نامم سپیده* است و ۲۶ سال پیش ‌در یکی از ولسوالی‌های نزدیک به فیض‌آباد بدخشان به ‌دنیا آمدم. من فرزند سوم خانواده‌ام و یک برادر و یک خواهر بزرگتر نیز دارم که هیچ‌یک سواد ندارند و درواقع، من یگانه فرزند خانواده‌ام که فرصت یافتم دست‌کم تا سطح لیسانس درس بخوانم و ‌دور از خانواده در پایتخت کار کنم. ‌پدرم هیچ‌گاه‌ به مکتب و مدرسه نرفته است و به همین دلیل، در طول سال‌های دانش‌آموزی ‌و دانشجویی‌ام ‌هیچ علاقه‌ای به باسواد شدن من (همچنین برادران و خواهرانم) نداشت.‌ من دوازده سال مکتب و چهار سال دورۀ دانشگاه را با دشواری‌های فراوان به پایان رساندم و در این راه یگانه حامی‌ام مادرم بود. سال ۱۳۹۱ بود که از طریق آزمون کانکور به دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل راه یافتم، اما از همان ابتدا پدرم مخالف تحصیل من بود و زمانی ‌که خبر کامیابی‌ام را با او در میان گذاشتم، به‌جای خوشحالی، تشویق و حمایت، ‌با کفشش به صورتم کوبید. اما ‌ایستادگی مادرم سبب شد که اجازه یابم ‌برای ادامۀ تحصیل به کابل بروم. در طی چهار سال تحصیلی، یک افغانی از آدرس پدر برایم ارسال نشد  و تمام مصارف و مخارجم را مادرم، که ‌خیاطی می‌کرد، می‌فرستاد. من رتبۀ دوم صنفی را داشتم و در میان ۱۶۰ دانشجو، که هفتاد‌ درصد آن را پسران رقم می‌زدند، به دست آوردن مقام دوم ‌کار ساده‌ای نبود و برای حفظ این رتبه مجبور بودم شبانه‌روز درس بخوانم. سال‌های تحصیل به‌عنوان طلایی‌ترین دورۀ زندگی ثبت دفتر خاطراتم شده است. من در ‌سال‌های‌ تحصیل،‌ ‌همزمان با فراگیری بخش نظری، وارد فعالیت عملی نیز ‌شدم؛ در یکی از دارالوکاله‌های ‌کابل ‌رضا‌کارانه فعالیت داشتم و پس از پایان تحصیل نیز وکالت را به‌عنوان شغل اصلی خود انتخاب کردم. من از سال ۱۳۹۵ تا ۱۳۹۷ به‌عنوان وکیل‌مدافع انجام وظیفه کردم و در دو سال پایانی عمر نظام ‌جمهوریت وارد دستگاه لوی‌سارنوالی افغانستان شدم و در بخش سارنوالی اختصاصی ویژۀ زنان کار کردم. 

با سقوط جمهوریت، سرنوشت من نیز، مانند پرشمار دختران هموطنم، کاملاً دگرگون شد و از مقام سارنوالی به خانم نان‌پز و نان‌فروش سقوط کردم. این روزها کاغذهای وکالت و اسناد‌ معتبر کاری‌ام را ‌درون تندور می‌اندازم تا نان‌های بهتری به بازار عرضه کنم. من در دورۀ دانش‌آموزی نیز هیچ‌گاه از رتبۀ دوم و سوم به پایین را قبول نداشتم و در دوازده سال برای حفظ رتبۀ صنفی خود مبارزه کردم و در دانشگاه ‌یکی از ده بهترین‌ بودم و همواره مورد تشویق استادان خود قرار می‌گرفتم و برای آیندۀ خود و کشورم آر‌زوهای فراوان داشتم. ‌افسوس که تسلط مجدد طالبان بر کشور، یک‌شبه همۀ آرزوهایم را نابود کرد. ‌شبی که فردای آن رسانه‌ها‌ از فرار رئیس‌جمهور خبر دادند‌ را به یاد دارم؛ من در خانه برای زنی دفاعیه می‌نوشتم که از سوی یک سرباز طالب مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بود و مجرم نیز در بازداشت حکومت قرار داشت. ناوقت‌های شب شده بود و آن شب‌ها کابل نیز برق منظم نداشت و درست یادم است که‌ برای نوشتن آن ‌از چراغ موبایلم‌ استفاده می‌کردم. هنگام نوشتن ‌دفاعیه بسیار ‌امیدوار بودم که فردا در محکمه پیروز خواهم شد، ولی فردای آن شب تاریک‌تر از تمامی شب‌های همواره بی‌برق کابل شد. من که از معامله و برنامه‌های فروش وطن آگاهی نداشتم، مانند روزهای قبل با همان شور و شوق ‌همیشگی راهی دفتر خود بودم، اما از اینکه تاکسی‌ها ‌در مسیرهای متفاوت خالی در ‌رفت و آمد بودند، متعجب بودم‌. به هر حال نارسیده به دفتر‌ مادرم زنگ زد که طالبان وارد کابل شده‌اند و ارگ در اختیار ملا برادر قرار دارد. گفتم: «مادر! جدی‌ستی؟ واقعاً وطن را فروختن‌؟» چیزی برایم نگفت و خواست ‌از هرجایی که هستم فوراً خود را به خانه برسانم و من نیز چنین کردم. 

