در بهار سال ۲۰۲۲ با سپری کردن مشقت‌های زیاد، به ایران پناهنده شدم. به دلیل تهدیدهایی که متوجهم‌ بود، زندگی کردن در افغانستان برایم سخت شده بود. با اینکه بارها از سوی اعضای گروه طالبان بازرسی شده بودم، اما آخرین صحنۀ تلاشی طالبان در مرز اسلام‌قلعه هنوز هم یادم هست. آنها همۀ وسایلم را به‌دقت می‌پالیدند. از اینکه تمام مدارک‌ ضروری از جمله لپ‌تاپم را در انفجار میدان هوایی کابل در آگست ۲۰۲۱ در روزهای تخلیه از دست داده بودم، در این هنگام احساس سبک‌بالی می‌کردم. صدا ضبط‌کن من که تنها یادگار دوران خبرنگاری‌ام است، به دست مفتش طالب افتاد و به‌دقت آن را بررسی کرد و پرسید: «دا سه شی ده؟» 

پس از دو ساعت بازرسی نفس‌گیر، از چنگ ماموران طالبان رهایی پیدا کردم و نفس عمیقی کشیدم.‌ خانمم به‌شدت ترسیده بود و به خودش می‌لرزید. بعداً به من گفت که اگر من به چنگ طالبان می‌افتادم در ‌وضعیت بد و وحشتناکی قرار می‌گرفت که نمی‌دانست با آن وضعیت چگونه روبه‌رو شود. صف کشیدن و تایید روادید از دروازۀ مرزی ایران هرچند با صف‌بندی طولانی بود، سخت نگذشت، چون دیگر از طالبان نمی‌ترسیدم، اما حتا نگاه کردن به عقب نیز برایم ترسناک بود. 

بی‌پناهی سخت‌ترین بخش زندگی یک پناهجو است. سخت‌تر اینکه پناه‌گاهت ایران یا پاکستان باشد. فرار ‌از زیر تیغ‌ گروه طالبان و دیگر گروه‌های افراطی به این دو کشور همسایه، به این می‌ماند که انسان بی‌پناه از زیر چکک بیرون شود و زیر ناودان بنشیند. 

‌بارها تلاش کردم که از وضعیت پناهندگان و مهاجران افغانستان گزارش تهیه کنم، اما به دلیل وضع حاکم، موفق نشده‌ام و حتا کسی حاضر به مصاحبه نشده است. در ۱۵ میزان ۱۴۰۲سنگ علی پیر‌مرد ۶۰ ساله بیل و کلنگش را بر‌می‌دارد و راهی چهار‌راهی در نزدیک خانه‌اش در گلشهر مشهد می‌شود. یک مرد ایرانی او را برای کارکردن به جایی می‌برد، اما سنگ‌علی از آن روز به بعد به خانه بر‌نمی‌گردد. خانواده سنگ‌علی پس از یک دو روز نیامدنش،  آرامش‌شان را از دست می‌دهند و به آگاهی و پولیس گلهشر مراجعه می‌کنند. آنان از پولیس می‌خواهد تا موضوع نیامدن آن سنگ‌علی را دنبال کنند. اما پولیس به آنان می‌گوید که شاید جای‌ دوری به کارگری رفته است و نگران نباشند. 

پسر آن پیرمرد عکس پدرش را همراه یک فرد که ظاهرا او را به کارگری گرفته از دوربین‌های مدار‌بسته دریافت می‌کند و مجبور می‌شود به‌خاطر اطلاع‌دهی در صحفۀ اینستاگرامش می‌گذارد. اما خبری دریافت نمی‌کند تا اینکه بعد از بیست روز از طریق شبکه‌های اجتماعی اطلاع پیدا می‌کند که پدرش به قتل رسیده است. 

پولیس مشهد جسد سنگ‌علی را در یک خرابه نزدیک باغ انگور پیدا کرده و با استفاده از دوربین‌های مدار‌بسته قاتل را بازداشت می‌کنند.‌ اما پسر سنگ‌علی نمی‌خواهد یا نمی‌تواند با رسانه‌ها صحبت کند؛ چیزی که همیشه باعث مخفی ماندن حقیقت می‌شود. 

در خزان امسال، وقتی نزدیک شام ‌برای خرید مواد خوراکی به مغازه‌ای نزدیک خانه ‌رفتم، دیدم که یک مرد هیکلی با چهره‌ای برافروخته رو به یک پسر افغانستانی داد ‌زد: «چرا ماشینت را جلو مغازۀ من پارک کردي؟» هرچند آن پسر لاغراندام با خوشرویی معذرت‌خواهی ‌کرد، اما از خشم صاحب دوکان کم نکرد.‌ سیلی‌های بی‌دریغ آن مرد هیکلی ایرانی، صورت این پسر را سرخ کرده بود، به اندازه‌ای که خشم همۀ افغانستانی‌های دور و بر جوشان شده بود. آن پسر سرش را پایین انداخت با چشم‌چشم گفتن اندوه‌بار و دستپاچگی که وجودش را فرا گرفته بود، ماشینش را از جلو مغازۀ آن مرد به جای دیگری انتقال داد. در این وسط اما هیچ‌کسی جرئت نکرد که مانع سیلی زدن آن مرد شود. انگار‌ چنین اتفاق‌هایی برای مهاجران و پناهندگان افغانستان یک مسالۀ عادی و پیش پا افتاده است. دقیقاً مثل فحش و دشنام و زخم زبان‌ زدن در ‌اتوبوس، مترو، پارک‌ها و غیره. وقتی این اتفاق را در جمع خانواده قصه کردم، پدرم گفت ‌چند روز است که دیگر به پارک نزدیک خانه نرفته است، چون چند جوان ایرانی یک پیر‌مرد مهاجر را که عصا به داشت با سنگ می‌زدند و ‌می‌خندیدند. 

اتفاقاتی از این قبیل کم نیست. یک روز با ‌یک کارگر مهاجر افغانستانی صحبت می‌کردم‌ که در یک شرکت مبل‌سازی کار می‌کند. نامش جواد* است. یک همکار هموطن جواد در زندان به سر می‌برد و خانوادۀ آن فرد زندانی‌ دنبال این است که ۳۳۰ میلیون تومان دیه پرداخت کند. وقتی از او دلیل زندانی شدن دوستش را پرسیدم، ‌گفت‌ ‌در ‌جایی کار کرده بودیم‌ کمی پول از یک صاحبکار ایرانی طلبکار بودیم‌، ۱۰-۱۲ میلیون از من بود و‌ ۴ میلیون تومان از رفیقم. رفته بودیم پیش صاحبکار تا پول ما را بدهد، اما صحبت‌های ما به مشاجره ‌بد‌ل شد و مشاجره به جنگ. در نهایت زد و خورد شد و آنان همکارم را لت‌و‌کوب کردند و همکارم نیز یکی از آنان را لت کرد. هر دو طرف به دادگاه شکایت کردیم، اما شکایت ایرانی به دادگاه رسید اما از همکارم نرسیده است. برای پیش بردن امور دادگاه به وکیل مراجعه کرده‌اند و وکیل پیشنهاد کرده که باید برایش ۱۲۰ میلیون تومان بپردازیم؛ ۶۰ میلیون تومان در آغاز کار و ۶۰ میلیون در پایان دادگاه. ما اما چنین مبلغی را در اختیار ‌نداشتیم و‌ برای ‌مبلغ ناچیزی‌ دعوا کردیم. 

* فرهاد نام مستعار خبرنگار افغانستانی در ایران است. 

Leave a comment