روز هشتم همین ماه (جنوری ۲۰۲۴) و حوالی ساعت ۴:۳۰ عصر بود. تازه از کار رخصت شده بودیم. من بصیره* و همکارم مروه* در مورد خستگي کار آن روزمان حرف میزدیم که ناگهان دستی از پشت سر بازویم را محکم گرفت. خیلی ترسیدم و چیغ زدم. صورتم را که برگرداندم، با زنی با صورت پوشیده و لباس سیاه مواجه شدم. خواستم از او فاصله بگیر، ولی او با تمام توان مرا به سمت خود کشید. آن طرفتر از ما رنجر طالبان ایستاده بود و در یک نظر، بیشتر از ده تن را سوار بر آن دیدم.
با صدای بلند سؤال کردم: «کجا میبری مرا؟ چه اشتباهی کردهام؟» ولی زن دستم را چنان محکم گرفته بود که بهشدت احساس درد میکردم. همچنان سعی میکردم خودم را از دست وی نجات دهم، ولی موفق نمیشدم. یگانه چیزی که آن لحظه به فکرم رسید این بود که مبایلم را داخل جوی آب بیندازم. در حالی که میخواستم دستم را از دست زن رها کنم، از آن طرف چند مرد آمد و با مُشت و لگد من و مروه را سوار رنجر کردند. موتر بهسرعت حرکت میکرد تا اینکه به حوزه سیزدهم امنیتی رسیدیم. در حوزه تعداد دختران خیلی زیاد بود و هر کدام را به بهانههای مختلف گرفته بودند. هیچیک از دختران را نمیشناختم. همگی گریان بودند. هر دختر را جداگانه به اتاق بازجویی میبردند و در آن به همه فحش داده میشد و هر طور که میخواستند زنان را شکنجه میکردند. مبایلهای همه دختران را برده بودند و تفتیش میکردند.
در حالی نوبت من رسید که از ترس در حال لرزیدن بودم. بهزور مرا به اتاق بازجویی بردند. به گریه افتاده بودم. در حالی که اشک میریختم، میپرسیدم: «گناهم چیست؟ و مرا چرا اینجا آوردهاید؟» یک طالب گفت: «تو کافر هستی. فاحشه هستی.» دیگری صدا زد: «هزارهها همه کافراند.» بازجو پرسید: «نمازت را برایم توضیح بده و کلمهات را بخوان.» میگفت: «تو هم مثل دیگر دخترها بیحجاب و بیعزت هستي.» گفتم: «من با حجاب کامل و درست هستم. چادر و ماسک و حجاب بلند پوشیدهام. چه کار اشتباهی انجام دادم که مرا اینجا آوردید؟»
یکی از آنها فریاد زد: «چُپ باش فاحشه! چرا تو کرمچهای سفید مردانه پوشیدی؟ حق پوشیدن کفشهای مردانه را نداري.» افراد دیگرشان به این خاطر که جواب او را داده بودم، با مُشت و لگد مرا میزدند. یکي موهایم را گرفت و سرم را داخل آب فرو برد. نفسم بند آمده بود. فکر میکردم که میمیرم.
من یک شبانهروز در بندشان بودم. بعداً خانوادهام خبر شدند و برادر و پدرم به حوزه آمدند. طالبان به پدر و برادرم گفته بودند: «دخترتان بیحجاب است و بهخاطر اینکه دیگر بیحجابی نکند باید ۱۶۰هزار افغانی پرداخت کنید.» قبل از رها کردنم، ساعتهای هشت شب مرا بایمتریک کردند. از ما برای تضمینْ دو سند مالکیت خانه و همچنین بهاجبار تعهدنامه گرفتند. به پدرم اِخطار دادند که اگر بار دیگر دخترشان بیحجابی کرد، هیچوقت آزادش نمیکنند و با لحن تهدیدآمیز گفتند که حق صحبت با رسانه را نداریم.
برادرم مجبور شده بود برای رها شدن من پول قرض بگیرد. او پول را به طالبان تسلیم کرد و دو سند مالکیت خانه را به ضمانت به آنها سپرد.
از مروه همکارم، که با من بازداشت شده بود، خبر ندارم که کجاست و در چه وضعیتی قرار دارد. خیلی نگران او بودم. هرگز این تجربه وحشتناک و سراسر تبعیض و تحقیر یادم نمیرود و اینکه به دلیل دختر بودنُ هزار بودن و پوشیدن کرمچهایی سفید چنان وحشیانه لتوکوبم کردند. تحقیر و تهدیدم کردند و دشنامهایی دادند که گفتنی نیست.
فعلاً وضعیت روانی بدی دارم. شبها وقتی چشمانم را میبندم، یادم از فحشها و لتوکوبها آنها میافتم. یاد لحظههایی که سرم را داخل آب فرو میکردند و نفسم بند میآمد. هنوز هم که یادم میآید، میترسم و تمام وجودم دچار لرزش و پر از استرس میشود. اگر قوم و خویش خبر شوند که یک دختر جوان را بازداشت کرده بودهاند، آبروریزی میشود و به عزت خانوادگی ما صدمه میزند.
بعد از اختطاف شدنم خانوادهام دیگر به من اجازه رفتن بر سر کار ندادند. در بیستسالگیام میبینم که آرزوهایم نابود شدهاند. از این زندگی خسته شدهام و هر لحظه آرزوی مرگ میکنم.
* به دلیل حفظ امنیت افراد، در این متن از نامهای مستعار استفاده شده است.