مردم ‌در سطح شهر‌ سراسیمه، با شتاب و بی‌هدف به هرسو ‌رفت و آمد می‌کردند و ‌حواس‌شان پرت و رنگِ رخ‌‌شان پریده به نظر می‌رسید. ‌در آن روز به چشم خودم زنان و دخترانی را ‌دیدم که در مسیر راه دارالامان حیرت‌زده و پریشان بودند و گلوی‌شان را بغض گرفته بود. در مسیر ‌بر‌‌گشت به خانه، نمی‌توانستم اشک‌هایم را کنترل کنم و حتا اشک‌های پیر‌مرد ‌تاکسی‌وان نیز می‌ریخت‌. آه که چه روز سیاهی بود! 

سقوط کشور و مرگ یک نظام سیاسی مردم‌سالار شروع بدبختی ما را رقم زد و از آن روز به بعد سراسر زندگی‌مان در تاریکی سپری می‌شود و با گذشت هر روز از زندگی، نا‌امیدتر می‌شو‌یم. وقتی که وطن فروخته شد و نظام سقوط کرد، مجبور شدم به خانۀ پدر برگردم؛ زیرا دیگر راهی و فرصتی که بتوانم کار کنم و درآمد داشته باشم، وجود نداشت و بدتر از آن، طالبی که علیه او اقامۀ دعوا داشتم، از زندان آزاد و در یکی از حوزه‌های امنیتی کابل صاحب منصب شد. 

به خانه که برگشتم، باز هم این آغوش‌ مادرم بود که پناهم داد. پدرم اما مانند همیشه ‌با من با طعن و لعن رفتار ‌کرد. رفتم تا دستش را بگیرم، اما با عصبانیت رو به من گفت که امروز از خاطر من جان آنها در خطر است. در جامعۀ سنتی ما زن همیشه محکوم است و حتا در خانه و خانواده نیز کمتر زن/دختری ‌از حمایت مردان برخوردار می‌شود. به هرحال، پس از سقوط جمهوریت ‌به زادگاهم بدخشان برگشتم. با تلاش‌های فراوان تازه در یکی از مؤسسات غیردولتی ‌استخدام شده بودم که ‌طالبان کار زنان در نهادهای غیر‌دولتی را نیز ممنوع ‌کرد‌ و من، پس از سقوط کشور، تلخ‌ترین شکست زندگی‌ام را تجربه کردم؛‌ زیرا این‌بار هیچ عضو خانواده‌ام منبع درآمد ثابتی نداشت و پدرم نیز ‌در بازار کار نمی‌یافت. ‌ممنوعیت کار زنان در نهادهای غیردولتی نصف نانی را که در سفره‌ داشتیم نیز از ما گرفت و روز و روزگارمان را سیاه ساخت که تا امروز این سیاهی ما را در چنگ خود دارد. چند ماه پیش در اوج مجبوریت و زمانی که پدرم در نتیجۀ یک رویداد ترافیکی از ناحیۀ سر زخم برداشت، به نان‌پزی رو‌ آوردم و این کار برای یک دانش‌آموختۀ با سابقۀ کاری درخشان سقوط وحشتناکی بود‌. من هنوز ازدواج نکرده‌ام، زیرا امیدوار بودم که بتوانم تحصیلات خود را تا سطح ماستری ادامه دهم. اکنون اما ‌آرزوها، اهداف و برنامه‌هایم با چوب و سرگین یکجا می‌سوزند و خاکستر می‌شوند. در ۲۶ سال زندگی هیچ‌گاه تصور نمی‌کردم به این دهشت‌ناکی سقوط کنم. برای به‌دست آوردن وظایف مناسب و شایستۀ مدارک تحصیلی‌ام تلاش فراوان کردم، اما در نظام طالبانی همین‌که زن باشی کار‌ت تمام است و باید در چهاردیواری خانه محبوس بمانی. هیچ روزی نیست که ناخداگاه اشک‌هایم جاری نشو‌د، زیرا لحظه‌لحظۀ زندگی، فعالیت، مبارزه و دستاوردهایم ‌‌مقابل چشمان‌ من است‌. هرچه ‌پیشتر می‌رو‌م افق‌ها تارتر می‌شو‌د. زندگی ‌خود و هم‌نسلانم را هر روز سیاه‌تر می‌بینم و هیچ روزنه‌ای برای نجات به چشم نمی‌رسد‌. 

تاریخ در هیچ جای جهان و برهۀ زمانی شاهد چنین زن‌ستیزی‌ای نبوده است که ما امروز در افغانستان تجربه می‌کنیم. هرچند می‌دانم من و هم‌سن‌و‌سالانم آیندۀ روشنی نخواهیم داشت، اما امیدواریم ‌نسل‌های بعد از ما به آزادی، برابری، آبادی و آرامی برسند و افغانستان فردا مهد شکوفایی استعدادهای زنان و دختران کشورم باشد، نه زندان و مدفن استعدادهای آنها. 

یادداشت‌: 

  • شهاب آریایی، نام مستعار خبرنگار‌ زن‌تایمز در افغانستان است. 
  • به‌منظور حفظ امنیت افراد، در این روایت از نام‌های مستعار استفاده شده است‌. 

Leave a comment