آن شب تا دیروقت نشسته بودم. همسرم اما از کار خسته برگشته بود و خواست کمی استراحت کند، ولی من به فکر فرو رفته بودم و به چیزهایی فکر می‌کردم که قرار بود بر سر ما پناهجویان ‌در پاکستان بیاید‌. پیالۀ چا‌ی کنارم بود و ‌می‌خواستم ‌بنو‌شم، متوجه شدم سرد ‌شده است. به طرف ترموز چای حرکت کردم تا چای داغ بریزم که دروازه ‌با صدای بلند تک‌تک شد. خیلی ترسیدم. شوهرم را با عجله بیدار کردم. دروازه بلندتر کوبیده شد. شوهرم با عجله از اتاق خارج شد. من اما بیرون نرفتم. از صدای بلند مرد‌ پنجابی فهمیدم که صاحب‌خانۀ ما‌ست. او مردی قد‌بلند، با ریش سرخ و صدای غور و بلند بود. سروصدای او با شوهرم بلند شد. تپش قلبم بیشتر شد. در اتاق به‌سرعت این طرف و آن طرف راه می‌رفتم. شوهرم عبدالله*‌ برگشت، ‌خواستم ‌بپرسم ‌چه اتفاقی افتاده است که پیشتر از او مرد پنجابی سرش را داخل اتاق کرد و گفت: «عجله کنید، نمی‌خواهیم از دست شما پتان‌ها در جنجال بیفتم.» از شوهرم پرسیدم چه شده؟ او به‌شدت ناراحت و عصبی بود. گفت: «باید برویم. عجله کن. می‌گوید‌ اگر بیرون نشوید به پولیس تسلیم‌تان می‌کنم.» 

مرد پاکستانی پیش دروازه نشسته بود و ما با گرفتن دو جوره لباس، یک روجایی و مبایل‌های‌مان خانه را ترک کردیم. صاحب‌خانه می‌گفت دولت گفته تمام افغانستانی‌ها را از خانه‌های‌شان بیرون بکشند. من همان‌طور که کفش‌هایم را می‌پوشیدم، از گوشۀ دیوار به او می‌دیدم که با هیجان و عصبانیت حرف می‌زد. از اتاق که بیرون شدیم، کمی پیشتر رفتم و دوباره به عقب نگاهی انداختم. صاحب‌خانه دروازۀ اتاق ما را با قفل سنگی بست و کلیدش را در جیبش انداخت و با فریادهای بلند به طرف ما نگاه کرد و گفت: «از این‌جا بروید و اگر تا فردا دنبال وسایل‌تان نیامدید، هیچ چیزی را به شما نخواهم داد.» در کوچه پریشان و بی‌هدف روان بودیم و‌ بغض راه گلوی‌مان را بسته بود. شوهرم پرسید: «کجا برویم‌؟ گفتم نمی‌دانم و فقط اشک می‌ریختم. ساعت یک شب بود و حس می‌کردم دلم برای کابل یک ذره شده. ‌اشک‌هایم ‌در تاریکی روی گونه‌هایم می‌‌‌‌‌غلتید. با خود می‌گفتم: «‌کاش طالب نمی‌آمد. کاش آواره نمی‌شدیم.» 

شب سیاه‌تر می‌شد و من عمیق‌تر فرو می‌رفتم در بی‌کسی‌ها و آوارگی‌هایم. درد امانم را بریده‌ و احساس غربت‌‌ سراپایم را فرا گرفته بود. حرفی نبود برای گفتن. هر دو خاموش بودیم مانند محکومان‌ بی‌گناهی که ‌به قاضی خیره شده باشد و مجازات‌هایش را بشمارد. ما هم همان‌قدر نگاه‌های‌مان درد داشت و در تاریکی ‌چنان شبی با چهرۀ بی‌رحم زندگی روبه‌رو شده بودیم.‌ 

