نام من سلطان است؛ البته این نام مستعار من است. من ۳۲ ساله و عضو جامعۀ الجیبیتی افغانستانم. مثل دیگر اعضای این جامعه، من در مورد هویت جنسی واقعیام چیزی نمیدانستم. در طی سالهایی که بزرگ میشدم به من گفته میشد که فقط دو جنس وجود دارد: یکی مرد و دیگری زن. من به هیچ دانش و اطلاعاتی در مورد موجودیت افرادی مانند من، دسترسی نداشتم.
دوازدهساله بودم که «دیگر بودن» و تفاوت خود با اطرافیانم را کشف کردم. دانستن این تفاوت با مکالمهای که با یکی از همصنفیهایم در صنف پنجم داشتم، شروع شد. ابراهیم عاشق دختری به نام شیبا بود. تمام روز به این فکر میکرد که چگونه عشقش را به شیبا ابراز کند. روزی پرسیدم: «ابراهیم، چطور ممکن است دختری را دوست داشته باشی؟» ادامه دادم: «من دخترها را دوست ندارم، فقط پسرها را دوست دارم. من عاشق پسران زیبا با موهای استایلی هستم.»
ابراهیم با تعجب به من نگاه کرد و در نهایت گفت: «تو یک مریضی به نام «بچهبازی» داری به همین دلیل است که تو دختران را دوست نداری.» او به من گفت مریضم، زیرا هیچ احساسی نسبت به دختران ندارم. حتی به داکتر مراجعه کردم و تقاضای تداوی کردم. اما تداوی در هیچ کجا یافت نشد و من نمیتوانستم خودم را مجبور کنم که عاشق یک دختر شوم. آهستهآهسته، همانطور که بزرگ میشدم، شروع به دانستن بیشتر در مورد هویت جنسیام کردم و دانستم که مریض نیستم.
شانزدهساله بودم که عاشق پسری در محلهام شدم. اسمش بکتاش بود. او صاحب یک کلب اینترنتی در نزدیکی مکتب من بود و برادرش در مکتب ما درس میخواند. یک روز، او به من و برادرش پیشنهاد کرد که اگر کلبش را پاک کنیم به ما پول هفتگی خواهد داد. روزی پس از اتمام کارهایم، من پشت یک کامپیوتر نشستم و در انترنت جستجو کردم «چگونه یک مرد میتواند مرد دیگری را دوست داشته باشد؟» و «چگونه به مردی که دوست دارید پیشنهاد دهید؟» همانطور که نتیجۀ جستجوی انترنتی خود را میخواندم، بکتاش به من نزدیک شد. نگران اینکه او ممکن است آنچه را که من خواندم دیده باشد، مرورگر را بستم. اما او فقط لبخند زد و تاریخچۀ جستجو را باز کرد و محتوایی را که من به دنبال آن بودم را دید. او به من گفت اینکه من پسران را دوست دارم مرا انسان غیرطبیعی نمیسازد. او گفت که از من خوشش میآید. وقتی که دانستم که من تنها کسی نیستم که مردان را دوست دارد، احساس آرامش کردم. من عاشق بکتاش شدم. من او را اغلب میدیدم و روزهایی که نمیتوانستم چهرهاش را ببینم احساس میکردم چیزی را گم کردهام.
از آنجا که رابطۀ ما یک تابو بود و جرم شمرده میشد، ما نمیتوانستیم در مورد رابطۀ خود به کسی بگوییم. پیدا کردن جاهایی برای با هم بودن دشوار بود. ما نمیتوانستیم به خانۀ یکدیگر برویم و کلب هم هیچ جای خصوصی نداشت. وقتی که تاریکی شب فرا میرسید در سرک نزدیک خانۀ ما همدیگر را ملاقات میکردیم. یک شب، در حالیکه بکتاش مرا در آغوش گرفته بود، پدرم هنگام بازگشت از مسجد ما را دید. وقتی که به خانه آمدم پدرم، مرا تا حد مرگ لتوکوب کرد. او به حریم خصوصی من سرک میکشید و تماسهای تلفنی، پیامهای متنی، فیسبوک و وایبرم را بررسی میکرد. پس از آن پدرم سعی میکرد تمام فعالیتهای مرا کنترل کند، هرچند من هنوز راههایی برای دیدار با بکتاش پیدا میکردم.
