀ یک کتاب و قلم‌ که دارایی‌های ‌جدانشدنی ‌من بودند، ‌همراه پدر ‌راه افتادم. 

جدا شدن از مادرم سخت‌ترین لحظۀ زندگی‌ام بود، ولی من بین حرکت و پشت سر گذاشتن سختیها و رسیدن به هدف بزرگی که داشتم و ماندن کنار خانواده‌، باید یکی را انتخاب می‌کردم و من رفتن را انتخاب کردم. 

دو شبانه‌روز طول کشید تا به مرز ترکیه برسیم، چرا که مجبور بودیم مسیر‌های سخت و کوهستانی را، ‌آن ‌هم در هوای سرد، پیاده برویم و حتی یک بار به‌خاطر تیراندازی برگشت خوردیم و دوباره ‌راه افتادیم. ‌به‌خاطر پیاده‌روی زیاد، در بعضی از قسمت‌های مسیر‌ پاهایم بی‌حس شده بود و با کمک همراهان‌‌ راه می‌رفتم. 

در مرز ترکیه به‌حدی سریع می‌دویدیم که متوجه هیچ چیزی نمی‌شدم. یک بار پاهایم بین سیم‌های خاردار گیر کرد که مجبور شدم با دست‌هایم خلاصش کنم. وقتی به پناهگاه رسیدم، تازه متوجه خونریزی دستم شدم که عمیقاً بریده شده بود و لباس‌هایم که تکه‌تکه شده بود. 

بعد از چند ساعت به یک خوابگاه در خاک ترکیه رسیدیم. ما را دو روز کامل در خوابگاه بدون آب و غذا محبوس کرده بودند. اگرچه نامش خوابگاه بود، ولی در اصل طویله‌ بود که از آن برای پنهان کردن پناهجویان استفاده می‌شد. وضعیت بسیار رقت‌انگیزی داشت. ‌در را قفل کرده بودند و اجازۀ بیرون رفتن ‌نداشتیم. حتی اجازه نداشتیم ‌بلند صحبت کنیم، چون ممکن بود کسی متوجه حضور ما ‌شود. ولی برای من هیچ‌کدام از این‌ها مهم نبود؛ برای من مهم مقصد و رسیدن به هدفم بود. هر جایی که مشکلات بر من فشار می‌آورد‌ و خطر خاموش شدن ‌شعلۀ امید ‌در دلم وجود داشت، با تمام توان می‌جنگیدم تا آن شعلۀ کم‌رمق امید را در دلم روشن نگهدارم. حالا که فقط چند روز با رسیدن به هدفم فاصله داشتم، به هیچ‌وجه نمی‌خواستم امیدم را از دست بدهم. 

بعد از دو  روز موتری برای بردن ما آمد. با خوشحالی آمادۀ رفتن شدیم که ناگهان متوجه شدیم موتر پولیس ترکیه است. احتمالاً در مورد حضور ما گزارش دریافت کرده و برای دستگیری ما آمده بود.  

ما را به پاسگاه ‌انتقال دادند و ‌مدت دو روز و نیم آنجا نگهداشتند. در این مدت از تمام افراد کار میکشیدند. از کارهای خدماتی مثل نظافت سرویس‌های بهداشتی تا تعمیرات‌ همه را به دوش پناهجویان انداخته بودند.  

بعد از آن مدت ما را به قصد اخراج ‌به سمت مرز بردند. وقتی به مرز نزدیک می‌شدیم، برای اولین بار ‌امیدهایم ناامید شد و با تمام وجود گریه کردم به حال خودم و آن‌همه خیالبافی و نقشه‌هایی که برای آینده‌ام داشتم. 

حالا از آن ماجرا ماهها می‌گذرد و من وارد یک مکتب خصوصی در شهر تهران شده‌ام. اگرچه می‌دانم شاید درس خواندن من در این کشور هیچ نتیجه‌ای نداشته باشد و شاید بعد از فراغت نتوانم در رشتۀ مورد علاقه‌ام درس بخوانم یا  وظیفه‌ای اجرا کنم، ولی با این‌همه با تمام توان و با شوق زیاد به تحصیلم ادامه می‌دهم. می‌دانم که یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت! 

* شکیبا رهیاب، دختر دانش‌آموزی که تحت سلطۀ طالبان از آموزش محروم شده است. 

Leave a comment