من راضیه* دانش‌آموختۀ دانشگاه کابل هستم و با نهادهای ملی، محلی و بین‌المللی کار کرده‌ام‌.‌ در این دو سال و چند ماه همواره در تقلای زنده ماندن بوده‌ام و همین‌طور در تقلای بیرون شدن از کشور، اما ‌رابطه و پول لازم را نداشته‌ام که خود را از این ورطه بیرون بکشم. 

‌چندی قبل دوستی ‌گفت با نهادی معرفی شده است که خانم‌های فعال، دانش‌آموخته و آزادیخواه را به خارج از کشور ـ‌‌امریکا‌ـ انتقال می‌دهد. دوستم خیلی امیدوار بود و مانند رازی این جریان را با من در گوشی نجوا و تاکید کرد که ‌با کس دیگری در میان نگذارم. دوستم گفت اسناد‌ کاری، تحصیلی، تصدیق‌نامه‌ها و عکس‌هایی که نشان‌دهندۀ فعالیت‌هایم باشد را منظم برایش ایمیل کنم تا او با آن اشخاص مهم در مورد من صحبت کند. من هم از اینکه، بعد از این‌همه رنج و سرخوردگی، بالأخره از این زندان بزرگ به نام افغانستان طالبانی راهی به بیرون پیدا کرده‌ام‌، خوشحال و امیدوار شدم‌. به فکر دخترم افتادم و با خود گفتم باید برای او پاسپورت بگیرم که رفتن نزدیک است.  

دوـ‌سه روزی مصروف تهیه و گردآوری اسناد‌ بودم. دوستم در مورد ویدیویی گفته بود که ادارۀ مهاجرت از ما می‌خواهد. گفت در آن ویدیو باید حرف‌هایی بزنم که بعداً یادم نرود و همۀ مصاحبه‌ها باید یکسان باشد و تعارض و تضادی با هم نداشته باشند. من در ذهنم حرف‌هایم را مرتب می‌کردم و خوشحال از این بودم که نیازی نداشتم دروغ بگویم. فقط کافی بود واقعیت را بگویم تا هوش از سر هر مأمور مهاجرتی بپرد. اسناد‌ را مرتب کرده با عکس‌ها و ‌چیزهای مورد‌نیاز دیگر‌، با پاسپورت و تذکره‌ام به دوستم ایمیل کردم. دوستم قبل از ایمیل‌ از من خواست ‌با مأمور آن ادارۀ مهمِ مهاجرتی صحبت کنم تا بعد او اسناد‌ را بفرستد. او شمارۀ تلفون او را فرستاد و من برای مأمور موردنظر پیام گذاشتم و خود را معرفی کردم و نیز گفتم که چه کسی مرا به او سفارش کرده است. فقط دو‌ـ‌سه دقیقه گذشته بود که زنگ زد. آن شخص خود را از افغانستان معرفی کرد و قدری استرسم تقلیل یافت و از اینکه از یک ادارۀ مهم مهاجرتی آن هم از امریکا یک هم‌وطن و هم‌زبان صحبت می‌کرد، خوشحال شدم. قبلاً خیلی چیزها را به زبان انگلیسی در ذهنم آماده کرده بودم که نیازی به استفاده آنها نشد. گفت خود را معرفی کنم. از تحصیلات، تجارب کاری و فعالیت‌های مفید دیگر می‌گفتم که سؤال دوم را پرسید. گفت به نظر من آزادی یعنی چه؟ مکث کردم و دنبال یک تعریف درست و مناسب از آزادی بودم که خود‌ شروع کرد به تعریف آزادی. در جلسۀ اول از بس استرس داشتم، هیچ چیز منفی‌ای ‌در ذهنم خطور نکرد. این مصاحبه ساعت ده صبح انجام شده بود. شب دوباره برایم زنگ زد، اما نتوانستم جواب بدهم. فردا در یک جمع نشسته بودم که دوباره زنگ زد. به‌ این خاطر که در آن جمع زیر هزار سؤال و گلایه نروم که چرا آنها را از این فرصت عالی آگاه نکرده‌ام و غیره، تلفون را نگرفتم. شب بعدی با شوهرم مشورت کردم. هردو خوشحال بودیم، اما من تا حدی دچار تردید بودم که چرا از ادارۀ مهاجرت ‌این‌همه بی‌مورد زنگ بزنند. صبح روز سوم که از خواب برخاستم دیدم که یازده تماس از آن شماره داشته‌ام. با عجله خود را به اتاق آرام‌تر رساندم و زنگ زدم. این بار خیلی خودمانی صحبت کرد و هجده دقیقه در رسای آزادی سخن گفت. به من اجازه صحبت نمی‌داد. به قول خودش «انتربیو» بود، اما بیشتر به یک میدان خالی می‌ماند که در آن شخصی که در آرزوی سخنرانی بود، با شوق سخن‌ می‌‌راند. به من گفت که همه چیز را در مورد من می‌داند. 