نمی‌توانستیم راحت قدم بزنیم. اگر در تاریکی شب پولیس ما را ‌می‌گرفت، به‌راحتی اخراج می‌شدیم. به ‌منطقه‌ای رسیدیم‌ که مثل جنگل پر از درخت بود. زیر یکی از درختان روی خاک دراز کشیدیم. در تاریکی ‌دیده نمی‌شدیم. هیچ‌کدام‌مان را خواب نبرد. هوا سرد شده بود. هم می‌ترسیدیم و هم جایی برای رفتن نداشتیم. با روشن شدن هوا، دلم می‌خواست که سرنوشت ما هم از نور آفتاب برخوردار شود و دیگر رنج نبینیم. اما انگار صدای مهاجر و صدای یک خبرنگار در تبعید را کسی نمی‌شنید. راه روشنی پیش روی ما دیده نمی‌شد‌. نمی‌فهمیدیم قرار بود‌ ‌چه بلا‌های‌ دیگری بر سرمان بیاید‌. با روشن شدن هوا، کوچه‌به‌کوچه، بدون اینکه لقمۀ نانی ‌خورده باشیم یا قطرۀ آبی ‌نوشیده باشیم، دنبال سرپناه و خانۀ کرایی سرگردان بودیم. به هر منطقه‌ای که ممکن بود‌ رفتیم. از منازل گرفته تا هوتل‌ها و مسافرخانه‌ها گشتیم تا به ما جا بدهند، اما همین که می‌پرسیدند اهل کجاییم، ‌درجا می‌پرسیدند ‌که ویزا داریم یا نه‌. با شنیدن جواب منفی از سوی ما، ‌سرزنش‌مان می‌کردند و از خود می‌راندند. 

عصر ‌شد. از تاکسی‌رانی که ما را به یک منطقۀ مهاجر‌نشین می‌رساند، کمک خواستیم. اتفاقاً او قصه کرد که به مهاجران زیادی کمک کرده است تا خانه پیدا کنند. او ما را از مسیر طولانی با خود برد. به هیچ کسی اعتماد کرده نمی‌توانستیم، ولی این بار مجبور بودیم به حرف این مرد گوش دهیم و با او برویم. انگار زمین و زمان دهان باز کرده باشد و بگوید که این جا را ترک کنید، از این‌جا بروید. 

بر غربت خود می‌گریستم. هوایی که استشمام می‌کردم، رنگ‌هایی که می‌دیدم، مردمانی که مرا می‌دیدند، همه ترسناک بودند. چشمانم را بستم و کابل به یادم آمد؛ کابلی که پشت سرم رهایش کرده بودم، اما هر دو دلواپس هم بودیم. کابلی که شاید سرسبز نبود، هوایش آلوده بود، خانه‌هایش را جنگ ویران کرده بود و مردمانش فقیر بودند، اما خاکش جان و جانان بود. 

با توقف موتر از خیالات وطن رها شدم و دوباره همان پاکستان بود و نفرت‌هایی که از هر طرف به سوی ما می‌بارید. راننده از موتر پایین شد و در دکانی که آن طرف سرک بود، داخل شد. من کنجکاوانه به مرد نگاه می‌کردم و خداخدا می‌کردم که مرد پیری که چین‌های صورتش از همین دور نمایان بود، ‌کمک‌مان کند، اما نتیجه چیز دیگر‌ بود: او سرش را به علامت منفی تکان ‌داد. شوهرم دستش را روی دستم گذاشت و گفت آرام باش یک جایی پیدا می‌شود. به چهره‌اش دیدم، چقدر خسته به نظر می‌رسید. لب‌هایش کاملاً خشک شده بود. موهایش ژولیده و چشمانش بی‌فروغ. می‌توانستم از نگاه‌های او خود را ببینم. من بدتر از او بودم، لبخند سردی زدم و برای آسودگی خاطرش گفتم: «خداوند مهربان است.» 

مرد نزدیک آمد و پرسید که ویزا داریم یا نه. جواب دادم آری شوهرم ویزا دارد. پیرمرد‌ گفت، با دیدن ‌آوارگی افغان‌ها، خیلی متأثر‌م، اما دولت فیصله کرده به افغان‌ها خانه ندهیم. راننده شروع کرد به حرف زدن: «ببین کاکا از صبح خودم شاهد سرگردانی این دو جوان بوده‌ام. آنها اسناد دارند، ویزا دارند. آنها نمی‌توانند به افغانستان برگردند، چون یکی‌شان خبرنگار است. پس کمک‌شان کن. اگر من یک اتاق اضافه می‌داشتم، در حد توانم می‌توانستم کمک‌شان کنم، اما ندارم.» پیر‌مرد کمک نکرد و جواب رد داد. در همان لحظات به شوهرم زنگ آمد و آدرسی دادند و گفتند اگر آن‌جا بخواهیم زندگی کنیم، هیچ مشکل نیست‌. سوار موتر شدیم. حتا موتروان خوشحال بود و می‌گفت امیدوار است این روزهای سخت دیگر تکرار نشود. 

