شبانه هوای قندهار ‌سرد شده است و موهای بدنم از شدت سرما سیخ می‌شود. تنم گرم نمی‌آید و هنگام صحبت با فرزندانم از سوز سرما ‌صدایم می‌لرزد. ‌از وقتی که زمستان شروع شده، به‌خاطر سردی هوا، طرف چپ بدنم از کار افتاده است و سرما تا مغز استخوانم نفوذ می‌کند.‌ هوا ‌روز‌به‌روز سرد‌تر و همزمان ترس و نگرانی من هم بیشتر شده است که این ‌‌زمستان ‌را ‌چگونه سپری کنم و چه کاری می‌توانم برای مراقبت از چهار فرزندم ‌در برابر سرما، ترس و گرسنگی جانکاه انجام دهم، در حالی که پسر بزرگم فقط سیزده‌ساله و صنف هفتم؛ پسر کوچکم ده‌ساله و صنف چهارم؛ دختر بزرگم هفت‌ساله و دختر کوچکم پنج‌ساله‌اند. 

زندگی ‌زیر خیمه، خصوصاً برای زنی با فرزندان خردسال‌ و آن هم در فصل زمستان، شاید تصورناپذیر باشد، ولی وقتی سقفی بالای سر آدم نباشد این تنها گزینۀ موجود است.‌ ‌چهار ماه قبل، وقتی ‌نتوانستم دیگر کرایۀ خانه را بپردازم، صاحب‌خانه ‌گفت: «برای ‌خانه مشتری جدیدی پیدا شده است و باید تو و اولادت خانه را ترک کنید.» از خانه آواره شدیم. پول نداشتم و مجبور شدم تنها سرمایه‌ام، یعنی بالون گازم، را بفروشم و با قیمت آن خیمۀ تکّه‌ای گرفتم‌ تا با فرزندانم در آن زندگی کنیم. 

نام من حمیده* است و شوهرم ۳۹ ساله و رانندۀ تکسی بود. از بخت بد ما او به زردی سیاه مبتلا شد. حالش بد شد و به بستر افتاد. پس از اینکه او نتوانست کار ‌کند، یک لقمه نان را به‌سختی پیدا می‌کردیم. من هم فقط تا صنف ششم درس خوانده بودم، هرچند همان را هم نتوانسته بودم ‌خوب بخوانم. بنابراین، نمی‌توانستم با استفاده از آن یگان وظیفه بگیرم. به علت ناتوانی ما در درمان بیماری شوهرم، او هفت سال پیشتر ‌جان داد. بیماری او به من هم سرایت کرده بود و ‌چون پیشرفت‌ نکرده بود، چندان جدی نمی‌گرفتم. اما به‌مرور زمان سبب دردهایی در قسمت‌های مختلف بدن، از جمله پاهایم‌، شد. من بعد از مرگ شوهرم سرپرستی فرزندانم را بر دوش گرفتم و برای سیر کردن شکم فرزندانم به‌عنوان صفاکار در یک مکتب ابتدائیه در شهر قندهار مشغول کار شدم. درآمد ماهانه‌ام‌ سه هزار افغانی بود که در برابر هشت ساعت کار به من پرداخت می‌شد. با آن می‌توانستم کرایۀ خانه و مصارف مکتب فرزندانم را تأمین کنم تا اینکه قدرت به دست ‌طالبان افتاد و با تسلط این گروه همه چیز نابود شد. مکتب بسته شد، من کارم را از دست دادم و هیچ کسی هم دستم را نگرفت. به هر دری که زدم‌ کسی کمکم نکرد. کار هم نیافتم. تمام دفاتر ‌صفاکار مرد استخدام کردند. کسی به من کمک نقدی و مواد غذایی هم نکرد‌ که کمترین نیازهای ما برآورده شود. 

در چنین وضعیتی، مجبور شدم‌ وسایل خانه را به فروش برسانم. دوشک‌ها، پرده‌ها، فرش و حتا بعضی ظروف خانه را هم یکی‌یکی فروختم تا ‌اندکی پول به دست بیاورم و با آن بتوانم برای کودکانم ‌نان، آن‌هم باسی [نان فروخته‌نشده و مانده در نانوایی از شب قبل یا دو شب قبل]، تهیه کنم. 

شب‌ها در مورد خودم و دخترانم احساس امنیت ندارم. با تنها ‌کمپلی که در اختیار داریم، همیشه آنها را خوب می‌پیچانم و چسپیده به خودم می‌خوابانم. تشناب نداریم؛ در یک گوشه زیر دیوار ‌تکّه‌ای را بند کرده‌ایم‌ و پشت آن رفع حاجت می‌کنیم. در چنین وضعیتی، تشناب رفتن برای زنان ‌سخت است. همیشه معمولاً مردهایی در چهار ‌طر‌ف خیمه حضور دارند. به همین دلیل، ‌من و ‌دخترانم ‌روزانه نمی‌توانیم رفع حاجت ‌کنیم. هر قدر سخت هم که باشد‌ تا شب منتظر می‌مانیم. گاهی ‌دچار درد مثانه می‌شویم که طاقت‌فرساست، اما چاره‌ای جز تحمل نداریم. با آنکه ‌هوا‌ سرد است و باد یخ می‌وزد ناچار شبانه پشت آن تکّه ‌حمام هم می‌کنیم. همین چند روز قبل ‌دخترم بعد از حمام تا صبح نتوانست از درد بخوابد. تب داشت و دارو هم در اختیار نداشتیم. هزینۀ مراجعه به داکتر را هم نداشتیم و او مجبور به تحمل ‌‌چند روز بیماری شد. من فقط برایش دعا کردم، اما حالا شکر خدا ‌بهتر است و فقط سرفه دارد. 

در این یک ماه اخیر یادم نمی‌آید ‌‌غذایی برای فرزندانم پزیده باشم. ‌حالا زیر این خیمه و در این هوای سرد، بزرگترین آرزوی من یک بشقاب غذا برای فرزندانم است. به دست و صورت ترکیده، خشک و خاک‌آلود اولادم که می‌بینم نمی‌توانم جلو اشک‌هایم را بگیرم. ‌برای یک مادر چنین وضعیتی بسیار دردناک است و دردآورتر اینکه به‌خاطر جنسیتش نتواند کار کند و فرزندانش دچار سوءتغذیۀ شدید باشد و آنها را پیش چشم خود در حال تلف شدن ببیند. 

* ثنا عاطف، نام مستعار خبرنگار زن‌تایمز در افغانستان است. 

Leave a comment