سهیلا* و دو همصنفی‌اش، صدف* و پروین‌*، کنار هم‌ نشسته‌اند که دروازۀ صنف باز ‌و معلم تاریخ وارد می‌‌شود. او خوش‌برخورد‌تر از روزهای قبل به نظر می‌رسد؛ ‌با لبخند وارد می‌شود و به همه سلام می‌‌دهد. تاریخ مضمون دلخواه سهیلا‌ست. ‌موضوع درس، تمدن یونان باستان است. معلم از ‌او می‌خواهد که متن درس آن روز ‌‌را با صدای بلند بخواند. ‌همین که او با خوشحالی شروع به خواندن می‌کند، ناگهان صدایی در گوشش طنین‌انداز می‌شود‌: «سهیلا، سهیلا!»‌ با بلند شدن صدا، او از خواب ‌می‌پرد. 

سهیلا ‌هر وقت که به مکتب فکر می‌کند و به یاد آن دوره و همصنفی‌هایش می‌افتد‌، چشمانش پر از اشک می‌شود. او حالا هر روز صبح ‌با عجله آماده می‌شود‌ تا سر کار برود. یونیفرم ‌مکتب‌، ‌لباس کارش شده است و به جای ‌بیک‌‌، ‌حالا بوجی نارنجی‌رنگی را با خود حمل ‌می‌کند. 

سهیلای هفده‌ساله‌ صنف دهم ‌بود‌ که طالبان آموزش دختران بالاتر از صنف ششم را ‌ممنوع کرد‌. او بعد از بسته شدن مکاتب و افزایش مشکلات اقتصادي خانواده‌اش، تصمیم گرفت وارد کار ‌پنبه‌چینی شود.‌ سهیلا به زن‌تایمز می‌گوید، اگر مکاتب باز می‌بود، حالا برای ‌کانکور آمادگي می‌گرفت: «امروز وقتی خواب مکتب را دیدم، بیشتر از همه به یاد اینکه می‌خواستم روانشناس شوم افتادم. ‌می‌خواستم به زنانی که ‌نیازمند‌ مشوره و درمان روانی‌اند کمک کنم.» 

سهیلا برای رفتن بر سر کار ‌هر روز ساعت پنج‌ صبح ‌با سیزده زن و دختر دیگر از روستایی در ولایت جوزجان سوار ‌ریکشای باربری می‌شوند‌‌: «ریکشاهای چوکی‌دار اینجا نیستند و موترها‌ ‌کرایۀ زیادی می‌گیرند. در این ریکشا هشت زن جا می‌شوند، ولی ما چهارده نفر با آن می‌رویم، ‌چون ‌از صاحب کار است و کرایه نمی‌گیرد.» او در برابر یازده ساعت کارِ دشوار روزانه در این مزرعه‌، ۱۵۰ افغانی دریافت می‌کند‌ تا بتواند هزینه‌های خانواده‌اش را تامین ‌کند: «روزانه سی کیلو پنبه باید بچینم و در بدل هر کیلو، مبلغ پنج افغانی ‌پرداخت می‌گیرم؛ نظر به سختی کار، درآمد ما خیلی کم است. در حالی که کمردرد و پادرد می‌شویم و دستان ما هم زخمی ‌می‌شوند.» 

سهیلا با پدر کهن‌سال، ‌برادر و دو خواهرش زندگی می‌کند. خواهران کوچک او با پدرش، که نمی‌تواند کار کند، در خانه می‌مانند. برادر هشت‌سالۀ او زباله‌گردی می‌کند و سهیلا مصروف کار در این مزرعه است. آنها تا قبل از حاکمیت طالبان زندگی خوبی داشتند. برادر بزرگ او‌ پولیس بود و در ولایت جوزجان خدمت ‌و از این طریق ‌مصارف ‌خانواده را تامین می‌کرد: «یک ماه قبل از آمدن طالبان، ‌‌برادرم در جنگ با آنها کشته شد‌. اگر جنگ نمی‌بود و برادرم کشته نمی‌شد، من حالا از  مکتب فارغ می‌شدم.» سهیلا‌ برای صرف ناهار‌ وقفۀ ‌یک‌ساعته ‌دارد، ولی او و اکثر‌ دختران و زنان کارگر در اینجا‌ غذایی ندارند که بخور‌ند. آنها با آب و تکه‌نان خشکی خود‌ را سیر می‌کنند‌ تا برای ‌پنج ساعت کار دیگر انرژي ‌داشته باشند: «دستانم تکه‌تکه شدند، خوار و زار و گرسنه و تشنه ‌کار می‌کنیم؛ با یک تکه‌نان همراه آب که سیر نمی‌شویم.» 

