نام من عالیه* است و بیستسالهام. همانطور که بسیاری از شاگردان مکتب آرزو دارند داکتر شوند، من هم طب خواندم و اکنون مصروف کار در شفاخانهام. هر روز که به سر کار میروم، با علاقهمندی خاص به کار داکتران نگاه میکنم. با تماشای فعالیت آنها، هر روز اشک در چشمانم جمع میشود و حسرت میخورم.
روزی در میانۀ کار به یکی از دختران همسن و سالم، که داکتر نساییـولادی است، خیره مانده بودم. خودم را به جای او تصور میکردم که با چپن سفید بر تن در حال مداوای بیماران بود. او لبخندبهلب با زنی که تازه نوزادش را بغل کرده بود، صحبت میکرد و به او مشوره میداد. در حالی که ایستاد بودم و کار داکتر را تعقیب میکردم، ناگهان کسی فریاد زد: «چرا ایستادی؟ زود کف زایشگاه را پاک کن که مریض دیگر میآید.» از جا پریدم و متوجه شدم که از ترس تمام بدنم میلرزد و غرق عرق شدهام. رئیس شفاخانه بود. او یکبار دیگر هم مرا در چنین موقعیتی دیده و مورد سرزنش قرار داده بود. پس از عذرخواهی، فوراً پاسپاس را داخل آب بردم و شروع کردن به پاککاری کف اتاق زایمان. بهسرعت کاغذها و مواد استفادهشده هنگام زایمان را جمعآوري و آنجا را ترک کردم.
من چهار سال در یک دانشگاه خصوصي طب معالجوی خواندم. اگر طالبان بر افغانستان مسلط نمیشد، به تحصیلم ادامه میدادم و داکتر میشدم. با تسلط بر کابل، دروازۀ دانشگاه بسته شد، هرچند من هر روز انتظار باز شدن آن را میکشیدم. روزها گذشت و دانشگاه باز نشد هیچ که ناباورانه شنیدم جواز آن را هم باطل کردهاند. چند هفته در خانه ماندم و سپس تصمیم گرفتم برای خودم کار پیدا کنم. به هر شفاخانهای که رفتم، به این دلیل که اسنادم کامل نبود، نتوانستم بهحیث دستیار داکتر مقرر شوم.
پس از جستجو و تلاش زیاد، سرانجام در یکی از شفاخانههای خصوصی کابل بهحیث صفاکار استخدام شدم. معاش مرا ۷ هزار افغانی تعیین کردند. هر روزم با جارو و صافی شروع میشود، ادامه مییابد و به پایان میرسد. شیشهها، کف اتاقها و زینهها را جارو میزنم و صافی میکنم.
من از صنف ششم مکتب به بعد با هدف داکتر شدن درس میخواندم. درسخوان بودم و از تمرین و فعالیتهای درسی هرگز خسته نمیشدم. اعتمادبهنفس بالایی داشتم و نمراتم همیشه بالا بود. هر وقت که به آینده فکر میکردم، خودم را در لباس داکتر تصور میکردم. با همین آرزو هم وارد کانکور سراسری شدم.
با اعلام نتایج کانکور، متوجه شدم که مجوز ورود به دانشکدۀ طب دانشگاه کابل را نیافتهام. بسیار رنج کشیدم؛ دردآورتر از یک شکست عادی بود و بسیار گریه میکردم، چون نمیتوانستم از هدفم دست بکشم. وضعیت اقتصاد خانواده هم خوب نبود که بتوانم به دانشگاه خصوصی بروم، تا اینکه پدرم تسلی داد و گفت بیشتر کار و کمک میکند که من به دانشگاه بروم. به هرحال وارد یکی از دانشگاههای خصوصی شدم و به این دلیل که روزی زحمات خانوادهام را جبران کنم، بسیار درس میخواندم و همیشه بالاترین نمرات را داشتم. زندگی بهخوبی سپری میشد تا اینکه طالبان آمدند و رؤیاها و آیندۀ ما را نابود کردند. دیگر نه پدرم به وظیفه رفت و نه من صاحب وظیفۀ ایدهآل شدم. حالا کار میکنم و سعی میکنم مصارف خانوادهام را تهیه کنم. حالا رؤیاهایم دور از دسترستر از هر زمان دیگر شده است. دیگر احساس یک دختر ۲۱ ساله را ندارم. امیدواریام را از دست دادهام. زندگیام از این رو به آن رو شده است؛ کسی که میخواست داکتر شود، صفاکار شده است. انگار هیچ چیزی قرار نیست عوض یا بهتر شود؛ فقط ما هر روز ناامیدتر میشویم و بس.
یادداشت:
- لاله شمس، نام مستعار خبرنگاری در افغانستان است.
- بهمنظور حفظ امنیت فرد، در این متن از نام مستعار استفاده شده است.