رابطۀ ما دو سال طول کشید. وقتی از لیسه فارغ شدم، او به رابطۀ ما پایان داد. من به او التماس کردم که رابطهاش را با من ادامه دهد، اما او گفت که دیگر نمیخواهد با من در تماس باشد. او من را در فیسبوک و وایبر بلاک کرد. در نهایت، او تهدید کرد که اگر من در نزدیکی خانهاش دیده شوم یا سعی کنم با او تماس بگیرم، مرا افشا خواهد کرد.
بعد از اینکه بکتاش مرا رها کرد، با پسر کاکایم که یک بدنساز بود رابطه برقرار کردم. من ۲۱ ساله بودم و به لطف اینترنت چیزهای زیادی در مورد هویت جنسیام میدانستم. من میدانستم که هیچ مشکلی در من وجود ندارد. در واقع این مشکل جامعه بود که مرا برای آنچه هستم قبول نمیکند.
سه سال بعد، پسر کاکایم با یک دختر ازدواج کرد و به خارج رفت. احساس تنهایی و افسردگی میکردم. احساس میکردم تمام زندگیام تباه شده بود. من ۲۴ ساله بودم که در دسامبر ۲۰۱۶ تصمیم گرفتم جانم را بگیرم. یک بوتل دیگوکسین و ۸۴ قرص خوابآور را خوردم. با سردرد شدید، تب و سوزش شدید معده بیدار شدم. خانوادهام که نمیدانستند میخواستم خودم را بکشم، مرا برای تداوی به شفاخانه سردار محمدداوود خان بردند. یکی از داکتران که معدهام را پمپ کرد دوست کاکایم بود و به او گفته بود که من اقدام به خودکشی کردهام. خوشبختانه، کاکایم آن را با هیچکس، جز مادرم که ۱۰ روز بعد به دیدار من آمد، در میان نگذاشته بود. مادرم پرسید که چرا این کار را انجام دادم.
او از من پرسید: «آیا این را به خاطر یک دختر انجام دادی؟» نمیتوانستم خودم را کنترل کنم، گریه کردم. نمیدانستم چگونه به او بگویم. او قول داد که راز مرا نگه دارد. بنابراین، من تمام شجاعتم را جمع کردم و به او گفتم که من پسران را دوست دارم. پسر کاکایم را دوست دارم. البته برای او آسان نبود آنچه را که میشنید بپذیرد. در تمام زندگیاش به او آموخته شده بود که افراد الجیبیتی وجود ندارند یا اگر وجود داشته باشند وجود آنها گناه است. برای او سخت بود که حقیقت مرا بپذیرد. او مرا در آغوش گرفت و گفت: «بگذار که برایت یک دختر پیدا کنم که با تو ازدواج کند. این مشکل قطعاً حل خواهد شد.» و من میدانستم که مشکلات من به هیچوجه حلشدنی نیست. حتی قبل از طالبان، ما به خاطر هویتمان مورد آزار و اذیت و تبعیض قرار میگرفتیم.
اما در نهایت، من شریک زندگی فعلی خود را ملاقات کردم. من او را «بهشت» صدا میزنم. ما در سال ۲۰۱۸ با هم آشنا شدیم و اکنون هر دو زندگی خود را با صد ترس و لرز پیش میبریم.
بسیاری از افراد الجیبیتی که من میشناسم نتوانستهاند از کشور فرار کنند. آنها قادر به ادامۀ زندگی عادی در افغانستان هم نیستند. بسیاری از آنها نمیتوانند خانههای خود برای کسب درآمد ترک کنند، زیرا وجود آنها از نظر رژیم طالبان جرم است.
* سلطان نام مستعار یک فعال +LGBTQ در افغانستان است.


