نام من شریفه* است و پنجاهسالهام. قبل از آمدن طالبان شوهرم در کابل در یک مؤسسۀ خارجی مشغول کار (خانهسامان) بود. او حقوق خوبی دریافت میکرد و روزگار ما و چهار فرزندمان نسبتاً خوب میگذشت.
با آمدن طالبان و تعطیل شدن مؤسسات خارجی، شوهرم بیکار شد و با گذشت هر روز وضعیت اقتصادی ما بدتر میشد، ولی با آن هم بهخاطر ادامۀ تحصیل فرزندانمان، شبانهروز تلاش میکردیم. با ممنوعیت تحصیل دختران از سوی طالبان، امیدمان نابود شد و برای ساختن آیندۀ بهتر برای فرزندان و بهتر شدن وضعیت اقتصادیمان راهی دیار غربت شدیم و به ایران پناه آوردیم.
در ایران با آغاز طرح سرشماری و دریافت برگه، در یکی از روستاهای اطراف شهر اراک ساکن شدیم و شوهرم به کار چاهکنی مشغول شد. باز هم بخت با ما یار نبود و او هنگام کار داخل چاه سقوط کرد و کمرش بهشدت آسیب دید. بعد از این اتفاق، او بهطور کامل خانهنشین شد و من مجبور شدم برای گذارن زندگی خانوادهام در زمینهای زراعی و باغها مشغول کار شوم. اگرچه کار بسیار سخت و حقوق آن پایین بود، ولی چارهای نداشتم، چرا که سه دختر و یک پسر نوجوان دارم و همسری که حالا خانهنشین شده بود و احتیاج به درمان داشت.
چندی پیش، مثل هر روز، به میدان نزدیک خانۀمان رفتم تا با زنان دیگر، که تعدادی جوان و تعدادی پیرتر از مناند، سوار بس شده سر کار برویم. اکثر زنان همکارم، مثل من، بهتازگی از افغانستان به ایران پناه آوردهاند و بعضی بهخاطر نداشتن سرپرست و بعضی بهخاطر مشکلات دیگر مجبور بودند برای کار با حقوق بسیار ناچیز به زمینهای زراعتی بروند و ساعتهای زیادی زیر آفتاب داغ کار کنند.
آن روز پنجشنبه بود و ما مثل همیشه سوار موتر شدیم و راه افتادیم. صاحبکار هر دفعه ما را به یک منطقه میبرد. اینبار باید برای انارچینی به یکی از باغهای اراک میرفتیم. دلهرۀ عجیبی داشتم، چون باید از دو پاسگاه/پوستۀ پولیس میگذشتیم. اگرچه برگۀ سرشماری داشتیم، ولی به خاطر ترس از گم شدن، هیچگاه همراه خود نمیآوردیم. همین که نزدیک پوسته رسیدیم، نیروهای پولیس به رانندۀ فرمان ایست داد و یکی از آنها وارد موتر شد و سؤالاتی از راننده پرسید که متوجه نشدم. او یکباره فریاد زد: «همگی بیایید پایین!» ترسیده و حیران بودیم. بعضی از زنان هیچ مدرک شناسایی نداشتند و همچنین هیچیک موبایل نداشتیم که با خانوادههایمان تماس بگیریم.
چند ساعتی در بازداشتگاه ماندیم و بعد با یک بس ما را به یکی از اردوگاه های خارج از شهر منتقل کردند تا فردای آن روز، که جمعه بود، هرچه عذر و التماس کردیم هیچکس به ما و خواست ما توجهی نکرد. فردای آن روز، بعضی از زنان که، فرزند شیرخوار در خانه داشتند، بیتاب شدند. همگی با سر و صدا و گریه و زاری بالاخره توانستیم مأمور مربوطه را راضی کنیم تا اجازه دهد با خانوادههایمان تماس بگیریم. با شوهرم تماس گرفتم و ماجرا را گفتم و از او خواستم که مدرک شناساییام، که همان برگه بود، را بیاورد تا آزاد شوم. اما وقتی همان روز شوهرم مدرک را آورد، گفتند امروز تعطیل است و باید صبر کنید.