سمیرای نوزده‌ساله و همکار سهیلا‌، درد و داغ بیشتری دارد. او صنف دوازدهم ‌بود‌ که آموزش‌ دختران ممنوع شد‌. ‌قرار بود‌ چند ماه بعد در ‌آزمون کانکور شرکت و رؤیای ‌خود را از طریق تحصیل در ‌دانشگاه تعقیب کند، ولی به‌جای آن حالا با دستان خاک‌آلود و ترک‌ترک پنبه‌چینی می‌کند. او می‌گوید، وقتی نتوانست به مکتب برود، با دختران روستایش به اینجا آمد تا کار کند و به برادرش در تامین نیازهای مالی خانواده کمک کند: «‌لباس‌ها و سر و صورتم با خاک یکی می‌شود. به‌خاطر ایستادن زیاد در جویچه‌ها‌، ‌شب از درد پا و ‌کمر نمی‌توانم بخوابم. گاهی ‌به‌خاطر کار زیاد و ‌گرسنگی ‌دست و پاهایم می‌لرزد.» 

پدر سمیرا سرباز اردوی ملی بود‌‌ و هشت سال پیشتر در جنگ با طالبان کشته شد‌‌. بعد از مرگ پدرش، برادر کلان سمیرا، که یک سال‌ از او بزرگتر است، مصارف خانواده را پرداخت می‌کرد‌. سمیرا که ‌تقریباً در تمام سال‌های اخیر تعلیمی نمرات عالی می‌گرفت‌، آرزو داشت‌ داکتر شود و در شفاخانۀ روستای خود ‌خدمت کند: «‌می‌خواستم داکتر شوم، در خانوادۀ هفت‌نفری ما نمی‌شد تنها برادرم کار ‌کند. با خود می‌گفتم اگر داکتر شوم‌، وضعیت خانواده‌ام تغییر می‌کند. برادرم مجبور نخواهد بود که کار شاقه کند، ولی حالا من‌ هم کار شاقه می‌کنم.» 

در میان ‌دخترانی که به‌خاطر رفع نیازهای اقتصادی خانواده‌‌های‌‌شان در این مزرعه کار می‌کنند، ‌دختران دانش‌آموزی هستند که به‌خاطر مقابله با مشکلات روانی به این کار می‌پردازند. 

نازیلا‌*ی چهارده‌ساله، کوچک‌ترین کارگر این مزرعه است که در سال ۱۴۰۰ صنف ششم را ختم کرد‌‌. او نیز، به‌خاطر بسته شدن مکاتب و زندانی شدن ‌در چهاردیواری خانه‌، ‌به بیماری روانی دچار شده بود. نازیلا به زن‌تایمز می‌گوید، زمانی که در خانه بود‌، به‌خاطر گریه و استرس همیشه دچار سردردی می‌شد‌، اما هیچ راه ‌بیرون‌رفتی‌ از این وضعیت نداشت‌ و تنها چیزی که به ذهنش رسید‌ ‌پنبه‌چینی بود‌‌: «شب‌ها‌ به این خاطر ‌که فردا نمی‌توانم به مکتب بروم، خوابم نمی‌برد. برای رهایی از این مشکلات، دو ماه می‌شود که‌ ‌به کار در این مزرعه رو آورده‌ام. ‌کجا را داریم که برویم؟» ‌نازیلا هرچند، ‌‌‌به این خاطر که ‌‌از خانه بیرون شده و کار می‌کند، راضی به نظر می‌رسد، ‌اما خواهان بازگشایی مکاتب و دانشگاه‌ها به روی زنان و دختران ‌است: «‌از ساعت پنج صبح تا پنج شام یک‌سره داخل جویچۀ مزرعۀ پنبه هستم. چاشتانه هم فقط نان خشک و آب داریم. خاکباد ‌چشم‌ و دماغم را اذیت می‌کند و دستانم خشک‌ و ترک‌ترک شده، اما مجبورم ‌کار کنم؛ در خانه باشم می‌میرم.» 

حمیده*ی پانزده‌ساله، که با مادرش در این مزرعه کار می‌کند، هم‌صنفی نازیلا ‌بوده است. او نمی‌تواند در مورد دوران مکتب و کار شاقۀ فعلی‌اش صحبت کند. مرجان*، مادر حمیده به زن‌تایمز می‌گوید،‌ می‌ترسد ‌که دخترش به سرنوشت او دچار ‌شود: «دور اول که طالبان آمد مکاتب ما را بستند و ما از ‌تحصیل محروم شدیم و حالا دختران ما‌ محروم شده‌اند. ‌مکاتب باید باز شود تا دختران ما به سرنوشت‌ ما دچار ‌نشوند.» 

 مرجان می‌گوید ‌دخترش را به این خاطر ‌که از مشکلات ‌روانی نجات یابد و هم به اقتصاد خانواده‌ کمک شود، ‌با خود به مزرعه آورده است: «تنها من و دخترم نیستیم، بلکه زنانی هستند که با دو تا سه ‌دختر‌شان، که از تعلیم و تحصیل محروم شده‌اند، تمام ‌‌روز در این مزارع کار می‌کنند.» 

این ‌پنبه‌‌زارها شامل بیش از پنجاه جریب زمین می‌شوند و ‌حدود دو ماه می‌شود که ده‌ها تن از زنان و دختران در آنها مصروف کارند‌. 

یادداشت‌: 

  • مهتاب صافی، نام مستعار خبرنگار‌ زن‌تایمز در افغانستان است. 
  • به‌منظور حفظ امنیت افراد، در این گزارش از نام‌های مستعار استفاده شده است‌. 

Leave a comment