در مورد ازدواجم پرسید و اینکه چند درصد راضی‌ام. چند درصد شوهرم را دوست دارم. در مورد خانم خودش حرف زد و گفت مانند او در جهان وجود ندارد. کاملاً گیج بودم. به اینکه مصاحبه ادارۀ مهاجرت به درد دل، گلایه، ‌تبلیغ و تعریف از‌‌ فرد مصاحبه‌کننده تغییر جهت داده بود، بر تعجم بیشتر افزوده بود. درخواست آخر خود را گفت: «شما یک ویدیو از خودتان می‌گیرید که در آن یک برجیس با یک زیرپیراهنی به تن‌تان باشد، در حالی که در مورد آزادی صحبت می‌کنید.» گفت منتظر است و فرصت زیاد ندارم. کاملاً گیج بودم. به من سه ساعت فرصت داده شده بود تا ویدیو را آماده کنم. به دوستم تماس گرفتم. او گفت که بله ویدیو می‌خواهند، اما با یک بلوز و پتلون منظم. شکم به واقعیت ‌بد‌ل می‌شد و هراسان بودم. به همسرم زنگ زدم و گفت به مأمور بگویم یک مصاحبه مشترک با من و شوهرم داشته باشد. من پیام گذاشتم و گفتم درخواست یک مصاحبۀ مشترک دارم. گفتم ما اینجا ترس‌های موجهی داریم که درک می‌کنید، از این لحاظ تا تهیۀ ویدیو باید فکر کنیم و صحبت‌های دقیق‌تر داشته باشیم. مأمور ادارۀ مهاجرت برآشفت‌ و گفت: «از این‌گونه اشخاص خوشم نمی‌آید؛ از امثال تو که چند دقیقه پیشتر راضی بودی که ویدیو بگیری، اما حالا می‌گویی باید با شوهرت گپ بزنم.» من گفتم در زندگی مشترک تصامیم بزرگ را نمی‌شود بدون رأی همسر ‌گرفت؛ بحث مهاجرت به امریکا‌ست و ما باید هماهنگ باشیم. آن شخص گفت: «همشیره تو کمرۀ پیش روی تلفونته چالان کو، ویدیویته بگی. د قصۀ هیچ چیز نباش. تو کدام آدم مهم نیستی که تشویش می‌کنی. تو کدام وزیر و وکیل نبودی و…» کم‌کم گپ به توهین مستقیم رسیده بود و می‌گفت: «تو آدم مهمی نیستی.» دیگر نمی‌توانستم به این مکالمۀ آزاردهنده ادامه دهم؛ شماره‌اش را بلاک کردم و به دوستم گفتم ایمیل مرا حذف کند. گفتم: «شاید تنها، بیکار و بی‌روزگار شده باشیم، اما احمق ‌نشده‌ا‌یم.» 

یادداشت: 

– برای حفظ امنیت فرد، در این روایت از نام‌های مستعار استفاده شده است. 

– آلمابیگم، نام مستعار زنی دانش‌آموخته در افغانستان است. 

Leave a comment