سالنگ یکی از شاهراههای مشهور افغانستان است و قسمت مشهور و مهم آن همان تونل سالنگ است که شمال و جنوب سالنگ و همینطور شمال و شمالشرق کشور را با پایتخت وصل می سازد. وقتی که هیاهوی ترمیم و آبادانی از جانب امارتچیها بلند شد، من دچار حیرت شده بودم و ذهنم نمیتوانست آنهمه تناقض را با هم بپذیرد. مسئولان گروهی که دستشان تا مرفق به خون مردم آغشته است و هرچه راه و پل و پلچک و زیرساختها را بهگونۀ افتخارآمیز پراندهاند، چگونه در چرخش صدوهشتاددرجهای میتوانند آبادگر و راهساز شوند و امکانهای رفاه و راحتی مردم را فراهم سازند؟ کنجکاو بودم که این راه، بهویژه تونل سالنگ، را از نزدیک ببینم و تجربه کنم. وقتی که از سالنگ شمالی راه افتادیم، من هیجانزده بودم که به تونل برسیم. در قسمتی که نمیدانستم مربوطبه بغلان میشود یا سالنگ، جادۀ اصلی زیر کار و ترمیم بود و راه فرعی خاکی برای عبور و مرور موترها در نظر گرفته بودند. من همچنان برای تماشای تونل سالنگ لحظهشماری میکردم.
واسطۀ نقلیۀ ما کرولای کانادایی کهنه بود که رانندۀ آن جوانی آرام و خونسرد بود که از مسافرانی که همراه او این مسیر را آمد و رفت کرده بودند، قصههای عجیبی میکرد. گرم شنیدن این قصهها بودیم که موتر وارد گردنۀ اول، تنها گردنۀ پیش از رسیدن به تونل شد. گردنه قیر شده بود، اما به گونهای حس نمیشد که درست کار شده باشد. از میان خاک پراکنده در فضا به راه خودمان ادامه میدادیم و هدف اصلی همه همان تونل بود که تمایش کنند و از آن بهراحتی و آرامش بگذرند.
وقتی که موتر وارد تونل شد، من منتظر تماشای تونلی بودم که با چراغهای طلایی فراوانی روشن شده باشد و موترها در آن بهسرعت بروند و از سمت دیگر آن خارج شوند. دوـسه دقیقه بیشتر نرفته بودیم که موتر متوقف شد. دلیل آن آمدن موتر باربری از سمت مقابل بود. خاک به قدری در فضا پخش بود که اصلاً نمیشد اطراف موتر را تشخیص داد. شیشههای موتر با خاک پوشیده شده بود و تا پیش روی موتر با برفپاککن اندکی قابل مشاهده میشد، دوباره خاک تارش میکرد. من گمان میکردم که وسط یک فاجعه گیر کردهایم، هیچ چیز قابل تشخیصی نبود. نه قیری احساس میشد و نه روشنایی چراغی در کار بود. رانندگان راه خود را با استفاده از چراغهای پیش روی موترهایشان پیدا میکردند و واقعاً گذشتن از آن تونل به گذشتن از هفتخوان رستم میماند و هر لحظه امکان رویداد مرگباری وجود داشت. بهقدری صدای بوق موترها بلند بود که گمان میکردی وسط یک فاجعۀ تمامعیار قرار داری. نمیدانم در آن داخل مردی راه را به موترها میگشود یا هرکسی راه خود را پیدا میکرد و میرفت، چون موتر ما منتظر اشاره بود و با اشارهای که معلوم نبود از جانب چه کسی و از کدام سمت بود، راه افتاد و اندکی از ازدحام کمتر شده بود که من پرسیدم: «استاد تونل را واقعاً ترمیم کردهاند؟»
راننده در جواب با حسرت و تأسف گفت: «هیییی همشیره …» با همین هیِ کشیده به من تفهیم کرد که ببین و نپرس. من هم به اطراف میدیدم و با خود میگفتم حکومتی که مکتب را به روی من ببندد، دانشگاه را ببندد، نانم را از دهنم بقاپد، مردم را زندانی و شکنجه کند و ممکن هست که بیاید برای من تونل ترمیم کند؟ در همین هنگام راننده پارچهای را نشان داد که زیاد از آن سر درنیاوردم. او گفت: «همشیره این پارچه را که میبینی، پارچۀ «تونلپولی» است. حال اینها از هر موتر خورد ۸۰ افغانی و از هر موتر کلان باربری ۱۵۰۰ افغانی حق عبور به نام تونلپولی میگیرند. این پول قبلاً پرداخت نمیشد؛ قبلا دو پارچه بود و حالا سه پارچه میدهند و یکی هم همین است که به رانندگان میدهند تا به بهانۀ ترمیم تونل از مردم پول بگیرند. فکر کن روزانه چه تعداد موتر از این تونل عبور میکنند و تونل را هم که خودت دیده راهیستی.» انگشت حیرت به دندان گزیدم. متوجه شدم که تونل را نه قیر که اندکی سیمنت کرده بودند. دیوارها با شیارهایش مانند سابق گذاشته شده بود و چندتا چراغ نصب کرده بودند که به خاطر دود و خاک دیده نمیشد. هواکشها را دست نزده بودند، حتی ترمیم هم نکرده بودند که اندکی از خاکباد آن پل صراط کاسته میشد. وقتی در مورد خاکباد پرسیدم راننده جواب داد: «از خاطری که هواکش نیست. هواکشها را جور نکردن اگر نی هیچ مصرف نداشت. میگویند صد میلیون افغانی مصرفِ ترمیم شده. خودتان ببینید.» میخواستم عکس بگیرم، اما کمره نمیتوانست هیچ چیزی را تشخیص دهد. فقط عکسی از جلو موتر گرفته میشد که شیشۀ آن با خاک یکی شده بود.
راننده گفت: «همشیره فیلمبرداری کن. موتروانها با فلمبرداری زیاد اینها را رسوا کردند. اینها زیاد هوشیار برآمدهاند. سیل کنید که از چه چیزهایی پیسه جور میکنند. مقصد به هر بهانهای از جیب مردم میکَنند. مچم اینقدر پیسهها کجا میرود!» یک قسمت تونل که به سمت جنوب نزدیک شده بود از سابق به بیرون راه داشت که نقش نورگیر را داشت. همانجا بود که راننده گفت: «اینه همشیره قیر تا همینجا بود.» حتی خود تونل را تا آخر ترمیم و سیمنت نکرده بودند، چه رسد به قیرریزی و ترمیم واقعی و کامل مسیر. من به پیمانکارانی میاندیشیدم که بدون هیچگونه نظارتی بر کار خود از همه چیز دستبرد زده بودند و چنین کاری را تحویل داده بودند و با خود گفتم هیچ فرقی نمیکند، هر گروه و حلقهای که بر سر قدرت باشد، سهم مردم همین است. از صد میلیون افغانی حتی ده میلیون آن هم مصرف نشده بود. تونل به آخر رسید و همانجا به خود آمدم و گفتم گروهی که دروازههای مکاتب و دانشگاهها را به روی نصف جمعیت ببندد کافی است که ظرفیت آن را برای آبادانی کشور حدس بزنید. تا بوده چنین بوده و غمانگیزتر اینکه هر بلایی هم که بر سرمان میآید، عبرت نمیگیریم.
* آلمابیگم، نام مستعار زنی نویسنده در افغانستان است.