با خود فکر می‌کردم، چقدر ما آواره شده‌ایم: سه میلیون مهاجر ‌در پاکستان‌، سه میلیون مهاجر ‌در ایران‌، ده‌ها هزار جوان که از راه‌های قاچاقی وارد ممالک دیگر می‌شوند و صدها هزار مهاجری که منتقل شدند به کشورهای سومی. آوارگی دردآور افغانستانی‌ها ادامه داشت و باید در تاریخ ثبت شود که ‌خود را فروختند و همه چیز را از دست دادند. 

سلسلۀ افکارم با صدای شوهرم از هم گسیخت: «این‌جاست بالاخره رسیدیم.» منزل سوم آپارتمان چهار‌طبقه‌ای‌ که ‌مقابلم بود، قرار بود پناهگاه ما باشد: دو اتاق، یک دهلیز کوچک و یک آشپزخانۀ خیلی کوچک که شاید طول میزش به یک متر می‌رسید. مالک خانه صدا زد: «در اصل این جا لیله است. این برای محصلان مهندسی شده نه برای فامیل‌ها، اما چون شما فقط دو نفر هستید، می‌توانید این‌جا گذاره کنید. باز هم اگر نمی‌خواهید حرفی نیست.» بی‌‌درنگ پاسخ دادم: «نه این‌جا درست است. ما همین حالا وسایل‌مان را می‌آوریم و قرارداد می‌کنیم.» مالک خانه به ساعت خود نگاه کرد و گفت‌ اما دیر است؛ ساعت دوازدۀ شب بود. شوهرم گفت اشکالی ندارد ما برای ماندن جایی نداریم. مالک خانۀ قبلی به این دلیل ‌که مهاجر هستیم ما را ساعت یکِ شب از خانه بیرون کشید، پس اگر مشکلی نیست، ما همین حالا به این جا می‌آییم. 

بعد از یک ساعت در خانه بودیم؛ نفس راحتی کشیدم و خیالم آسوده شده بود‌. اما فردای آن شب که از خواب بیدار شدیم، متوجه شدیم ‌چهار منزل دیگر پر است از مردان؛ ما قرار بود در لیلیۀ پسرانه ‌زندگی کنیم. برای آسودگی خاطر رفتیم قفلی خریدیم و به دروازه آویختیم‌ تا آرام‌تر باشیم، اما ‌آپارتمان برای ما ‌مناسب نبود. پسران جوان و نیمه‌جوان پاکستانی تمام شب رقص و پایکوبی داشتند. آواز موسیقی بلند‌شان ‌اذیت‌مان می‌کرد و بوی مواد مخدری که استفاده می‌کردند، به دهلیز و اتاق‌ها می‌پیچید. 

بعد از یک هفته ‌با شوهرم برای خرید مواد غذایی از خانه بیرون شدیم‌. اما شهر در تصرف پولیس بود. چشم‌شان در جستجوی افغانستانی‌ها بود تا دستگیر‌شان کنند. متوجه شدم پولیسی به من دقیق نگاه می‌کند. برای نجات خود مجبور شدیم راه خود را تغییر بدهیم، اما آن‌ها هم‌چنان ما را، مانند مجرمانِ متهم به چندین قتل ‌یا ترور‌‌، تعقیب می‌کردند.‌ سعی می‌کردیم پنهان شویم‌. در قسمتی از راه خود را به کوچه‌ای زدیم که بسیار بیروبار بود و ‌توانستیم فرار کنیم. ما همیشه مورد اذیت و آزار پولیس پاکستان قرار داشتیم؛ آن‌ها چندین بار از شوهرم پول گرفته بودند، اما این بار اوضاع به گونۀ دیگر‌ بود؛ فضای پاکستان کاملاً ضد افغانستانی‌ها شده بود و چشم‌انداز پیش رو نیز تاریک به نظر می‌رسید. 

* لاله شمس، نام مستعار خبرنگار افغانستانی در پاکستان است. 

Leave a comment