روز اول، که با هم قرار داشتیم، گفت: «من در کورس انگلیسی هستم، تو کنار رستورانت ایستاد باش خودم را میرسانم.» در ساعت مقرر خودم را به آدرس دادهشده رساندم و کنار رستورانت منتظر ماندم. افراد زیادی میآمدند و از کنارم بیخیال میگذشتند. دخترانی نیز دیده میشد که هر کدام بیکی در بغل یا به پشت داشتند و پیدا بود که داخل آن کتاب دارند، اما پنهان میکنند. من منتظر دختری بودم که دستانش زیبایی میکاشت و گمان میکردم درشتاندام و قامتبلندتر از دختران دیگر باشد. دوباره زنگ زدم، پاسخ داد: «خواهرجان همین دقیقه از کورس رخصت شدم و به موتر مینشینم، فقط پنج دقیقه حوصله کن.»
این پنج دقیقه را به تماشای حوالی و حواشی کوچه پرداختم. خیلی شلوغ بود. در محدودۀ دیدرس من همه چیز بود، مدرسه، کورس، خواربارفروشی، کراچیهای دستی، قصابی و موارد دیگر. فروشگاهی با لوحۀ «روغن وطنی»، که خواربار هم میفروخت، روبهرویم قرار داشت. بعد از دوـسه دقیقه متوجه شدم که بالای این فروشگاه یک مدرسه دینی قرار دارد. مدرسۀ دینی چندین بلبورد هم داشت. از بس کوچه مزدحم و بیربار بود، متوجه آن بلبوردها نشده بودم. تازه چشمم به دروازه خورده بود که دختری لاغراندام با حجابی سیاه از دروازۀ کوچک آن بیرون و به طرفِ بالای کوچه روان شد. دخترک بیک به پشت داشت و بهسرعت احتمالاً به طرف خانه میرفت. بلبورد مدرسه نشان میداد که در آن تجوید، قرائت، حفظ، تفسیر… آموزش داده میشد و آن دختر هم شاید شاگرد تفسیر بوده باشد. از خواندن بلبورد و نگاه کردن به آن مدرسۀ مرموز خسته شدم و به طرفی چشم دوختم که دختر آرایشگر قرار بود بیاید. به زنانی که از آن سمت میآمدند میدیدم و فکر میکردم شاید آرایشگر باشد، اما بعد از دوـسه ثانیه دقت، به نتیجه میرسیدم که او نیست. با نگاه کردن به کوچه و آدمهایش دچار گیجی شده بودم. مردم مرموز به نظر میرسیدند.
لحظاتی بعد، دختری از دور نمایان شد که صورت خود را با گوشۀ چادرش بسته بود، اما موهایش پیدا بود و قدی بلند داشت. گفته بود نامش مرضیه* است. زیاد درشتاندام نبود. پوستش سبزه بود و چهار طرف را میپایید. زنگ زدم و تلفون کوچک و سادهای را از بیک خود بیرون کشید و جواب داد. دست تکان دادم. اشاره کرد به سمتش بروم. رفتم و از آنجا به کوچۀ فرعی دیگری راهنماییام کرد. عجله داشت. خیلی با انرژی به نظر میرسید. از کورس انگلیسیاش پرسیدم. قدمهای تند برمیداشت و همینطور تندتند حرف میزد. گفت: «ماهانه ۱۵۰۰ میگیرد. خوب درس میدهد. به خاطر امتحان تافل میخوانم.» من بیشتر در مورد کورس پرسیدم. گفت: «در جایی است که اصلاً فکر نکنی، بالای چند رستورانت و کلینیک صحی درست کردهاند تا کسی حدس زده نتواند کورس است.» مرا به دروازهای راهنمایی کرد. دروازهای کهنه بود، آنقدر که حتی رنگ آن قابل تشخیص نبود. حویلی کهنه و دارای دو تعمیر گلین. در یک تعمیر خانوادۀ دختر آرایشگر و در تعمیر دیگر کرایهنشینی زندگی میکرد که چهار دختر دمِ بخت داشت. آرایشگر چوکی خود را روی حویلی آورد و به من اطمینان داد که هیچ مردی در حویلی نیست و باید راحت باشم. همۀ وسایل خود را از دستکول همراه خود بیرون کشید. گفت: «همه چیز خود را همراه خود میگردانم. کل روز در گشت هستم. مشتریها زنگ میزنند. به خانۀ مشتریهای شناخته و مطمئن میروم. به خدا خواهرجان اگر این کارها را نکنم از گرسنگی میمیریم.»
تندتند کار میکرد. صورتش خسته به نظر میرسید. دور چشمهایش نشان میداد که خواب کم دارد. از وضعیت زندگیاش پیش از آمدن طالبان پرسیدم، گفت: «باورت میشود من خودم سه خانواده را از طریق آرایشگاه میچلاندم؟» دختر آرایشگر پدر نداشت. مادرش مریض و در بستر افتاده بود. برادرها و خواهرها به زندگی خود مصروف بودند و او میدانست که توقعی از کسی نداشته باشد، بلکه به پای خود بایستد و خرج خود را دربیاورد. گفت: «مادرم مریض است. کل خرج خانه را خودم میکشم. خرج خودم و مادرم. هرچه که در یک زندگی نیاز است از طریق همین آرایشگری به دست میآورم.» ما مصروف بودیم و ذهن من درگیر حرفهای آرایشگر بود که از تعمیر کنار حویلی صدای موسیقی بلند شد. دختری در حال رقص از پشت پنجره دیده شد. هردو سر از کار برداشته و به پنجرۀ خانۀ دختران شاد خیره شدیم. دختر آرایشگر گفت: «دلم برایشان میسوزه. حال خوردند و هیچ چیز را نمیفهمند.» هردو آرزو کردیم کاش آن دختران به مکتب میرفتند یا به کاری مشغول میشدند تا رقص و شادی نیز موجه و معقول مینمود.
دختر آرایشگر از تهدید طالبان گفت: «شمارۀ مرا مشتریها داشتند و من هم تبدیل نکردم که مشتریها را از دست ندهم. اما طالبان شمارهام را پیدا کردند و تهدید کردند اگر کار آرایشگری را ادامه دهم مرا به امنیت میبرند.» دختر آرایشگر بعد از آن تهدیدها چارهای اندیشیده و خود را به یک آرایشگر سیار بدل کرده بود تا حرفه و نانش را از دست ندهد. زحمات و مبارزهاش قشنگ و ستودنی بود. بسیار تحسین کردم و گفتم: «شاید این روزها زودتر از آنچه که گمان میکنیم بگذرد. روزی بهترین بخش تاریخ و داستان این کشور را روایت مبارزات ما زنان تشکیل خواهد داد.» دختر آرایشگر تندتند کار خود را انجام میداد و چشمهایش به راههای دشوارتر و مبارزات سختتری راه میبرد. از آرزوهای خود گفت: «میخواهم درس بخوانم. بورسیه بگیرم. انگلیسی را هم از همین خاطر میخوانم. انسان باید از مبارزه دست نکشد و تا میتواند بیاموزد.» من با یک عالم انرژی و انگیزه آرایشگر سیار ترک کردم و دوباره به آن کوچۀ شلوغ و مردم مرموز پیوستم.
یادداشت:
– برای حفظ امنیت افراد، در این روایت از نامهای مستعار استفاده شده است.
– آلمابیگم، نام مستعار زنی دانشآموخته در افغانستان است.