یک شب دیگر هم در آن اردوگاه ماندیم. وضعیت بسیار بد و جایی که ما را در آن نگهداری میکردند شبیه یک سوله (گدام) بود. تعداد زیادی از خانوادههای هموطن که قصد برگشت به افغانستان را داشتند نیز آنجا بودند. تا به حال در چنین شرایط بدی قرار نگرفته بودم؛ آن شب به خاطر ترس از سرنوشت نامعلوم، بیخبری از همسر مریض و فرزندانم، ترس از رد مرز شدن و رفتار تحقیرآمیز پولیس ایران نتوانستم پلک روی هم بگذارم و باعث شد بر بیچارگی خود و هموطنانم بگریم.
روز شنبه، با این امید که آزاد خواهیم شد، منتظر آمدن همسرم بودم، اما تا حوالی ظهر هیچ خبری نشد. از این رو، چند نفری پیش نگهبان رفتیم و پرسیدیم: «ما که مدرک داریم و روز جمعه خانوادههایمان مدارکمان را آوردند، چرا آزادمان نمیکنید؟» نگهبان با نگاه به مدارکمان گفت: «امروز رئیس نیامده! تا خودش نباشد کسی اجازه ندارد کاری انجام دهد.» با این حرف نگهبان نامید شدیم و ترس بیشتری به دلمان افتاد. شب سوم یکی از سختترین شبهای عمرم بود، چرا که تصور میکردم فردا حتماً ما را رد مرز میکنند. به این فکر میکردم در کشوری که زنان بدون محرم نمیتوانند هیچجا بروند، بر سر زن تنهایی مثل من چه میتواند بیاید و سرنوشت خودم در افغانستان و فرزندانم در ایران چه خواهد شد.
آن شب نحس نیز گذشت، صبح روز یکشنبه همۀ خانمها با هم هماهنگ شدیم و یکصدا فریاد زدیم و گریه و ناله به راه انداختیم تا شاید دل سنگ مأموران ایرانی به رحم بیاید. پس از لحظاتی، رئیس آمد و نام کسانی را که مدرک داشتند و خانوادههایشان دنبالشان آمده بودند، یکییکی میخواند و اجازۀ خروج داد. نام مرا هم خواند. یک لحظه از خوشحالی پر کشیدم، ولی صورت غمگین زنانی که مدرک شناسایی نداشتند و نامشان در لیست نبود، خنده را بر لبانم خشکاند. کاری از دستم برنمیآمد، جز اینکه برایشان دعا کنم.
وقتی به خانه آمدم تا مدتها از ترس نمیتوانستم حتی تا دکان نزدیک خانۀمان بروم. ترس از گرفتاری دوباره، فکر سرنوشت زنانی که مدرک نداشتند و آنجا ماندند و خاطرات آن سهـچهار روزِ پراسترس روح و روانم را پریشان کرده بود. از طرفی هم چون چندین روز سر کار نرفته بودم، نگران بودم که بعد از اتمام پسانداز ناچیزی که برایمان مانده بود چه کنم.
بعد از چندین روز گفتگو و مشورت با دوستان و اقوام، چارهای جز این نیافتم که پسر دوازهسالهام را با یک قاچاقبر آشنا به اروپا بفرستم تا شاید بتواند هم آیندۀ خود را بسازد و هم از خانوادهاش حمایت کند. حالا چند روزی است که پسرم، بعد از عبور از مرز و طی یک راه پرخطر، به ترکیه رسیده است. فقط خودم میدانم که در این چند روز بیخبری از او تا رسیدنش به ترکیه من چه کشیدم و فقط خدا میداند که بعد از این، سختیهایی که پسرکم خواهد کشید چهها بر سرم خواهد آورد.
یادداشت:
– شکیبا رهیاب*، نام مستعار خبرنگار افغانستانی است.
– بهمنظور حفظ امنیت افراد، در این روایت از نامهای مستعار استفاده شده است.


